افسانه نیما و پریسا : 

این آقایی که ملاحظه می کنید اسمشون هست آقای جرزی کوکوشکا نیما ملقب به شسکوشکا ! 


 ایشون از بچگی عادت داشتند که از درو دیوار صاف بالا برن ! بعدش که یه کم بزرگ تر شدن و دیوار ها کوچیکتر شده بودند به ناچار مجبور شدند از کوه های صاف بالابرن تا ترک عادت نشه ...


یه روز که مثل همیشه با خوشحالی توی کوه دنبال یه دیوار صاف برای بالا رفتن می گشتن ...


چشمشون به یه خانم کوهنوردی افتاد که خیلی خیلی سر به زیر بودن ...


آقا نیمای قصه ما به خودش جرات دادو گلوشو صاف کرد و رفت جلو و به اون خانومه گفت : 

سلام حالتون چطوره ؟ نیما هستم ملقب به شسکوشکا ! 


میاین از این به بعد با هم بریم کوه ؟ ! 


اون خانومه که اسمش پریسا بود یه نگاه کجکی انداخت و گفت : بله ؟ با من بودین ؟ نه که نمیام !!


نیما خیلی ناراحت شد و دلش شکست رفت یه گوشه ای زانوی غم بغل زد ... 

صبح و شب فقط به اون خانومه فکر میکرد :


اون که اصلا اهل خدا و پیغمبر نبود یهو نمازخون شد ! رفت یه جایی چهل روز عبادت کرد تا شاید فرجی بشه ... 

یه آقای سیبیلویی هم اونجا بود  که  کلی هم نوه و نتیجه داشت و خیلی دنیا دیده بود  و راهنماییش کرد که چکار باید بکنه تا به عشقش برسه ...


نیما که این بار راه و چاه رو یاد گرفته بود دوباره رفت خانومه رو پیدا کرد و گفت :

 خانم اجازه می دین کوله پشتی تونو براتون بیارم ؟!

خانومه هم که اینبار بدش نمیومد یکی کولشو براش برداره قبول کرد :


 بعدش یهو کار به جاهای خیلی باریک کشید !

 یعنی یه طناب باریک نیما و پریسا رو به هم وصل کرد :


یه روز نیما دلش  رو به دریا زد و به اون خانومه یه پیشنهاد های مشکوکی داد که :


ولی خانومه قبول نکرد و نیما هم تهدید کرد که خودش رو یا با تیر می زنه یا از کوه پرت می کنه پایین ! : 


خانومه دلش به رحم اومد و رفت یه امامزاده ای پیدا کرد و دخیل بست که نیما یه وقت بلایی سرش نیاد !


اون وسط یهو سرو کله یه آدم نورانی  پیدا شد که خودش این کاره بود :


اون آدم نورانیه به نیما گفت که یه طلسم بین شما وجود داره که باید بشکنیدش ...

برای شکستن اون طلسم باید از جاهای خیلی صعب العبور رد بشین :


تا به یه کوه بزرگ برسین که ضحاک مار دوش اون جا زندانیه ...بعد یه تیکه سنگ از قله اون کوه بردارید :


و اون  رو به داخل کوهی که زندان سلیمان اونجاست قرار بدین تا طلسم باطل بشه ! :


نیما با سختیه زیاد همه این کار هارو انجام داد و دوباره همون پیشنهاد مشکوکه رو به اون خانومه داد :

چون طلسم شکسته شده بود اون خانومه هم با خوشحالی قبول کرد و ...



نیما و پریسای قصه ما به هم رسیدن ...





براتون آرزوی خوشبختی دارم دوستان خوبم ... 

هر چند نمی تونم به مراسمتون بیام اما این هدیه کوچک رو به شما تقدیم می کنم  ...

امیدوارم یه روز با نوه هاتون توی کوه ببینمتون !!!


پی نوشت :

این سخت ترین پستی بود که تا به حال در ماگما آپ کرده بودم ...

 عکس ها مربوط به یک بازه زمانی چهار ساله بودند و انتخاب آن ها بیش از دو روز زمان برد !