لحظه ...

به جست و جوي تو
بر درگاه ِ كوه ميگريم،در آستانه دريا و علف.
در معبر بادها مي گريم
در چار راه فصول،
در چار چوب شكسته پنجره ئي
كه
آسمان ابر آلوده راقابي كهنه مي گيرد.. . . . . . . . . . . .
***
شعر : احمد شاملو
عکس : نیار دره ... شهسوار

به جست و جوي تو
بر درگاه ِ كوه ميگريم،در آستانه دريا و علف.
در چار چوب شكسته پنجره ئي
كه
آسمان ابر آلوده راقابي كهنه مي گيرد.***
عکس : نیار دره ... شهسوار
ریشه در خاک - ما رقصیده ایم . - دو شبح در ظلمات - ما رقصیده ایم رقص ها از خستگی . عکس : خط الراس زردکوه...
ریشه در آب
ریشه در فریاد
***
شب از ارواح سکوت سرشار است .
و دست هائی که ارواح را می رانند
و دست هائی که ارواح را به دور، به دور دست، می تارانند .
- دو شبح در ظلمات
تا مرزهای خستگی رقصیده اند .
ما تا مرزهای خستگی رقصیده ایم .
در رقصی جادوئی، خستگی ها را باز نموده اند .
ما خستگی ها را باز نموده ایم .
***
شب از ارواح سکوت سرشار است
ریشه از فریاد
و
شعر : احمد شاملو ...

بهنو کردن ماه
بر بام شدم
با عقیق و سبزه و اینه.
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است.
صنوبرها به نجوا چیزی گفتند
و گزمگان به هیاهوی شمشیر در پرندگان نهادند.
ماه بر نیامد
عکس : ماسوله ...

باید استاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد
چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار توست و
اگر بی گاه
به در کوفتنت پاسخی نمی آید...
کوتاه است در
پس آن به که فروتن باشی ...
...
که آنجا
تو را
کسی به انتظار نیست
...
عکس : ماسوله ...

در تمام طول تاریکی
سیرسیرکها فریاد زدند
ماه ای ماه بزرگ
در تمام طول تاریکی
شاخه ها با آن دستان دراز
که از آنها آهی شهوتناک
سوی بالا می رفت
و نسیم تسلیم به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز
و هزاران نفس پنهان در زندگی مخفی خاک
و در آن دایره سیار نورانی شبتاب
دقدقه در سقف چوبین... لیلی در پره
غوکها در مرداب
همه با هم ‚ همه با هم یکریز
تا سپیده دم فریاد زدند
ماه ای ماه بزرگ ...
درتمام طول تاریکی
ماه در مهتابی شعله کشید
ماه
دل تنهای شب خود بود
داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید...
فروغ فرخزاد

گوش فرا ده !
صدای ریزش تگرگ بر سیاه چادر
و بارش واژه بر کاسه سرم یکی اند
تو رویاهایم را ببو ...
بوی نان روی ساج
یا بوی دانه های سبز درخت ون
درون کاسه دوغ را میدهند ...
من در قرن ۲۱ شعر مینویسم
اما هرگز نمیزدایم پوستین نمدی و فرنجی و شال و فقیانه را
از شعر هایم !
شعر : شیرکو بیکس ...شاعر کرد
عکس : هورامانات کردستان ...
تابستان ها که می آید دل هوس کوههای سپید و برف و کولاک و صدای باد زمستانی میکند و ... زمستان که میشود سودای خنکای چشمه ای در بالا دست میبردت به خیال روز هایی که از دست رفتند ...سایه ساری در گرمای بعد از ظهر و صدای آب...
به قول بامداد :
یله در خنکای چمن
رها شده باشی و
زنجره
زنجیره بلورین صدایش را ببافد
غم سنگینت
تلخی ساقه علفی
که به دندان میفشری ...
اینجا هستم : در میان برفی کبود
دور از چراغ نگاهتان سوسو میزنم
من اینجا هستم : در میان برفی کبود
گاه به گاهی ...در این قطب
جرقه سنگ آتش زنه ای هستم
باز روز از درون غمی دیگر باز میگردد
وباز اینجایم...
باز روز از نو و روزی از نو
باز ریش تنهایی دیگری را میتراشم
هر چند آینه همان است و غبار نشسته بر آن همان...
شعر: شیرکو بی کس
عکس :همدان ...روستای چشمه ملک ...
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم
وحرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
وخاک...خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش...
فروغ...
عکس :هورامانات کردستان ...روستای بل بر ...

نه بخاطر دنیا
بخاطر خانه ی تو
بخاطر یقینِ کوچکت
که انسان دنیائیست
بخاطر آرزوی یک لحظه ی من که پیشِ تو باشم
بخاطر دستهای کوچکت در دستهای بزرگِ من
و لبهای بزرگ من بر گونه های بی گناه تو
بخاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله میکنی
بخاطر شبنمی بر برگ
هنگامی که تو خفته ای
بخاطر یک لبخند
هنگامی که مرا در کنار ِ خود ببینی
بخاطر یک سرود
بخاطر یک قصه در سردترینِ شبها،
تاریکترینِ شبها
بخاطر عروسکهای تو
نه بخاطر انسانهای بزرگ
بخاطر سنگفرشی که مرا به تو می رساند
نه بخاطر شاهراه های دوردست
بخاطر ناودان، هنگامی که می بارد
بخاطر کندوها و زنبورهای کوچک
بخاطر جارِ بلند ابر در آسمانِ بزرگ آرام
بخاطر تو
بخاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتادند
به یاد آر....
شعر : احمد شاملو ...
عکس: فواد رضاپور...
![]()
قاصدک !هان چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما... اما
گرد بام و در من
بی ثمر میگردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری ... باری
برو انجا که ترا منتظرند
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم میگوید
که دروغی تو ... دروغ
که فریبی تو ...فریب
قاصدک ! هان...ولی آخر ...ایوای...
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام آی...کجا رفتی ...آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی ! ـ طمع شعله نمیبندم ـ خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند...
اخوان ...
عکس : همدان ...امروز...

دور دست اميدي نمي آموخت
دانستم که بشارتي نيست
اين بي کرانه
زنداني چنان عظيم بود
که روح
از شرم ناتواني
در اشک پنهان مي شد...
بامداد...
عکس : طارم عليا...خليل دشت...
یله
بر نازكاي چمن
رها شده باشی
پا در خنکای شوخ چشمه ای...
و زنجره
زنجيره بلورين صدايش را ببافد
در تجرد شب
واپسين وحشت جانت
نا آگاهي از سرنوشت ستاره باشد
غم سنگينت
تلخي ساقه علفي كه به دندان مي فشري....
بامداد...
عكس : فومن ...جنگل ميانرودان...

...
آزادی آواز چاقو ها شد
و جیب دزد ها
و جانماز تبر ها
آزادی جواهرات گذرگاه سیاست شد
و بازرگان دروغ های رنگین میان شهر ها
آزادی لنگه ی بار قاچاق شد...
های : چه کسی نشان افتخار آزادی را به من می دهد؟
این واژه بی آبرو شد
آزادی چراغیست
که راه را دراز می کند و هر دستی او را بر می دارد...
شیر کو بی که س ( شاعر کرد)
عکس : سیاهکل...تیر ماه ۸۸...

راست است! خداوند نعمت بزرگی که به آدمها داده است اینست که از شنیدن سکوت عاجزند و از اینروست که همه آسوده و خوش زندگی میکنند. چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن هاست که به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است و این نیز یکی از آنهاست.
و اما تو می توانی تصور کنی که درد آن که چنین سکوتی را نه تنها میشنود بلکه خود آنرا در سراسر روحش دارد و چه میگویم ؟ آنکه چنین سکوتی را میگوید و آنرا تحمل میکند چیست؟...
دکتر شریعتی ...
عکس : گورستان بختیاری ... خوزستان
وبدین گونه بود
که سرود و زیبایی
زمینی را که دیگر از آن انسان نیست
بدرود کرد.
گوری ماند و نوحه ای.
و انسان
جاودانه پا در بند
به زندان بندگی اندر
بماند.
احمد شاملو...

هیچگاه این حق را به خود نمیدهم که نامی بروی یک پدیده طبیعی بگذارم اما سیمرغ اسم برازنده ای برای این تندیس غول پیکر ناشناخته است ...طول قطعه منقار مانند حدود دو متر است باقی ابعاد را خودتان حدس بزنید...
همدان ...قله آلمابلاغ ... اردیبهشت ۸۷
همین