کفر ...!
برای دختر شهریور و دست هاش که مهربانند :
کفر گفتم
همه جا فریاد کشیدم
خدا نیست!
و خدا
از قعر مغاکی داغ
زنی آفرید
آن سان
که به تماشایش
حتی کوه
رنگ پریده
می لرزد
و خدا گفت
عاشقش خواهی بود
خدا
دست ها را به هم مالید
شاد
خندید...
شعر : ولادیمیر مایاکووسکی
عکس : هورامانات . کردستان
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۹/۰۶/۱۹ ساعت ۸ ب.ظ توسط فواد رضاپور
|