گاهی اوقات چیزهایی به ذهن آدم الهام می شود ، بی که بدانی از کجا نشات گرفته و چه معنی می تواند داشته باشد . این دست اتفاقات هر از چند گاهی در زندگی ما آدم ها رخ می دهند . 

     این بند از شعر شاملو را هفته پیش خواندم و چون خوشم آمد جایی یادداشتش کرده بودم /.

بن بست سر به زیر/ تا ابدیت گسترده است/ دیوار سنگ/ از دسترس لمس به دور است/ در میدانی که در آن/ خوانچه و تابوت/ بی معارض می گذرد/ لبخنده و اشک را/ مجال تأملی نیست ....

    دو روز بعد روی مسیری در دیواره ای همین بند را با خود زمزمه می کردم و مناظر اطراف را با اشتیاقی سیری ناپذیر می پاییدم که همین بند از شعر شاملو را دیدم ! باور کردنی نبود اما خودش بود ، حرف به حرف و خط به خط ! 

 

    دوباره در ذهنم زمزمه اش کردم ...

    بن بست سر به زیر دقیقا همان جایی بود که روی دیواره  بی حرکت ایستاده بودم ! راه  گریزی جز سقوط به سرازیری فرودست نبود  و این منظره  تا ابدیت  جلویم گستره بود و تا چشم کار می کرد تا خود خط افق سرازیر بود ...

    دیوار سنگ از دسترس لمس به دور بود ! ابرهایی که هر لحظه بیشتر می شدند و بیم رگبار و رعد  روی دیواره برنامه را لغو  کرده بود و دسترسی به نقطه ای را که در نظر داشتیم غیر ممکن می نمود .  اجبارا  مسیر بازگشت را با عجله در پیش گرفته بودیم ...

    در میدان خوانچه و تابوت بی معارض میگذشت  ! ... آن پایین در جاده روستایی  عروسی را با ماشین قراضه ای می بردند و هیاهای همراهان آن آن گوش دیوار سنگ را کر کرده بود...

     و این سو تر ... دسته سوگواران سیاه پوش تابوتی را از میدان با خود به میان گور می کشاندند ... 

     هر دو چقدر بی معارض  می گذشتند .!

    لبخنده و اشک را هیچ مجال تاملی نبود .!


عکس : مراسم تدفین در گورستان کهنه  از فراز دیواره بیستون ... بهار 1390 ...


در رابطه با وندالیسم و این بار به دست خود کوه نوردان ! این جا را ببینید : 

http://ayazmount.ir/

http://lawansaqez.blogfa.com/