با کوه ...

و آنگاه
ديدم
در پيش روي منظره كهسار را
با راه پيچپيچان پيچيده بر كمر
مشتاق گفتم
أي كوه
با خود به سوي تو ميآورم ز راه
با قعر او حكايت ناگفته مردهئي
آنجا به ده كسان مرا دل به من نبود
بي پاسخ از او گفتم
اي كوه
رنجي است سوختن
بي التفات قومي كاندر اجاقشان
از سوز توست اگر شرري است
بي زهر خنده قومي كز كز توست اگر به لبهاشان
امكان خنده اين قدري هست
...
شعر : شاملو
عکس : جاده طبس ...
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۰۹/۱۸ ساعت ۲ ب.ظ توسط فواد رضاپور
|