گزارش صعود به کمونیزم ... قسمت چهارم

 

مسیر فرود و صعود یکی است. چادر آبی رنگ تیم درکمپ 5300 در زیر پایمان چون نقطه ای بر گستره سفید رنگ یال برفی مسیر برگشت به چشم می آید. به اولین پله شکاف یخی برای فرود می رسیم. با کمک یومار به حمایت از خویش در حال فرود می پردازیم و با حرکتی آهسته و همراه با احتیاط لازم پایین می رویم. جای پاهای متعدد طاقچه مانند ویخ زده بر روی دیواره یخی کمک فراوانی به فرود ما می کند. کمک گرفتن از تبر یخ برای تعادل و نیش های کرامپون الزامی است. دره ها و پرتگاههای دو طرف یال شیب دار و پر برف از بالا به نظر ژرف تر و ترسناک می آیند. با کوچکترین اشتباه و غفلتی در هر گام خطر سقوط به کام مرگبار این ژرفاهای یخزده و منجمد را به همراه دارد. شکاف ها، نقاب ها، برج های یخی، یال های سراسر یخ و برف، دیواره های لخت سنگ و یخ و دره های عمیق همه و همه در ابعادی عظیم و وسیع و حیرت آور شکل گرفته اند و خطرات و نیز خاطراتی در دل خویش نهفته اند. تلاش بی وقفه امروز برای رسیدن به کمپ 5800متر و سرعت عمل و سعی رسیدن به افراد تیم که از کمپ اول زودتر سرازیر شده اند و همزمان رعایت نکات ایمنی و احتیاط هر سه نفرمان را به تقلا و سکوت واداشته است و تنها صدای خرد شدن یخ ها زیر گام های یکنواخت بچه ها و صدای نفس زدن تند تند خودم را می شنوم. گاه گاهی عباس با کلمات "بجنب" یا "مواظب باش" تاکیدی مکرر بر سرعت عمل و احتیاط مضاعف دارد. او تنها کسی است که از تیم ما تجربه بالای 6000 را دارد ولی من و رسول این نخستین صعود تا ارتفاع 5800متری مان است. با آموزش های دکتر از تئوری انطباق من هر آن در ارتفاع بالا منتظر ظهور عوارض ارتفاع گرفتگی در خودم بودم و گاهی به خود تلقین می کردم که حالا دیگر عارضه نصیب من خواهد شد ولی هیچ خبری نبود و من باورم نمی شد. یکبار سرم را به شدت تکان دادم تا متوجه شوم آیا مغرم در جمجمه ام لق می خورد یا نه؟ سپس از خیالات و حرکات خودم ناخود آگاه خنده ام گرفته بود.

به کمپ 5300 رسیدیم.بچه ها خیلی تر و تمیز چادر سه نفره و دو نفره ای را جمع کرده و با وسایل داخل آن خوابیده بودند و ضمن محکم کردن آن ها با چند پرچم نیز حدود چادر را مشخص نموده بودند تا کسی بر روی آن گام ننهد. ما نیز بلافاصله به سوی چادر های 5100 متر در زیر شیب تند یخی سرازیر می شویم. اینجا نیز با کمک یومار و البته سریع تر از مسیر های بالادست فرود می رویم. با سرعت به کمپ 5100 می رسیم و اندکی از آب های حاصل از ذوب یخ ها را جمع کرده و می نوشیم. اکنون بسیار سرحال و گرسنه و پر اشتها هستیم و خوشحالی ما این است که پس از دو روز تلاش همراه با موفقیت و طبق برنامه ضمن انطباق و هم هوایی، هم اکنون به سوی پایین دست ها و غذای گرم رستوران و حمام آب گرم و استراحت دو روزه سرازیر می شویم و تا چند ساعت دیگر از این همه امکانات برخوردار خواهیم شد. از این نقطه (5100 متر) به پایین با توجه به شناختی که دیروز هنگام صعود از مسیر پیدا کردیم دیگر احتیاج به کرامپون ها نداریم و حتی اگر برف تازه هم ببارد باز می شود از مسیر صعود شده دیروز با کفش های بدون کرامپون هم تا کمپ 5100 متر صعود نمود. بنابراین هر سه کرامپون و چکش یخ ها را در گوشه ای پنهان می کنیم و اندکی راحت تر فرود از مسیر تیغه ی سنگی ریزشی پایین دست را پیش می گیریم. حال دیگر بدون کرامپون که در شیب های برف و یخی محال است بتوان حرکت کرد، بر روی این تیغه ها و مسیر های پر پیچ و خم آن سرعت عمل بیشتری داریم. با فرود سنگ به سنگ و پشت سر نهادن تیغه سنگی به ابتدای شیب برفی تراس منطقه خطر ریزش بهمن ها می رسیم. بر اثر ریزش های متعدد امروز شکل منطقه تغییر کرده است و اثری از پرچم های راهنما نیست. یکی از آنها را که واژگون شده و در زیر کلوخه ای از یخ افتاده بود را پیدا می کنیم و دوباره آن را برپا می کنیم. قسمت های پر شیب تر این تراس را می توان با کفش سُر خورد و اسکی کرد و سریع فرود رفت. با پایان یافتن شیب برفی پا بر روی یخ های یک پارچه و قاچ خورده یخچال والترو می نهیم. قالب های بزرگتر قطعات یخ و برف سفت و منجمد، دامنه ی گسترش بهمن های تازه ریخته شده را تا میانه یخچال گسترش داده اند. در سطح یخ ها آب از هر طرف به فرودست ها جاری است و به داخل شکاف های عمیق عرض یخچال می ریزد و در برخی جاها با به هم پیوستن آب ها جوی های بزرگتری تشکیل شده که با حرکت مارپیچی بر روی یخ های سبز رنگ مسیر باز کرده اند و به کنار یخچال کشیده شده اند و به زیر تخته سنگ های یخچالی و سنگلاخ های کناره یخچال والترو فرو می روند.

پس از طی کردن عرض یخچال و عبور و دور زدن باریکه سنگ و یخی کناره دیگر یخچال در محل تلاقی دو یخچال عظیم والترو و مسکوینه به قرارگاه کمپ اصلی می رسیم. چیزی به ساعت صرف شام باقی نمانده. پس از تعویض لباس ها به رستوران می رویم و شامی دلچسب و نوشیدنی های گرم را به معده گرسنه و کام تشنه خویش سرازیر می کنیم. طبق برنامه تنظیمی ما دو روز جهت استراحت و تجدید قوا و آماده نمودن تدارکات غذایی در پیش داریم و سه شب برای خواب در رختخواب گرم بر روی زمین خشک.

دسته جمعی به چادر گروهی خویش برمی گردیم وبه صحبت پیرامون برنامه می پردازیم و برنامه صعود نهایی را پی ریزی می کنیم. چند یادداشت کوتاه از بحث و گفتگوی شب اول پس از صعود مقدماتی برداشته ام که بدین شرح است. عباس آغازگر سخن است و تکیه بر این نکته دارد که حال که ما عمده بارمان را در کمپ دوم (5800متر) انبار کرده ایم و در صعود بعدی البته پس از دو روز تجدید قوا با بار کمتر و حرکتی شاداب تر می توان یک روزه به قرارگاه اول در ارتفاع 5300متر صعود نمود و روز دوم نیز با صعود به قرارگاه دوم (5800متر) می شود شب را در آنجا سر کرد و سپس با صعود به قله کیروف و سرازیر شدن به کفی برفی (فیرن پلاتیو) به 6100متر رسید و در ادامه راه به صعود یکسره تا قرارگاه های بعدی پرداخت. ترتیب قرارگاه های بعدی ما چنین خواهد بود:

روز اول: قرارگاه اول 5300متر و شب مانی

روز دوم: قرارگاه 5800 متر و شب مانی

روز سوم: با صعود تا قله 6300متری کیروف و سرازیر شدن به کفی فیرن به ارتفاع 6100متر می رسیم و شبمانی و هم هوایی در ارتفاع 6100متر

روز چهارم: صعود تا قرارگاه 6900 متر در گردنه قله دوشنبه و برگشت به قرارگاه سوم 6100 و در آخر برگشت به قرارگاه اصلی

من درخواست تصمیم گیری گروه راجع به کسانی که احتمالا در ارتفاع بالاتر نتوانند ادامه راه بدهند را می خواهم بدانم و همچنین نظر دسته جمعی بچه ها را راجع به کیفیت و چگونگی غذا و نوشیدنی های برنامه آینده خواهان هستم و می پرسم و می گویم اشتباه برنامه دو روزه مقدماتی در این بود که ما مداوم آنطوری که باید نخوردیم و نیاشامیدیم و اصل حداقل سه لیتر نوشیدن آب در شبانه روز برای یک نفر را در نظر نگرفته بودیم و تاکید می کنم در وعده های غذایی خویش تنوع در خوردن و نوشیدن را رعایت کنیم تا دچار سوء ذایقه و تغذیه نگردیم.

رسول تاکید می کند قدر وقت و فرصت را بدانیم و از این فرصت بدست آمده حداکثر استفاده را ببریم، چون حال و هوای کوهستان قابل پیش بینی نیست و فرصت از دست می رود. مسعود درخواست می کند طرح ریخته شده  برای آینده را جزء به جزء روشن کنید و ما را نیز در جریان کل برنامه قرار دهید و خطاب به جعفری می گوید رعایت اعتدال و خونسردی در امور بهتر است و ادامه می دهد بچه ها چون بدون کار و مسئولیت مانده اند می خواهند آنها نیز در کارها دخالت کنند چون تقسیم وظایف و تفویض امور به خوبی انجام نشده است. من می گویم هر کس در حد توانش به تیم کمک کند. فعلا دستور کار امروز ما پخت و پز و آماده سازی و تقسیم بندی تدارکات روزهای صعود آینده است. دکتر جلال می گوید باید سعی شود وبال گردن تیم نباشیم، بلکه تا می توانیم کمک کنیم و همدیگر را حمایت کنیم. از مواد غذایی به نحو احسن استفاده کنیم و در وزن و حجم و کیفیت آن دقت نظر داشته باشیم تا هم اینکه کم نیاوریم و هم بار اضافه حمل نکنیم و در ادامه پیشهاد می دهد راجع به گرفتن دو نفر راهنمای بالای 6100 متر بچه ها نظر بدهند. من مخالفم و می گویم راهنما برای چه؟ دکتر پیشنهاد می دهد دو تیم مستقل و مجزا حرکت کنند و علت را اختلاف در سرعت و توان صعود نفرات بیان می کند.

جواب مسعود راجع به برنامه ی صعود اصلی و کیفیت و چگونگی هم هوا شدن و روزهای برنامه را من توضیح می دهم. البته با برداشتی آزاد از روی برنامه ی از قبل تعیین شده سازمان خدمات دهنده آلپ نوروز، بدین شرح:

روز اول 1200 متر صعود، روز دوم 500متر صعود، روز سوم 400 متر صعود و 200 متر فرود، روز چهارم 800 متر صعود مشکل، روز پنجم 600متر صعود و بلافاصله 1400متر فرود(روز صعود قله)، روز ششم 2000متر فرود تا کمپ اصلی.

دکتر جلال توضیح می دهد که برای هم هوایی روز اول  صعود به نقطه  اوج آن روز و برگشت برای خواب به نقطه اوج روز قبل و روز بعد مجددا صعود تا نقطه اوج این روز و برگشت برای خواب به نقطه اوج روز قبل بهترین شیوه هم هوایی است. در ضمن دکتر جلال مسئولیت انتخاب و بسته بندی  تدارکات دارویی و بسته کمک های نخستین و نیز تجهیزات پزشکی همراه خویش را خود بر عهده گرفت.

تدارکات غذایی که باید برای صعود در نظر می گرفتیم: ما طبق برنامه ریزی خود  جهت شش نفر صعود کننده برای مدت هشت روز صعود و فرود اقلام زیر را در نظر گرفتیم و آن را در بسته بندی های هر وعده جداگانه که به صورت کیسه های کوچک بند دار دوخته ایم بسته بندی کرده و برروی هر کیسه نام روز و نوع وعده غذایی را می نویسیم و برای جلوگیری از پیش آمدن حالت یک نواختی در غذاها به مسئله تنوع و تعداد خوراکی و نوشیدنی توجه داشتیم. چند نکته مهم را که در مورد مواد غذایی مصرف شونده در کوهستان می دانستیم  در اینجا به کار گرفتیم مثل:

1- تنوع در نوشیدنی ها و سوپ ها جهت رعایت اصل آشامیدن 3 لیتر آب در روز برای هر نفر در ارتفاعات

2- تنوع در مصرف غذاهای اصلی و چاشنی ها و مکمل های غذایی جهت ایجاد اشتها

3- پر انرژی بودن و خوش گوار بودن غذاها و مکمل های غذایی جنبی

4- تاکید بر خوردن و آشامیدن سه وعده غذای اصلی و مصرف تنقلات و نوشیدنی همراه، به دفعات مکرر در طول روز صعود

5- رعایت کم حجم بودن و کم وزن بودن بسته های غذایی و توجه به نکته ی عدم فساد پذیری غذاها در طول مدت اجرای برنامه

6- و از همه مهمتر مسئله باب ذایقه بودن و خوش خوراکی غذاها و همچنین سهل الوصول بودن آنها و نیز به آسانی آماده شدن آن برای مصرف بود که به این دلیل با بچه ها هم در مورد انتخاب نوع غذا و نوشیدنی و تنقلات و مکمل و ...مشورت کرده بودیم. البته در مواقع خرید کالا و تدارکات بعضی از نکات از جمله: گرانی، کمی وقت، فرصت کم برای خرید و شرایط بازار ما را از دسترسی به خواسته هایمان دور نگه داشته بود و فعلاً باید با آنچه داشتیم و همراهمان بود می ساختیم.

صورت صبحانه برای 8 روز به تعداد 6 نفر عبارت بود از شیر خشک پودر، شیر عسل قوطی، مغز گردو، پودر کاکائو، کره بادام زمینی، عسل بسته ای، نعنا خشک بسته ای، چای کیسه ای، قهوه فوری پاکتی، هل و زعفران، پودر دارچین، پنیر لیقوان، پنیر بسته ای، قند و شکر، بیسکویت کرم دار، مربا بسته ای

 و برای نهار روز اول و هشتم: زیتون شور و سیر حبه ای، تنقلات مکمل، نوشیدنی گرم و در آخر گز برای دسر بعد از غذا. نهار دوم و پنجم: کنسرو خوراک مرغ، سیر، نان لواش، زیتون، نوشیدنی و گز یا خرما. نهار روز سوم و هفتم: کنسرو خوراک بادمجان و قورمه سبزی، نان لواش، زیتون و سیر، گز، نوشیدنی گرم. ناهار روز چهارم و ششم: کنسرو ماهی، لواش، سیر و زیتون، نوشیدنی و گز.

برای خوراک بین راه و مکمل های غذایی : کمپوت مختلف آناناس و گیلاس و هلو را در نظر گرفته بودیم و تنقلات کامل و متنوع را نیز هر نفر به دلخواه برای خود برداشته بود. یک لوله کوچک کالباس (سالامی) هم برای بین راه در نظر گرفته بودیم. جهت نوشیدنی های سرد و گرم قمقمه های بین راه: پودر اومالتین یا شربت پودری با سه طعم مختلف و پودر سکوئیک را در نظر گرفتیم و برداشتیم.

برای شام شب اول و پنجم: سوپ جو و سوپ رشته فرنگی، رشته فرنگی، رب، پیاز داغ، کره، لیمو، قرص سوپ، سیر، نان خشک و چای. شام دوم و چهارم: سوپ قارچ، رشته، رب، پیاز داغ، قارچ، کره، قرص سوپ، نان خشک. شام سوم و هفتم: سوپ پیاز، نخود سبز، رشته، رب، سبزی، پیاز داغ، روغن، قرص سوپ، نان خشک، سیر، چای. شام ششم و هشتم: کشک زرد (کشک زرد نوعی سوپ پودری یا آش محلی آماده و سهل الوصول است که در خراسان جنوبی و سیستان متداول است)، رب، پیاز داغ، کره، سیر، نان خشک، نوشیدنی گرم، خرما.

به اقلام فوق تعداد 15 عدد پرچم راهنما و تعداد سه دستگاه بی سیم تاکی واکی پر قدرت و یک عدد باطری یدکی آن ها و همچنین کرم و لوسیون محامظ پوست و ماسک آفتاب را اضافه کردیم.

دوربین فیلم برداری وی 8 که جهت ثبت تصاویر به همراه داشتیم در کمپ اصلی در حین فیلم برداری از مراسم برافراشتن پرچم گیر کرد و دیگر کار نکرد و تعمیر کار فنی کمپ اصلی هم نتوانست آن را به راه بیاندازد. ما که دیگر نمی توانستیم ازجریان صعود خود فیلم بگیریم تصمیم گرفتیم 6 دوربین عکاسی را برای ثبت عکس و اسلاید به کار ببریم و دست پر به ایران برگردیم. بچه ها هم همت کردند و مقدار زیادی فیلم های خام و عکس و اسلاید به همین منظور برداشتند.

بر روی بسته های غذایی نام کمپ های مربوطه را جهت مصرف در آن روز و جاگذاری برای روزهای برگشت به خاطر سهولت کار به ترتیب زیر نوشتیم:

صبحانه هشت وعده: کمپ 5300 دو وعده، کمپ 5800یک وعده، کمپ6100سه وعده، کمپ 6900یک وعده

شام هشت وعده: کمپ 5300 دو وعده، یکی برای مصرف و یکی برای شام شب هفت در برگشت، کمپ 5800 یک وعده برای شب دوم و یک وعده اضطراری، کمپ سوم سه وعده برای شب سوم و چهارم و شام ششم در برگشت برای جاگذاری، کمپ چهارم دو وعده برای شام پنجم و یک وعده اضطراری.

نهار 9 وعده: کمپ یک برای مصرف و نهار هشتم برای جاگذاری در برگشت، کمپ دوم یک وعده مصرف نهار دوم در بین راه، کمپ سوم دو وعده برای مصرف نهار سوم مصرف و یک وعده جاگذاری برای برگشت، کمپ چهارم دو وعده برای مصرف نهار چهارم و سه وعده اضطراری.

تنقلات را نیز بچه ها به دلخواه خود برچیده و به صورت شخصی برای 8 روز مکمل غذایی با خود برداشته بودند.

پس از دو روز استراحت و تجدید قوا و آماده نمودن بارهای خویش در کمپ اصلی، صبح روز بعد با کوله هایی از قبل آماده شده، پس از صرف صبحانه ای کامل در رستوران به سوی بلندی های مقصد به راه می افتیم. در صعود قبلی از همین مسیر با وجود اینکه کوله ها سنگین تر بود اما خیلی سریع خود را به کمپ اول رسانده بودیم و این بود که چند ساعتی وقت اضافه آورده بودیم. اما این بار هیچ شتابی به خرج ندادیم و خیلی راحت و با آرامش خاطر حرکت کردیم و با عبور از کناره های یخچال والترو و قطع عرض آن و صعود از شیب زیر ریزشی های بهمن خیز و پس از آن با عبور از تیغه ی سنگی به کمپ 5100 متر رسیدیم. ضمن استراحت در آنجا نهار روز اول را دسته جمعی  صرف کردیم و چای داغ را بر روی آن نوشیدیم و پس از صرف نهار چون هنوز چند ساعت دیگر از روز را فرصت داریم در زیر آفتاب دلچسب بعد از ظهر دراز می کشیم و حمام آفتاب می گیریم. سرانجام تصمیم به ادامه صعود از شیب تند یخی بین کمپ 5100به کمپ 5300متر می گیریم. چکش یخ ها و کرامپون های جاسازی و پنهان کرده در این قسمت را از مخفیگاه بیرون می کشیم و دست و پای خویش را به آنها جهت درگیری با شیب یخی بالا سر مجهز می کنیم. حال ما آماده صعودیم، آن هم از شیب های تند یخی که به موازات هم چند رشته طناب فرسوده سفید رنگ از بالا آویخته دارد و هر کدام در چند متر به چند متر در زیر یخ مخفی شده و یا سراز برف و یخ به در آورده اند و ما را بارها مجبور به باز کردن و دوباره بستن یومار جهت حمایت می کنند. این بار همچون دفعه پیشین این شیب یخی را با کمک گرفتن از طناب های ثابت کار گذاشته شده در مسیر به وسیله یومار صعود می کنیم و در پایان روز به کمپ 5300 متر می رسیم و برای شبمانی به داخل چادر هایی که در صعود قبلی به اینجا حمل کرده ایم و هم اکنون بلافاصله آن ها را برپا کرده ایم می خزیم. در کل روز هوا آفتابی و آرام بود و هیچ گونه مشکلی نداشتیم. عصر هنگام اندکی وزش باد داریم که چندان آزاری جز سر و صدای چادرها ایجاد نکرد. پس از درست کردن نوشیدنی داغ و صرف آن شام اول را که شامل سوپ جو با مخلفات اضافی است به همراه نان خشک و سیر می خوریم. بچه ها برعکس صعود پیشین این بار اشتهای خوبی دارند و از مقدار کم مواد غذایی در هر وعده گله دارند! از وعده ی غذای اضطراری مقداری نان و چاشنی برمی داریم و مصرف می کنیم. فعلا بهتر است تا آنجا که اشتهای دوستان می طلبد خورد و نوشید. پس از شام، پشتبند آن چای داغ می نوشیم. مخصوصاً که در این ارتفاع یخ زده و در داخل چادر و در کنار دوستانی که سرحال و پر شور و یکدل  مصمم اند تا همپای هم کاری را انجام دهند لذتی صد چندان دارد. مسئولیت کار با چراغ بنزینی و آماده کردن آب و شام و پخت و پز را از همان اول کار عباس بر عهده گرفت، " دستش درد نکند و دست مریزاد".

یکی از دو چراغ بنزینی که بدان دل بسته بودیم در همین ابتدای کار خراب شد و از کار افتاد. باید آن را در همین کمپ جا بگذاریم و از خیرش بگذریم. ولی چراغ یدک داریم. انگار بنزین های اکتان بالای مخصوص سوخت هلی کوپتر که البته تاریخ مصرف آن نیز گذشته چندان مناسب مصرف در چراغ های بنزینی نیست (سوخت را از BC و از شرکت آلپ نوروز گرفتیم)، هر چند زمان استفاده از چراغ های بنزینی هم سر آمده ولی فعلا ما باید به جای چراغ های سبک و تمیز گازی  EPIکه بی درد سراند و قابل اطمینان، اجباراً با این نوع چراغ های پر درد سر و غیر قابل اطمینان بسازیم، " چه کند بی نوا همین دارد".

صبح روز بعد پس از بیداری و جمع و جور کردن خود برای صرف صبحانه آماده می شویم. آب برای درست کردن شیر عسلی و کاکائو به سختی گرم می شود. چراغ های بنزینی کماکان اشکال دارد و خوب کار نمی کند. عباس همچون تعمیر کاران دست و بالش سیاه شده است که موجب عصبانیت خودش و دست آویزی برای خنده ما شده است. شیرینی و بیسکویت بخوبی خورده می شود و پنیر لیقوان بسیار خوش خوراک است ولی از مربا و پنیر بسته ای چندان استقبالی نمی شود. چای را هم با عسل می نوشیم. با جمع کردن وسایل و یک تخته چادر که برای کمپ بالاتر نیاز داریم و با جا گزاردن یک تخته چادر سه نفره دوپوش معمولی و مقداری بسته مواد غذایی جهت استفاده در برگشت، کمپ اول را به مقصد صعود به کمپ های بالاتر که اولین آن در ارتفاع 5800 قرار دارد ترک می کنیم. در صعود قبلی مقداری تجهیزات گروهی را به آنجا حمل کرده ایم. مسیر ما در جهت جنوب و از گردنه یالی است که به قله کیروف به ارتفاع 6350متر ختم می شود و یالی است پوشیده از برف یخ زده با شیب تند و پلکانی که شکاف های یخی عمیق با دیواره های یخی عمودی، پله های این پلکان را تشکیل می دهند و تمام عرض یال را یک باره بریده اند و راه را بر صعود کننده بسته اند و ما ناچار باید در نقطه ای آنرا صعود کنیم که این نقاط را صعود کنندگان قبلی با طناب ثابت از بالا آویخته مشخص کرده اند که ما هم ضمن صعود و مشخص کردن کارگاه ها و ترمیم حمایت های میانی آن، با نصب پرچم های راهنما حدود آن را مشخص تر می کنیم تا در هوای خراب احتمالی نیز در یافتن آن ها دچار مشکل نگردیم. این پیشانی های عمودی یخی شکاف ها اکثرا با قندیل های فراوان و بسیار زیبا و دیدنی تزئین یافته است و انسان را حتی در نیمه ی راه صعود از دیواره ی عمودی و خطرناک یخی آن به توقف و تماشا وا می دارد!

در بین راه از تنقلات همراه خویش استفاده می کردیم. تنقلاتی که بچه ها به دلخواه خویش انتخاب کرده بودند و همراه داشتند. من هم بیشتر آبنبات و گز را ترجیح می دهم و همچنین آلوی سیاه را ضمناً .

آب نبات ویکس و آدامس هم برای تازه و مرطوب نگه داشتن دهان و گلو از ملزومات است. با عبور از یک یک شیب های برفی و شکاف های عمودی یخی این اختلاف ارتفاع 500 متری دو کمپ اول و دوم 5800متر را در طول روز طی می کنیم. کار صعود از مسیر کوتاه امروزمان نسبت به مسیر طولانی دیروز بسیار مشکل تر است.سرانجام و عصر هنگام به محل قرارگاه دوم می رسیم. ارتفاع 5800متر است و جایی است بسیار کوچک و پر شیب، به طوری که چادرها را نمی توانیم کنار هم برقرار کنیم. به ناچار با آماده کردن و مسطح نمودن جای چادرها با اختلاف سطح حدود یک متر از یکدیگر دو چادر نزدیک به هم برقرار می کنیم. این کمپ دوم ما در ارتفاع 5800خواهد بود. در پایان کار به استراحت می پردازیم. نهار و شام را پشت سر هم و با اشتها می خوریم. نهار کنسرو ماهی تن است با نان لواش خشک و زیتون شور و سیر. در نتیجه اشتهای خوب بچه ها نان کم می آوریم و از شام رزرو امانت می گیریم. پس از نهار نوشیدنی داغ می نوشیم و بلافاصله شام را که سوپ قارچ می باشد آماده کرده و می خوریم. این برای همه ما (بجز عباس) برای اولین بار است که در ارتفاع 5800 متر می خوابیم. به راحتی شب را می خوابیم. صبح روز بعد برای صبحانه شیر عسل و چای و نان گردویی و بیسکویت کرم دار کاکائویی و مربا و پنیر بسته ای داریم. یک سفره مفصل! پنیر ایرانی چون خوش خوراک و باب ذایقه بچه ها بود به زودی تمام شده و تهش بالا آمده است. پس از صرف صبحانه با جمع آوری یک چادر و بر جا گذاردن چادر دیگر در همین کمپ به ادامه ی صعود می پردازیم. مسیر را به سوی قله کیروف با ارتفاع 6300متر ادامه می دهیم. کل این مسیر که از یخچال والترو شروع شده و به قله کیروف ختم می گردد و مسیر عادی و نرمال محسوب می گردد به مسیر برودکین (brodkin) مشهور است و تا انتهای یال یعنی زیر قله مسیری پر شیب بوده و سپس از سمت چپ قله با تراورسی جالب و از بالای شیب های بسیار تند لبه تراس مانند کفی فیرن (firn – plativ)و از سمت شرق قله کیروف به داخل گودی قبل از کفی فیرن یعنی 200 متر پایین تر می پیچد. دو نفر از بچه ها که برای هم هوایی و انطباق خویش با ارتفاع احتیاج به زمان بیشتری دارند در چادر می مانند و چهار نفر دیگر با کوله های نسبتا سنگین به صعود ادامه می دهند. هدف امروز ما رسیدن به کفی فیرن در ارتفاع 6100متری است و برای رسیدن به کمپ بعدی باید حدود 400 متر صعود کنیم و سپس 200 متر فرود برویم و از سمت دیگر به دشت برفی موسوم به کفی فیرن برسیم.

 

از این رو تا حدود زیر قله کیروف صعود می کنیم و سپس از آنجا به سمت چپ می پیچیم  و از زیر شیب پایین دست قله فرعی با تراورسی نسبتا خطرناک و از لبه بالایی پرتگاه های زیر پایمان به سمت شرق قله کیروف 6350متر می رویم واز طریق شیب ملایم و طولانی یال شمال شرقی قله کیروف با کم کردن حدود 300متر ارتفاع به دشت برفی زیر پایمان سرازیر می شویم.

طبق برنامه ی متداوله، اکثر تیم های صعود کننده به قله کمونیزم قرارگاه خویش را در این دشت وسیع و مناسب برقرار می کنند. ما نیز طبق برنامه همین منظور را داریم. بچه ها شیب برفی کفی فیرن را پیش می گیرند و چون هنوز وقت زیادی از روشنایی روز را در پیش داریم کوله پشتی خویش را در بالای شیب بر زمین می گذارم و آن را ثابت می کنم و با موافقت سرپرست تیم (عباس) بدون کوله و فقط با یک رشته صد متری طناب مسیر تراورس را با احتیاط تمام به عقب برگشته و با سرازیر شدن از شیب تند قله کیروف به کمپ 5800متر برمی گردم و به همراه دونفری که در کمپ مانده اند به طرف بالای شیب راه می افتم. چون این دو نفر هنوز از تاثیرات ارتفاع رهایی نیافته اند برای آسانی کار وسایل همراه را درون کوله ریخته و به دوش می کشم. قبلاً در موقع فرود برای کمک بیشتر به صعودمان شیب تند زیر مسیر تراورس را با طناب یکصد متری ثابت گزاری کرده ام. هر سه نفر به آرامی با رسیدن به محل طناب ثابت از یومار جهت کمک به صعود خویش یاری می جوییم و پس از رسیدن به بالای طناب ثابت مجدداً مسیر تراورس را نیز به صورت ضربدری و با حمایت از یکدیگر طی می کنیم و پس از اندکی استراحت در انتهای تراورس و تماشای برج های یخی زیر پایمان به سمت پایین و به سوی دشت برفی فیرن در زیر پایمان حرکت می کنیم. با رسیدن به کوله پشتی خود که موقع برگشتن در اینجا نهاده ام استراحتی دیگر برای نقس تازه کردن ضروری می گردد. از اینجا هر کس کوله خویش را به دوش می گیرد و من نیز کوله ی خود را برداشته و دسته جمعی سرازیر می شویم. بچه ها را که جلوتر رفته بودند پایین دست می بینیم. آنها عرض دشت برفی را طی کرده و در ابتدای شروع یال منتهی به قله دوشنبه در آن سوی دشت برفی در حال برپا کردن چادر های ما در قرارگاه سوم و در ارتفاع 6100مترهستند و با دیدن فرود ما یکی یکی کارها را رها می کنند و برای استقبال و احتمالاً گرفتن کوله ها و کمک به طرف ما می آیند. اولین نفر رسول است که به ما می رسد و کوله زرخواه را می گیرد و دومین نفر مسعود است که کوله مرا می گیرد و من  که خسته شده ام حال بدون کوله پشتی سنگین به راحتی و با احساس سبک تر شدن به قرارگاه برپا شده تیم ایران با دو چادر در مرکز کفی وسیع  و یکپارچه برفی فیرن می رسم. چادر های کمپ 3 در ابتدای شروع یال مسیر قله برپا شده اند. ضمن استراحت به باز کردن کرامپون ها و کفش ها و تخلیه کوله و تعویض لباس می پردازیم.

باز نشر از وبلاگ دوبی سل ... نیما اسکندری


 

گزارش صعود قله کمونیزم ... قسمت سوم

از روی شهر دوشنبه و مزارع وسیع و یکدست زیر پایمان عبور کردیم. خانه های روستایی بیشتر شبیه مزارع و دهات ایران است. خانه هایی از مصالح گل و آجر با حیاطی که به باغ بزرگ وصل است و اکثرا سبز و پر درختند ولی مزارع کشت گندم و جو و پنبه بسیار وسیعند. همانند دشت قزوین یا دشت ورامین خودمان. از بالای آنها با فاصله نسبتا کم می گذریم. مزارع یک تکه نیست بلکه یکدست و وسیع و یکپارچه کشت شده اند و فقط عوارض زمین آنها را مرز بندی کرده است.

پس از حدود یک ساعت پرواز در جهت شرق به محوطه و مناطق کوهستانی رسیدیم. کوه های زیبا و پر برف که اکثرا بالای پنج هزار مترند. اینجا منطقه پامیر است. ارتفاعات منطقه پامیر جز سلسله برجستگی های بلند و سر به آسمان سائیده شمال غرب آسیا و ادامه رشته کوه های هیمالیا و هندوکش محسوب می گردد. قلل کمونیزم و کرژونفسکایا که بیش از هفت هزار متر ازتفاع دارند در مرکز این مطقه قرار گرفته اند و به دنبال منطقه پامیر در جهت شمال شرق در حد فاصل مرزهای چین و قرقیزستان رشته کوه تیان شان به صورت شرقی-غربی تشکیل یافته است که قلل پابدا (pabeda) 7439متر و خانتانگری (kan tangri) 7010متر (6995) معروفترین قلل این رشته کوه محسوب می گردند. کل منطقه پامیر که تا افق دور کشیده شده و قلل زیر پایمان را برای نخستین بار می دیدیم خیلی عظیم و گسترده تر از کوههای وطنمان به نظر می رسید. تجسم آنچه را که تا به حال خوانده و شنیده بودیم و یا در تصاویر دیده بودیم با این چیزی که اکنون می دیدیم قابل قیاس نبود.

قله ای مشخص و یک سر و گردن بالاتر از منطقه یعنی کمونیزم را برای اولین بار به چشم از دور می بینیم.

برف ها و یخچال های خفته بر بستر ارتفاعات و دره های عظیم این منطقه بسیار یکدست و گسترده اند. یخچال های طبیعی زیادی در زیر پایمان در بستر دره ها و برسینه کش یال ها و قله ها گسترده و آویزان اند. در طول این دره های عمیق و وسیع و یخچال های طولانی با شاخه های متعدد فرعی، کوههای آسمان سای و رفیع و قله های بلندی که اکثرا دارای دیواره های بلند و صعب العبور می نمودند سر به آسمان برآورده اند.

قبل از اینکه وارد منطقه و دامنه شمالی کمونیزم (7495متر) شویم، اکثر قله های بلند در دامنه خود و مشرف بر دشت ها، مراتع تپه ماهوری و بلافاصله دهات و یورت های ترکمنی مانند گوسفند سراها و جاده های خاکی متعددی داشتند که دستیابی به این قله های کناری منطقه را آسان بنظر می نمود. اگر پرواز تهران به دوشنبه راه بیافتد رسیدن به منطقه پای این قله ها به سهولت امکان پذیر می نماید.

در پای دو قله کمونیزم و کرژونفسکایا (نام زن زمین شناس و جغرافی دان قبل از فروپاشی شوروی ) در محل تلاقی دو یخچال مسکوینه و والترو (valtro) حاشیه­ ای خاکی و سنگی تشکیل شده که برج های یخی دو یخچال مذکور و صخره های ریزشی قله های مشرف بر آن احاطه شده است. در وسط این میدان گاه طبیعی کمپ اصلی منطقه است. هلی کوپتر در کنار برکه آب کم عمقی که در این محل جمع شده و به صورت دریاچه کوچکی درآمده است بر زمین می نشیند و با بازشدن درب ها شتابان پیاده می شویم. همزمان با پیاده شدن ما بارها را نیز به سرعت تخلیه نمودند و جمعیت زیادی زن و مرد توریست و کوهنورد و افراد محلی خدمات دهنده در اطراف هلی کوپتر مشغول بودند. ما ابتدا خیال کردیم که به استقبال ما آمده اند ولی خوشحالی ما زیاد طول نکشید، خوشحالی آنها از رسیدن هلی کوپتر و بردن ایشان از کوهستان بود. از جریان تخلیه بارها و سوار شدن شتابان مسافران در حال بازگشت به هلی کوپتر فیلم می گیرم. در این هیاهو فراموش کردیم از آلگ و زنش که تا اینجا ما را همراهی کرده بودند خداحافظی کنیم.

باد شدید هلی کوپتر موقع برخاستن طوفانی به پا کرد و کلاهم را به دریاچه یا برکه پشت سر انداخت. خسارات بی توجهی ام دارد زیاد می شود. با پرواز و دور شدن هلی کوپتر، بارهای ما را با تراکتور باربر ویژه ای که جایگاه حمل بار آن جلو تراکتور بود تا کنار چادرها حمل کردند. عده ای زن و مرد که اکثرا لباس و تیپ های اروپایی داشتند نسبت به گروه یک دست ما با لباس یک رنگ که تازه به جمع آنان وارد شده بودیم کنجکاوی می کردند و سوال هایی می پرسیدند. ما هم با ایشان و سپس با سرپرست کمپ اصلی به نام آقای مشکوف و همچنین راهنمای کوهستان و مترجم خویش آقای کریم که تاجیک بود و فارسی زبان آشنا شدیم و سپس به طرف چادر­ها راهنمایی شدیم و حرکت کردیم.

دو چادر بزرگ 6 نفره برزنتی اسکلت فلزی خیمه ای شکل با آستر داخلی از چلوار گلدار و کف چوبی در اختیار ما قرار گرفت و 6 عدد تشک اسفنجی و 4 تخته لحاف پنبه ای به ما تعلق گرفت. متکا هم فراهم بود.

در این نقطه کوهستانی دور افتاده نیز شباهت هایی به شیوه زندگی ایرانی را می شود پیدا کرد. بارها را به داخل چادر اول حمل کردیم و مرتب چیدیم. این انبار گروه و چادر دوم را هم با انداختن رختخواب های مرغوب اهدایی به اتاق خواب و استراحت تبدیل کردیم. چه خوش است در این مکان پرت و دور از امکانات شهری و شهر نشینی بر بستری آماده لمیدن.

چادرها یک شعله برق هم دارد که ساعت 7 عصر تا 10 شب روشن خواهد بود. آقای ولادیمیر مشکوف پیرمردی که عاشقانه اساس کار این اردو را ریخته و کوهنوردان زیادی را به قله های منطقه راهنمایی نموده ما را استقبال نمود. این مکان که کمپ و قرارگاه اصلی منطقه پامیر نیز محسوب می شود آبگیر زیبایی نیز دارد. در اطراف این آبگیر کوچک در محوطه وسیعی که با یخچال های طبیعی و قله های اطراف از جمله کمونیزم در سمت جنوب و قله نوروز در غرب و کرژونفسکایا در شمال و قله زیبای چهار کس 6400متر(چهار شخص دانشمند) در شرق و قله وروبیو(verobiu) در جنوب شرقی محاصره گردیده.

محل تلاقی دو یخچال مسکوینه و بالتورو است و چادرهایی دایمی و موقت زیادی به صورت چند اردوی کوهنوردی دایر است و رستوران بزرگی با ساختمان فلز و شیشه و سقف شیروانی برای پذیرایی از میهمانان در سه نوبت دایر است و راس ساعت 8 صبح و ساعت 13 نیمروز و ساعت 19 عصر با به صدا در آوردن زنگی بزرگ و ناقوس مانند همگی را دعوت به صرف غذا می کنند. کنار دریاچه یا آبگیر کوچک یخچالی زمین نسبتا مسطحی قرار دارد که محل فرود و برخواستن هلی کوپتر مخصوص حمل و نقل مسافران به مناطق و قرارگاه اصلی است که همانجا تخلیه و بارگیری می کند.

نظمی محسوس در این اردوگاه برقرار است که رهبر و گرداننده اصلی آن آقای مشکوف است (یک قزاق تمام و کمال و واقعی). از ساعت 6:30 عصر تا 10 شب موتور ژنراتور اصلی تمام چادرها و محوطه و اماکن اصلی را روشن می کند و در ساعت های خاموشی تا چند ساعت بعد از آن باری دایر است که مشروبات مختلف در آن فروخته می شود و نرخش بسیار بالاست و دختران بار از مهمانان پذیرایی می کنند و صدای موزیک آن بلند است و موتور ژنراتوری جداگانه دارد. ساعت پایان کار بار معلوم نیست و به دلارهایی بستگی دارد که دیگران خرج می کنند. فروشگاهی در یک چادر دایر شده که لوازم مورد نیاز و عکس و نقشه های منطقه را می فروشد. حمام و سونای بخار گرم به نوبت به کوهنوردان سرویس می دهد. تلفن ماهواره ای و بی سیم با دنیای خارج از کوهستان در ارتباط دایم است و اطلاعات هواشناسی به صورت روزانه دریافت و در اختیار همه قرار می گیرد. زنگ ناقوس وقت ناهار را اعلام می کند. ما دسته جمعی با پوشیدن لباس های پلار صورتی رنگ و کامل و یکدست تیم برای ناهار به رستوران وارد می شویم. "سلام علیکم"... تعدادی زن و مرد دور میزهای چیده شده نشسته اند و با شنیدن سلام ما یعنی علامت مشخصه مسلمانان بر می گردند و ورود تیم یکدست و یکرنگ ایران را برانداز می کنند. آقای مشکوف ما را به میزی که کنار میز خودشان است راهنمایی می کند. در این جابجایی صندلی، در کنار میز نیمکت های باریک و بلندی آماده شده است. احتمالا به دلیل تعداد زیاد مهمانان و اینکه تعداد 6 صندلی را ما به کنار چادرها آورده ایم صندلی کم دارند. خود ایشان نیز در جمع ما حاضر می شوند و زن های جوان نیمه برهنه در این هوای نسبتا سرد به پذیرایی و سرویس دهی به جمع می پردازند. نهار شامل سوپ، میوه های مختلف و غذایی با سیب زمینی است که ماکول و نسبتا خوب است. بعد از صرف اولین غذا در میان کوهنوردان حاضر در قرارگاه اصلی آقای ولادیمیر مشکوف به اتفاق یک نفر گاید (راهنمای کوهستان) به نام ویکتور سیچوف (ssichov) در نشستی که با ما دارند از علت دیر کرد ما سوال کردند و از وقت از دست رفته و زمان اندکی که برای ما باقی است و فرصت کمی که برای صعود داریم و نیاز به هم هوایی حتمی داریم صحبت نمودند و ترجمه سخنان ایشان و دیگران که اکثرا روسی صحبت می کردند به عهده آقایی تاجیک به نام محمد کریم بود که فارسی را به لهجه ای شبیه افغان ها یا تاجیک ها صحبت می نمود با لغات و اصطلاحات ویژه آن زبان. ما او را به دلیل مسن بودن و مهربانیش نسبت به ما که در همین چند ساعت حضور با ما صمیمی شده بود (عموکریم) خطاب می کردیم. ما به مشکوف اعلام کردیم که از برنامه ریخته شده برای هم هوایی کوهنوردان که متداول در این قرارگاه است  و صعود تدریجی به ارتفاعات بالاتر را بر روی قلل منطقه اطلاع کامل داریم، ولی به دلیل از دست دادن زمان لازم برای اجرای کامل این روش بیشتر علاقه مندیم همان مراتب را (صعود تدریجی و هم هوا شدن) بر روی کمونیزم اجرا کنیم تا در جریان صعود های لازم برای هم هوایی تدریجی با مسیر قله نیز آشنا شویم و بارهایمان را نیز به بالا انتقال دهیم. ایشان با این پیشنهاد ما موافقت کردند. ویکتور سیچوف با حرارت تاکید بر اجرای برنامه طرح شده توسط گردانندگان کمپ که همه کوهنوردان مهمان بی چون و چرا ملزم به پیروی از این برنامه علمی و متنوع هستند می نمود. مشکوف او را وادار به سکوت و اطاعت کرد. سیچوف هم که به نمایندگی از سوی راهنمایان و باربران ارتفاع بالا حرف می زد ناچارا با دلخوری پذیرفت. ما هم پس از اعلام روز حرکت یعنی پس فردا برای استراحت و رسیدگی به کارهایمان به چادر برگشتیم. بعد از ظهر را به پرس و جو و خوش و بش و آشنا شدن با محیط و افراد دیگر گذراندیم و به نوبت با کمک دوربین تله ای قوی که همراه داشتیم و بر سه پایه ای نصب کرده بودیم، مسیر صعود را که هم اکنون خوشبختانه سه گروه مجزا و به فاصله زیاد (یک روز) از یکدیگر بر روی آن کار می کردند جزء به جزء دنبال می کردیم و در پایان روز تقریبا با بیشتر قسمت های مسیر آشنا شده بودیم.

به ویژه اینکه در محل رستوران کمپ بر روی قطعه عکس بزرگی از مسیر و قله، به وسیله پرچم های کوچکی مکان کمپ های بین راه و موقعیت صعود کنندگان لحظه به لحظه مشخص می شد و توسط مکالمات بیسیم بین گروه های صعود کننده و کمپ اصلی در هر ساعت وضعیت نقاط مختلف را گزارش می داد. از سفارت جمهوری اسلامی ایران در دوشنبه 3 قطعه پرچم دریافت کرده بودیم. اولی پرچم بسیار بزرگی بود که با کمک یک لوله 6متری آن را در بعد از ظهر بر فراز چادر های خود که نزدیک ترین چادرها به رستوران و اتاقک های اداری و مشرف بر تمامی اردوگاه بود به احتزاز در آوردیم. رقص عارفانه سه رنگ دلنشین پرچم بر فراز این کوهستان و فضای بکر موجی از غرور و احساسات گرم را در دل هایمان به حرکت در می آورد.

دو پرچم کوچک دیگر را یکی برای نصب در قله (انشاالله) در نظر گرفته بودیم که پرچمی نفیس و زیبا بود از مخمل با شرابه های طلایی و بندی ابریشمین در اندازه 20*30 و دیگری را بر درب چادر نصب کرده بودیم. تعدادی پرچم سه رنگ هم از جنس کاغذ و سیم مفتولی تهیه کردیم تا در جریان صعود ما بر روی عکس بزرگ داخل رستوران موقعیت تیم ایران را گام به گام در مسیر مشخص کند.

با کنجکاوی و هوشیاری اعضا تیم تا عصر هنگام از تمامی جزئیات و کم و کیف کار صعود و گروههای صعود کننده تقریبا سر در آوردیم و به اعتماد به نفس عجیبی دست یافته بودیم که این حالات ما را بر سر شوق آورده بود و دیگران را به حیرت انداخته بود. در ساعات صرف شام همه راهنمایان و کوهنوردان خدمات دهنده که اکثرا روس و اوکراینی بودند و فقط چند نفر تاجیک بین آنها بود به نوعی خود را به ما نزدیک می کردند و از برنامه ما سوال می نمودند. پس از اعلام برنامه خود به آنان از ما سوال می کردند که راهنمای شما چه کسانی خواهند بود و ما اعلام می کردیم که راهنما نمی خواهیم. همه با تعجب  و حیرت به ما می نگریستند. سوال کردند باربر چند نفر می خواهید؟ باز جواب دادیم که نیازبه باربر نداریم. این جواب ها همگی را متعجب، عصبانی و مایوس نمود چون به ازای هر راهنما روزانه 40دلار با غذا و هر باربر که هفت کیلوبار حمل می کند روزانه 70دلار باید دریافت می کردند که نشد.

از حرکاتشان و بگومگویی که داشتند و عموکریم که به اکراه ترجمه می کرد معلوم بود که به توان و درایت تیم ما شک داشتند و خود را در مقابل تیمی بی تجربه، پر مدعا و نا آگاه از خطرات و مسایل ارتفاعات بلند و بسیار پر سر و صدا می دیدند. (شاید هم بودیم) و نکته دیگر اینکه در ساعات اولیه حضور ما در قرارگاه اصلی همه با نگاه و پرسش سراغ علایم ارتفاع گرفتگی و نا هم هوایی مثل سردرد و حالت تهوع و بی حالی را در ما می گرفتند و اثری نمی یافتند به ویژه اینکه می دانستند که تیم ما برای زودتر رسیدن به کمپ اصلی برنامه اقامت دو روزه جهت هم هوایی تدریجی در قرارگاه دپ شار (2200متر) را نیز از برنامه خود حذف نموده بود و یکسره به کمپ اصلی در ارتفتع 4400متر آمده بود. برعکس انتظار آنها بچه های ما بسیار سر حال و پر جنب و جوش و طبق عادت پرسر و صدا نشان می دادند. یکی طاقت نیاورد و پرسید آیا شما مشکلات قبل از هم هوایی را ندارید؟ عباس رندانه جواب داد چرا اشتهایمان بیشتر شده و با رسیدن به اینجا تازه سر حال آمده ایم و طرف با ناباوری و نوعی حیرت و شگفتی بر ما می نگریست. عموکریم توضیح داد که اکثر تازه واردان به این قرارگاه به صورت معمول دچار این عوارض در روزهای اول می شوند و این انتظار عادی است. بدین خاطر بود که به جمع ایشان توضیح دادیم که شاید دلیل این باشد که که اکثر کوهنوردان ایران اگر شد هر هفته و اگر نشد حداقل ماهی یکبار یک قله بالای 4000متری که در دسترسشان هست را صعود می کنند و سالانه چند بار به دماوند 5671متری زیبا و سر افراز که سمبل کوه ها و طبیعت کشور پهناورمان ایران محسوب می شود صعود می کنند. این است که مشکل هم هوایی ندارند و انگار در کوههای نزدیک شهر خودمان هستیم و ما به نوعی نیمه شرپا محسوب می شویم. ایشان که با ایران و طبیعت شگفت انگیز آن به ویژه با جامعه کوهنوردی ایران آشنایی چندانی نداشتند از این اطلاعات به حیرت افتاده بودند. مخصوصا اروپاییان که با چند قله بالای 4000 متری خود در سراسر اروپا آنجا را مهد کوهنوردی می دانند و از ایران به دلیل نبود اطلاعات یا بر اثر تبلیغات سوء خبری جز بیابان و لوت و شتر و عشایر چادر نشین نداشتند.

روز دوم اقامت ما در کمپ اصلی مصادف بود با روز برگزاری المپیک زمستانی. به ابتکار آلپ نوروز برای ایجاد تنوع و تفریح برای مهمانان و ساکنان کمپ، تیم های اعزامی از کشورهای مختلف هر کدام باید سه نماینده را در این بازیها شرکت می دادند و نفر چهارم تیم هم یک دختر از کارکنان کمپ برای هر تیم بود. تیم ما نیز با وجود تازه وارد بودن در این همایش شرکت نمود و پرچم ایران را در کنار پرچم دیگر کشورها به طنابی که افقی کشیده شده بود در محل برگزاری بازی ها آویختیم. مسابقه ترکیبی و امدادی جالبی را ترتیب داده بودند. به این صورت  که ابتدا یک نفر از هر تیم باید دور برکه آب می دوید و سپس با پرتاب سنگ در محلی مشخص چند قوطی فلزی را هدف قرار می داد و آنگاه چوبی را با اره دو نیم می نمودند وآنگاه بدنبال آن نفر چهارم تیم خود را (سنگین ترین و آخرین دختر خانم نصیب ما شده بود) به صورت حمل مجروح به جایی مشخص می رساندند و آنگاه عرض دریاچه را می پیمودند (با شنا یا بلم پارویی کوچک) و در آخر یک نفر از سنگی بالا می رفت و از طناب با تیرول سنگ را به پایین سر خورده و فرود می آمد و با دویدن در نقطه شروع مسابقه و بریدن قطعه ای کنده با اره به مسابقه پایان می داد. سرانجام آلمان ها برنده اول شدند و جایزه آنها یک هندوانه و یک بطری شامپاین و سه مدال یادگاری طلا بود. نفرات تیم دوم هم یک خربزه و یک بطری ودکا و سه مدال نقره یادگاری گرفتند. شام شب هم به افتخار ایشان بود.

گروههایی از کشورهای سویس، آلمان، اسپانیا، فرانسه، ایتالیا، نروژ، یونان ،روس، انگلیس و ایران که تحت خدمات سه تور خدمات دهنده آلپ نوروز دوشنبه و دیگری از مسکو و اوکراین بودند و گروهی هم از لنین گراد مستقلا شرکت داشتند، ولی خدمات اصلی را آلپ نوروز ارایه می داد و تورهای دیگر هم با پرداخت بها از خدمات جنبی آلپ نوروز استفاده می نمودند. تیم ما پس از مسابقه دو در پرتاب سنگ و هدف گیری جزء سه تیم اول نشد و حذف گردید وگرنه نمی دانسیم با جوایز دریافتی چه باید می کردیم.

جریان مسابقه بسیار پر تحرک و جذاب و دیدنی بود و همه  ساکنان کمپ را بر سر شور آورده بود. سرانجام عصر هنگام پس از تدارک صعودی دوروزه و بستن کوله ها به عزم صعود تا ارتفاع 5800متر یعنی کمپ دوم کمونیزم به قصد حمل بارهای لازم جهت صعود نهایی به این ارتفاع برای روز سوم خود را آماده نمودیم (روز سوم حضور در قرارگاه اصلی).

با سرآمدن شب و دمیدن بامداد روز سوم پس از صرف صبحانه در رستوران همه با هم کوله های سنگین خود را به دوش کشیدیم و تیم شش نفره ما یکدل و مصمم به سوی بلندای سراسر پوشیده از برف و یخ مسیر رسیدن به قله کمونیزم به راه افتادیم. کوله پشتی ها از همان اول حرکت سنگینی خود را به رخ می کشند و روز پرکاری را گوشزد می کنند.

 

بارهایی را که در این برنامه مقدماتی در 6 کوله پشتی جا داده بودیم و برای هر دو برنامه اول و دوم بهمراه برداشته بودیم عبارت بودند از:

5 تخته چادر شامل 2 تخته چادر 3 نفره سه پوش و 2 تخته چادر گورتکس 2 و 3 نفره و یک تخته چادر دوپوش سه نفره معمولی،طناب نمره 6 یخچال یکصد متر، اره و بیل و لنگر برف، پیچ یخ و تعدادی بلوک و کارابین، سوخت بنزین 4 بطری یک لیتری، جعبه کمک های اولیه، پرچم راهنما 15 عدد، چراغ بنزینی 3 دستگاه، دستمال کاغذی 6 رول، شمع سه بسته، کبریت 6 عدد، قرص الکل جامد یک بسته 12 تایی، بسته نهار برای 6 نفر (دو بسته)، بسته شام برای 6 نفر (1بسته)، بسته صبحانه برای 6 نفر (1 بسته)، تنقلات (2بسته)، مجموعه تجهیزات فردی، مجموعه پوشاک فردی، و دیگر ملزومات.

در اینجا لازم است که صورت جزئیات برخی اقلام فوق را به روشنی برشماریم. پوشاک هر فرد در این برنامه به صورت زیر تدارک شده بود:

لباس بادگیر گورتکس (شامل بلوز کلاه دار –شلوار-روکش دستکش دوانگشتی ساق بلند)، لباس میانی پلار گرم (شامل بلوز، شلوار، کلاه، دستکش دو انگشتی ساق بلند)، لباس پر (شامل کت پر، شلوار پر، جوراب پر، دستکش پر، کلاه پر و جلیقه پر)، لباس پشم (شامل بلوز یا پیراهن، شلوار، جوراب ها، دست کش های بافتنی و کلاه بافتنی)، لباس زیرین الیاف مصنوعی (استرچ) (شامل بلوز نازک یقه اسکی، شلوار کشی، شورت، جوراب، دستکش، کلاه سر و صورت کشی)، دستمال گردن نخی مناسب، گتر مناسب، کفش پلاستیکی دو پوش، کلاه آفتابگیر لبه دار.

تجهیزات فردی شامل صورت زیر بود:

عینک طوفان و آفتابی uv، تبر یخ 80 سانتیمتری 1 عدد، باطوم تلسکوپی یک یا دو عدد، کرامپون (یخ شکن) 12 دندانه با بند فیکس یا تسمه ای، یومار اتوماتیک یک عدد هر نفر، تونیک صندلی بسیار ساده و سبک (تسمه ای)، بلوک اتصال یومار و کارابین حمایت به صندلی صعود، کارابین پیچی هر نفر یک عدد، کوله پشتی بزرگ 60لیتر به بالا، کیسه خواب پر مرغوب، زیر انداز فوم عایق سبک، چراغ قوه با باطری و لامپ یدک سبک، دوربین عکاسی و فیلم برداری و باطری یدک، ظروف صرف غذا و نوشیدنی، قمقمه فلزی یا ظروف عایق مایعات (فلاسک)، ساعت، تقویم، دفترچه یادداشت و مداد، کیف کمری ملزومات شخصی، لوازم شخصی و بهداشت فردی.

تجهیزات گروهی عبارت بودند از :

دما سنج، درب باز کن، چاقو، ظروف طبخ و صرف غذا، قطب نما، ارتفاع سنج، برس پلاستیکی دسته بلند، کیسه های پلاستیکی و پارچه ای، چادر، لوازم فنی و طناب ها، پرچم های راهنما، چراغ های بنزینی، کمک های اولیه و دارویی.

مسیر ما از محل کمپ اصلی ابتدا رو به جنوب و پس از گذشتن از کنار برکه آب از دست چپ وارد تنگه ای می شود که از کنار سنگلاخ های ریزشی و ترکیبی یخ و سنگ و به موازات برج های یخی یخچال پر هیبت والترو می گذرد. پس ار حدود یک ساعت راهپیمایی از باریکه راه پر افت و خیز و سنگلاخی و اندکی پیچیدن به سمت شرق به کنار یخچال والترو می رسیم که در اینجا از سطحی نسبتا مسطح برخوردار است و به علت حرکت آرام و غیر محسوس خود در این شیب کم شکاف های عرضی آن نسبتا باریک و از یک تا دو متر بیشتر تجاوز نمی کند.

بهترین محل برای عبور عرضی یخچال والترو همین مکان است. با سرازیر شدن به طرف کف سطح یخچال و عبور از کنار چالابی یخچالی با آبی سبز رنگ پا بر روی یخچال و یخ های دائمی آن می گذاریم.

سطح یخچال والترو نسبتا مسطح و پهن است ولی برای احتیاط در عبور و پریدن از روی شکاف های عرضی آن اقدام به بستن کرامپون ها می کنیم. برای اولین بار است که باید با کرامپون راهپیمایی کنیم. روی یخچال مقداری تکه سنگ های ریز و درشت به چشم می خورد ولی عبور با کرامپون را دچار اشکال نمی کند. در ابتدای کار راهپیمایی با کرامپون اندکی برای ما غیر عادی است ولی اندک اندک به آن عادت می کنیم. باید فاصله پاها را از هم اندکی بیشتر باز نگهداریم تا باعث گیر کردن نیش های کرامپون و در نتیجه پاره شدن گتر و پاچه شلوارمان نگردد و مهمتر اینکه تعادلمان را برهم نزند. در میانه یخچال انسان با دیدن طول و عرض و هیبت  انگیز این یخچال عظیم که عمق بستر یخ های سبز رنگ آن نامعلوم است  به عظمت آن بیشتر پی می برد و دچار اعجاب و شگفتی می گردد (من که شدم).

بلافاصله پس از عبور از عرض یخچال به ابتدای شیب برفی یخ زده و سراسر سفید رنگ دامنه شمالی قله می رسیم. گستره وسیعی با شیب تند و پوشیده از کلوخه های برفی و یخی بهمن های سرازیر شده از ارتفاع بالا سر (یعنی از کفی مسطح و مرتفعی به نام کفی فیرن (firn platy) در ارتفاع 6100 متری )که از نقاب های 20تا 30 متری و برج های شکسته معلق آن در لبه تاج یک دیواره عمودی 2000متری از سنگ و یخ بر بالای سرمان مشخص است. هراسان و دلواپس و شتابان شیب برفی را رو به بالا شروع به صعود سریع می کنیم.

در انتهای شیب و نزدیک به دیواره 2000متری سنگی این شیب برفی ناگهان می پیچد و در انتهای شیب به سمت غرب ادامه راه را تراسی برفی با شیب ملایم تشکیل می دهد که پس از نیم ساعت صعود پر هراس از این تراس برفی در انتهای آن به تیغه ای سنگی و ریزشی می رسیم.

 

در ابتدای مسیر خاکی-سنگی این تیغه باریک از روی توده یخ های بالای سرمان آب به سمت پایین جاری است. با جمع آوری اندکی از این آب رفع تشنگی می کنیم. در این نقطه از مسیر آب های جاری از بالاتر ها سنگ های بزرگ را به پایین حرکت می دهند و مدام سنگ های کنده شده معلق زنان به سوی فرودست ها سرازیرند و اندکی کوتاهی و بی احتیاطی ممکن است انسان را در مسیر یکی از این سنگ ها قرار دهد و کار تمام شود.

مسیر تیغه را اجبارا با کرامپون های بسته ادامه می دهیم. در جای جای این تیغه سنگی برف یخزده در لابلای سنگ ها وجود دارد. برای راحتی کار و جلوگیری از آسیب های احتمالی بیشتر ترجیح می دهیم تا جایی که امکان دارد پاها را روی برف قرار دهیم. صعود از صخره های چند متری بر سر راه و گرفتن گیره های پا با دندانه های کرامپون آن هم در این ارتفاع سرگیجه آور، صرفه نظر از خطرات آن مشکل و وقت گیر و فرساینده انرژی است ولی تنوعی در حرکت یکنواخت صعود ما به وجود آورده است. به ویژه آنکه با دور شدن از دامنه خطرناک ریزشی بالادست اندکی از دلهره اولیه مان کاسته شده است.

چون ما از جزئیات مسیر بالادست تر خبر  نداریم کماکان  با کرامپون های بسته شده حرکت می کنیم  و سعی داریم به دندانه های نوک تیز آنها آسیبی نرسانیم. در لحظات کوتاه استراحتی که روی سنگ های نسبتا خشک این تیغه ها برای خود فراهم می کنیم به دیدن چشم اندازهای بدیع و زیبای کوهستان با توده های عظیم برف و یخ پر هیبت آن می نشینیم. سکوتی یا آرامشی گیرا در جمع ما و فضای کوهستان حاکم شده است که تنها گاه گاهی صدای انفجار مانند ناشی از ریزش ناگهانی قسمتی از سنگ ها و یا توده های برف و یخ تلنبار شده در فرازها که به صورت بهمن یا به قول تاجیک ها ترمه (termeh) به داخل دره های زیر پا سرازیر می شوند این سکوت وهم انگیز را برهم می زنند و تماشاگر شگفت زده را به تفکر درباره این پدیده حیرت انگیز حیات وا می دارد.

قبل از حرکت تیم همگی به ما تاکید کرده بودند که باید طوری برنامه حرکت خود را تنظیم کنیم که قبل از بالا آمدن کامل آفتاب و گرم شدن هوا آن تکه از راه را که محل ریزش بهمن های لبه کفی فیرن می باشد رد کرده باشیم و اکنون خوشبختانه ما خیلی بالاتر از مسیر ذکر شده بودیم و با خاطری آسوده، حال به تماشای این جابه جایی سهمناک و ریزش توده هایی از خروارها یخ و برف در فرودست ها نشسته ایم. بازتاب صدا و موج حاصل از ریزش هر کدام از آنها همچون غرشی تندروار در گستره بی کران کوهستان می پیچد و تشکیل قارچ های عظیمی از پودر برف و غبار سفید رنگ برف در فضا بلافاصله چشم را به محل وقوع آن رهنمون می گردد. مسیر تیغه سنگی که جهت و مسیر صعود ما نیز هست رو به غرب است و در طرفین آن شیب های بسیار تند است. ما چند متر آن طرف تر از جای پای خویش و از فراز پرتگاههای خوفناک زیر پایمان بستر درخشان یخچال والترو را که بامداد امروز از روی آن گذشتیم در هزار متر پایین تر به وضوح می بینیم.

تماشا و استراحت بس است. باید رفت و در زمان صرفه جویی کرد. پس راه می افتیم. سر راهمان چند سنگ بزرگ و عمودی قرار گرفته که راه را بر ما بسته است. طناب های سفید رنگ و فرسوده ای که برای حمایت از بالای آن آویخته اند نشان می دهد که راه همین است و باید آنها را صعود کنیم. با کمک یومار به حمایت از خود می پردازیم. کار چندان مشکل نیست فقط وجود کوله های سنگین بر پشت و کرامپون ها ی بسته بر کفش که هنوز زیاد به آنها عادت نکرده ایم و پرتگاه های ترسناک زیر پایمان اندکی دست و دلمان را می لرزاند و بر احتیاط بیشتر در کار اصرار می ورزد (وگرنه ما که نترسیده ایم). دو نقطه از مسیر صعودمان را با پرچم های صورتی رنگ که با نماد سفید رنگ تیم اعزامی مزین شده علامت گذاری کرده ایم. رنگ صورتی یک دست پلارهای یک تیم منسجم شش نفره و این پرچم های صورتی رنگ، خطی صورتی را بر پهنه اکثرا سفید و خاکستری رنگ مسیر کمونیزم مشخصا ترسیم کرده است. احتمالا از رستوران هم کسانی که مسیر تیم را دنبال می کنند این خط صورتی رنگ را که بر این گستره بی کران می لولد و آرام بالا می رود و دنباله خود نقاط صورتی رنگ بر جای می گذارند خواهند دید. آفرین بر پلنگ های صورتی!

در انتهای مسیر سنگی یال نسبتا پهن تر شده و از تندی شیب آن کاسته می شود و در پایان یال صخره ای ریزشی چند ده متری حد فاصل این تیغه سنگی با شیب یک دست یخی و نقره ای رنگ بالای سرمان را تشکیل می دهد. در بالای صخره فوق دو چادر در نزدیکی هم دیگر برافراشته اند. چادر پائینی که یک چادر برزنتی خیمه ای فرسوده دو نفره خاکی رنگ است متعلق به راهنمایان روسی است و چادر بالایی یک چادر قرمز رنگ دو نفره نو نوار است که متعلق به تیم ژاپن است. اینجا کمپ اول و ارتفاع 5100 متر است. در هر دو چادر کسی نیست. در نزدیکی چادرها آب از زیر سنگ های بیرون زده از ابتدای شیب یخی بالادست پیوسته می چکد. این آخرین نقطه ای است که مستقیما و در گرمای ظهر آب بدست می آید. با جمع آوری اندکی از این آب ها به تهیه چای گرم می پردازیم و کنار سکوی چادرها  کوله هایمان را جهت استراحت و صرف نهار بر زمین نهاده و باز می کنیم. کار امروز ما تا رسیدن به این نقطه و نیز سرعت صعودمان خوب بوده است. در دل شوقی داریم و سر حالیم هنوز. با توافق بچه ها تصمیم می گیریم به جای اینکه این نقطه را برای کمپ اول در نظر بگیریم پس از صرف غذا و با استفاده از زمان باقی مانده و فرصتی که تا غروب داریم به ارتفاع 5300 متر صعود کنیم و قرارگاه اول خود را در محل کمپ پیشرفته 5300متر که در بالای گنبد یخی بالای سرمان واقع شده است برقرار نماییم.

نهار امروز که شامل نان لواش خشک، کنسرو گوشت خالص همراه با سس رزماری و زیتون شور و سیر بود از کوله ها بیرون می کشیم و بچه ها به راحتی و با اشتها آن را می خورند و شربت آب پرتقال و سپس چای داغ هم پشت بند و مکمل غذای نهار امروزمان می گردد (خوش به حالمان).

دونفر کوهنورد با گام های خسته از بالادست می رسند و با ما به خوش و بش می پردازند. یکی از آنها سرحال تر می نماید. به انگلیسی روانی با ما صحبت می کند. یونانی هستند و از کمپ 6100می آیند. روز گذشته قله را صعود کرده اند. بارقه شادی پیروزی از چهره خسته و فرسوده ایشان می تراود. لیوان های آب پرتقال را که به ایشان تعارف کردیم با تعجبی آشکار و سوالی همراه با حیرتی در صورت و چشم ها از ما می گیرند:

- آیا این برای من است؟

- بله بفرمایید

آب میوه ها را با ولع سر می کشند. روح مهمان نوازی ما گل کرده است.

-آیا غذا میل دارید؟

می گویند ما خود غذا به همراه داریم ولی فعلا میل نداریم و پس از اندکی استراحت خواهیم رفت. یک کنسرو ماهی تن را به اصرار به آنها می دهیم. با تشکر چند باره می پذیرند و به چادر روس ها می خزند. با آماده شدن چای برای ایشان چای داغ می بریم. هر دو غرق خوابند. بساطمان را جمع می کنیم و به آرامی شروع به صعود می کنیم. صعود از شیب تند گنبدی یخی بالای سرمان. این شیب تند و یک دست و یک نواخت را که یخ های سفید و نقره ای رنگ آن در زیر پرتو آفتاب مستقیم می درخشد به وسیله طناب های سفید رنگ و فرسوده ای چند ثابت گذاری کرده اند. از رنگ و روی طناب ها به نظر می رسد هر کدام از آن تکه طناب ها را در سال های مختلف کار گذارده اند. چون ابتدا و انتهای طناب ها در زیر یخ مدفون است. جهت صعود از این شیب یخی پنجاه درجه اقدام به صعود به کمک یومار و چکش یخ می کنیم و یومار را ترجیحا به طنابی که به نظر نوتر از دیگر طناب ها می آید می زنیم. ارتفاع 200 متری این نقطه تا نوک گنبد مانند این یال پهن یخزده را به سختی و به آرامی صعود می کنیم و عصر هنگام بر بالای گنبد یک پارچه از یخ و برف پای می گذاریم.

ارتفاع 5300 متر است و جای مناسب ولی محدودی برای برقراری کمپ اول می باشد. دو چادر سه نفره را در کنار هم و رو به شمال و پشت به جهت یال بالاسر و مسیر منتهی به قله برقرار می کنیم. قله بالای سرمان کیروف (kirof) نام دارد و بر سر راه صعود قرار دارد. بلافاصله در داخل چادرها به تعویض و سبک کردن لباس های صعود با البسه پر و پوشاک گرم به داخل کیسه خواب ها می خزیم و همزمان به استراحت، مرتب کردن وسایل داخل چادر و آماده کردن شام و نوشیدنی می پردازیم. با آب کردن برف آب لازم را جهت سوپ و چای فراهم می کنیم. سوپ داغ پر از مخلفات همراه با نان خشک و چاشنی های اشتها آور مثل سیر و زیتون و ترشی انبه بسیار دلچسب و گواراست. دونفر از بچه ها به کندی هم هوا می شوند و حال و اشتهای چندانی نشان نمی دهند و سر درد خفیفی نیز دارند. پس از صرف شام و نوشیدنی گرم برای خواب و به سر آوردن شب در این ارتفاع به گرمای آرام بخش کیسه خواب های خویش پناه می بریم و به خواب می رویم. سر و صدای پارچه های پوش چادر در سراسر شب نشان از وزش باد نه چندان شدیدی دارد. صبح روز بعد به کندی و رخوت از خواب برمی خیزیم و تا آماده شدن اولین فنجان های چای داغ به جمع آوری کوله و وسایل خویش می پردازیم. بچه ها برای صرف صبحانه اشتهای چندانی نشان نمی دهند. انگار بیشتر ترجیح می دهند نوشیدنی بنوشند. پنیر محلی نیز طالب دارد ولی بقیه اقلام خیر. پس از مشورت و چند و چون احوال و اوضاع قرار براین می شود که سه نفر که سر حال ترند پس از صرف صبحانه  برای حمل بارها تا ارتفاع 5800متر صعود کنند و سه نفر دیگر نیز پس از استراحتی مختصر ضمن مراقبت از نفرات تیم صعود کننده!! خود به ارامی به طرف پایین سرازیر شوند.

با جمع کردن و بستن یکی از چادرها بارهای ارتفاعات بالاتر را در سه کوله جای داده و شروع به صعود می کنیم. از اینجا مسیرمان رو به سمت جنوب و در جهت یالی یکپارچه از برف و یخ  و پرشیب است که به قله 6300متری کیروف منتهی می گردد. در تمامی طول مسیر 500 متری اختلاف ارتفاع تا محل کمپ 5800متر که شکاف های یخی متعدد و عمودی و عمیق یخی در چند جا راه را بر ما بسته است کارایی کرامپون های 12 دندانه و چکش یخ کوتاه و مناسب تنها یار و مدد کار ما در صعودند. البته یومار ها نیز که حامی جانمان اند فراموش نمی شود. شکاف های یخی و دیواره عمودی لبه آن را با طناب های ثابتی که از بالا آویخته اند با کمک یومار و چکش یخ صعود می کنیم و چند جا را با پرچم های راهنما علامت گذاری می کنیم تا در برگشت و صعود بعدی و در صورت هوای خراب یا دید کم نشانگر راهمان باشد. حدود ساعت 5/1 بعد از ظهر به محل کمپ 5800متری می رسیم و با کندن حفره ای در کنار چادر برافراشته تیم ژاپن کلیه وسایل حمل شده را پس از بسته بندی و عایق سازی در داخل این حفره برفی جای می دهیم و با برف می پوشانیم و با چندین پرچم آرم دار تیم ایران نشانه گذاری می کنیم و به استراحتی کوتاه و صرف نهار می پردازیم. نان و کنسرو تن و سیر و زیتون را با بی اشتهایی ولی با کمک آب پرتقال سرد مانده در ته قمقمه ها فرو می دهیم و سپس با کوله های خالی، سه نفره شروع به سرازیر به طرف کمپ یک می کنیم.

                                                                                                  ادامه دارد...

 

تاریخ کوه نوردی ایران زمین ...

 گزارش صعود به قله کمونیزم :
 

شروع همیشه دشوار است. شروعی که ادامه داشته باشد و زود به پایان نرسد. به عنوان کوچکترین عضو جامعه کوهنوردی ایران مدتهاست احساس می کنم قسمت مهمی از کوهنوردی ایران گم شده است. مهمترین قسمت آن. پیشکسوتان و بزرگان کوهنوردی ایران را می گویم. بزرگانی که تاهستند قدرشان را نمی دانیم و در نبودشان در مدح و سنایشان سخنوری ها می کنیم و از خوبی ها و بزرگی هایشان می گوییم. ما این چنین هستیم. زنده کش و مرده پرست. به قول معروف برای ما همیشه مرغ  همسایه غاز است. اسامی و رزومه کوهنوردان دیگر کشور ها را از خودشان هم بهتر می دانیم و از بزرگان خود غافل هستیم. قدر اسماعیل زاده ها را تا بودند ندانستیم و نمی دانم اگر با همت برخی از دوستان آن مرحوم برای چاپ کتابشان نبود الان بر سر نوشته های ایشان چه می آمد. تاریخ کوهنوردی ما حلقه های گمشده بسیاری دارد. هنوز بر سر نام بسیاری از قله ها اختلاف هست. هنوز تکلیف بسیاری از نخستین صعود ها روشن نیست. گزارشات قدیمی در دسترس همگان نیست  و در گوشه ای از انبار باشگاهها و گروه ها افتاده و خاک می خورد.

می خواهم با کمک هم ، تا جایی که می توانیم حلقه های مفقود این زنجیر را بیابیم. گزارشات و نوشته ها را جمع کنیم  تا در دسترس همگان باشد. این کار ادای دینی است که به بزرگان کوهنوردی ایران داریم. دوستانی که تمایل به همکاری در این رابطه را دارند می توانند گزارش ها را و عکس ها را برایم بفرستند تا به نام آنها در این وبلاگ ثبت شود. برای شروع به سراغ کسی می روم که برایم اسطوره است. نام او را با دومین پیمایش موفق غار پراو و نخستین صعود زمستانی دیواره علم کوه می شناسیم. استاد محمد نوری را می گویم. اما آیا به راستی این دوبرنامه حاصل یک عمر کوهنوردی اوست یا برنامه های دیگری هم  هستند که ما از آن بی خبریم. بله، گزارشات فراوانی وجود دارد. گزارشاتی که بسیاری از ما تا کنون چیزی از آن نشنیده ایم. این شروع کار است. شروعی که امیدوارم با کمک شما به نتیجه ای مطلوب برسد.

گزارش صعود به قله کمونیزم را به قلم استاد محمد نوری در ادامه بخوانید


به نام خداوند جان و خرد

کزو برتر اندیشه بر نگذرد

خداوند جان و خداوند رای

خداوند روزی ده رهنمای

                                    (حکیم فردوسی)

گزارش تلاش و صعود به قله کمونیزم (7495متر)منطقه پامیر

به روایت: محمد نوری عضو هیئت اعزامی فدراسیون کوهنورد

به منطقه پامیر آسیای میانه (تاجیکستان)       تابستان 1374

    (تلاش از نو)   

پیش کشِ پیش کسوتان و پیش گامان کوهنوردی ایران زمین که راه های نو را را برای ما آزمودند و آزمون ها و آزموده ها را بر آیندگان و ره پویان راهشان ارزانی داشتند.

 

(با نام و یاد یار که زیبایی و شکوه هستی از اوست)

با سلام و عرض ادب به پیشگاه پیش کسوتان دل سوز که برای روشن نگه داشتن مشعل فرهنگ و اخلاق ورزشی در ورزش کوهنوردی به راستی استخوان گداخته اند و راه ها را برای ما آزمودند. همراه با آرزوی توفیق خدمت برای زحمتکشان و خدمتگذاران راستین جامعه ورزشی کشور و با امید پیروزی و سرافرازی نمایندگان و نخبگان و برگزیدگان ورزش کشور در به اهتزار در آوردن همواره پرچم پرافتخار جمهوری اسلامی ایران در عرصه آوردگاه  های جهانی ورزش.

بسیار خشنود و سپاسگزارم که با همت دست اندرکاران ورزش کوهنوردی به ما این فرصت داده شد تا به عنوان نماینده ای از جانب خیل عظیم کوهنوردان توانا و آرزومند کشور نیمه کوهستانی و پهناورمان ایران با شرکت در برنامه شناسایی  منطقه پامیر به ویژه قله کمونیزم خود را محک بزنیم. برنامه ای مقدماتی که در راستای  نزدیک تر شدن به هدفی شکوهمند که همانا گام نهادن و برافراشتن پرچم کشورمان بر فراز بلندترین قله های گیتی و سردادن گلبانگ شایستگی و توانمندی جوانان این ملت حق طلب خواهد بود و بسیار خوشحال و سرافرازم که با همت و سخت کوشی و پایمردی یاران تیم از این آزمون با دست پر بازگشتیم. امیدوارم که این تجربه در پی تجارب پیشگامان و پیشتازان این رشته رهگشای راه تحقق آن آرزوی بزرگ باشد.

در اسفند ماه سال73 فدراسیون کوهنوردی ضمن ارایه تقویم سال 74 خود دو برنامه برون مرزی را در تقویم این سال گنجانده بود که این دو برنامه عبارت بودند از :

1-شرکت در برنامه مشترک کوه و دیواره نوردی با دعوت و همکاری متقابل فدراسیون کشور ترکیه بر روی دیواره دمیرکازیک(DAMIR KAZIK)در منطقه آلاداغلار رشته کوه توروس در جنوب ترکیه.

2-صعود شناسایی  قله کمونیزم (7495متر) بلند ترین قله منطقه پامیر واقع در کشور تاجیکستان. در جهت اجرایی کردن دو برنامه بالا و در نخستین فراخوانی که از سوی کمیته تازه تاسیس شده تشکیلات جدید فدراسیون کوهنوردی به نام کمیته صعود های بزرگ صورت پذیرفت حدود 70 نفر از کوهنوردان استان های مختلف کشور جهت شرکت در صعودهای بزرگ برون مرزی به این کمیته معرفی شدند که در آغاز کار 26 نفر از این عده در اردوی اول در منطقه خلنو البرز مرکزی به نام اردوی آمادگی برای برنامه دمیرکازیک ترکیه شرکت داده شدند و سپس در مرحله دوم 16 نفر از بین این عده در اردوی دوم در منطقه آزادکوه البرز مرکزی فرا خوانده و شرکت نمودند. آشکارا هدف این دو برنامه اردوی کوتاه مدت که تحت نظر و سرپرستی نمایندگان فدراسیون کوهنوردی انجام می شد شناسایی و معارفه افراد تیم به یکدیگر عنوان شده بود نه کار تمرینی جدی و یا تشریح جزئیات برنامه پیش رو.

سرانجام از بین این گروه 12 نفر انتخاب شده و در آخرین روزهای تیر ماه 74به سمت کشور ترکیه گسیل شدند. بعد از انجام این کار کارگروه فوق الذکر اعلام کرد که 4 نفر را به اسامی 1-غلامعباس جعفری2-مسعود خرمرودی3-محمد زرخواه4-محمد نوری را برای اعزام به منطقه پامیر در نظر گرفته است. با اعلام این موضوع و پس ازگذشت چند روز با فراخواندن دکتر جلال الدین شاهبازی مولا از هیئت اردبیل و رسول نقوی راهنمای کوهستان از رودبارک کلاردشت تیمی 6 نفره و کامل تر برای مقصد مورد نظر تشکیل شد.

بلافاصله به برنامه ریزی و تدارک و آماده نمودن مقدمات کار و انجام امور مربوطه پرداختیم. از سوی فدراسیون غلامعباس جعفری به عنوان سرپرست برنامه تعیین شده بود و همچنین مسعود خرمرودی کماکان به عنوان مترجم و روابط بین الملل و محمد زرخواه نیز مسئول مالی تعیین گردیده بودند و دکتر شهباز بالطبع مسئولیت پزشکی تیم را به عهده گرفت و در آخر کار من(محمد نوری)به عنوان مسئول فنی و تدارکات تعیین شدم. با برعهده گرفتن مسئولیت خویش به کار مشغول شدیم. در ابتدای کار و نشستی که با شرکت اعضای تیم صورت گرفت چند کار در اولویت قرار می گیرد.

الف)فراهم نمودن مدارک و انجام مکاتبات اداری لازم.

ب)معاینات پزشکی نفرات(البته پس از گزینش و انتخاب شدن ما)

ج)تهیه لیست های مربوط به تدارکات مختلف

با تاکید بر پیگیری مستمر کارها توسط نفرات تیم به دلیل نداشتن فرصت کافی و نزدیک بودن زمان اجرای برنامه ، معاینات پزشکی زیر نظر دکتر شهبازی و با همراهی های خانم تاجیک در بیمارستان لقمان الدوله ادهم و همچنین در محل فدراسیون انجام گرفت.

لیست های متعددی نیز تحت عناوین لیست پوشاک انفرادی، لیست تجهیزات و وسایل گروهی و انفرادی، لیست ابزار فنی، لیست تدارکات دارویی و پزشکی و لیست تدارکات غذایی و ملزومات سفر تهیه گردید و بلافاصله پس از تامین قسمتی از بودجه مالی ریالی لازم اقدام به خرید تدارکات کردیم. ماموریت خرید و بسته بندی تدارکات بر عهده خود نفرات گروه بود. بسیاری از لوازم و وسایل را باید تک تک اعضا راساً و از طریق دوستان و گروه های آشنا تامین می کردیم. اقلامی مانند کسری وسایل و پوشاک شخصی ، تجهیزات گروهی و حتی بخشی از کسری لوازم فنی تیم .

ما برای بسته بندی و حمل و نقل وسایل و لوازم و تدارکات همراه تیم از 12 عدد بشکه پلاستیکی درب دار محکم 60-80لیتری و 11 عدد کیسه بزرگ حمل بار استفاده کردیم. کارهای تدارکاتی هر روزه با آهنگی آرام صورت می گرفت و پیش می رفت. اما کارهای اداری و هماهنگی ها هر روز به فردای دیگر موکول  و محول می شد. به طوری که کلیه کارهای اساسی و اصلی به روزهای آخر و دقایق آخرکشیده شده بود و به اصطلاح اهالی فوتبال حکم گل دقیقه 90 را پیدا کرده بود. بدین معنی که هر کاری را که از انجامش ناامید می شدیم درست در آخرین دقایق همان افراد ذیربط ، کاری را که روزها به تاخیر افتده بود با شتاب فراوان و از طریق رابطه و تماس شفاهی انجام می دادند.

برای من که فردی  تازه وارد به این جمع بودم و با این نوع شیوه های کار در تشکیلات رسمی و اداری فدراسیون از نزدیک آشنایی نداشتم عجیب و شگفت آور می نمود.

از سویی زمزمه هایی به ما تلقین می کرد که کارشکنی و عدم همکاری مخالفین و ذینفعان امر باعث این همه تاخیر در انجام کارها و نبود شتاب و سرعت عمل لازم در انجام امور در این فرصت کمی که داریم می گردد.

آقای آقاجانی درچند مورد با اینجانب با حالتی سیاستمدارانه و با چاشنی شک و شبهه برخورد کردند و حتی در لحظات آخر نیز جریان فیلم برداری از صعود ما که با کمک و مساعدت صدا و سیما زمینه چینی شده بود را منتفی نمودند و من باید دوربین وتجهیزاتی را که صدا و سیمای مرکز زاهدان با توجه به توافق قبلی به فرودگاه مشهد فرستاده بود را به زاهدان عودت می دادم. بلافاصله عذر خواهی مکتوب شخص خودم و جریان انصراف از ضبط تصاویر برنامه را به دلیل تعدد مراجع تصمیم گیری در کمیته صعود های بزرگ فدراسیون شخصاً به زاهدان اطلاع دادم. سر انجام آخرین کارها در آخرین دقایق انجام شد. حتی مجوز خروج آقای خرمرودی که هم مسئول کمیته روابط بین الملل فدراسیون و هم در حال گذراندن خدمت سربازی بود و ویزای ایشان دو ساعت مانده به پرواز به سوی مشهد آماده گردید. کارهای باقی مانده و محوله را با امید اینکه در مشهد و آن سوی مرزها انجام پذیرد به آینده موکول کردیم. مثل اینکه تشویش و نگرانی چندین روزه را باید همراه خویش داشته باشیم.شاید تا پایان برنامه.

فدراسیون کوهنوردی مملکت نیز وسایل زیر را که موجود داشت در اختیار تیم  گذاشت که بسیار کارا و موثر واقع گردید.این لوازم عبارت بودند از : 1-طناب و وسایل فنی لازمه2- سه تخته چادر سبک کوهنوردی3- لباس کامل گورتکس برای هر نفر4-لباس کامل پلار برای هر نفر5-کیسه خواب پر برای هر نفر6-کفش دوپوش پلاستیکی برای هر نفر

بجز اقلام فوق بقیه ملزومات و وسایل را خود باید تهیه می کردیم که دوستان دور و نزدیک هر چه را که داشتند و مورد نیاز ما بود در طبق اخلاص نهادند و از روی بزرگواری و لطف تقدیم تیم کردند و ما را راهی نمودند. در آخرین ساعات حرکت از فدراسیون آقای آقاجانی و آقای شیر محمد رئیس و دبیر فدراسیون ما را به حضور پذیرفتند و ضمن سفارشات لازمه تاکید کردند این تیم از سوی فدراسیون کوهنوردی کشور راهی می شود و تیم خصوصی نیست.عجب!!!

در جو سرد و بی روح ناشی از دلخوری و سردی روابط که اکثراً باعث سکوت های ممتد می گردید (بر خلاف روح این گونه جلسات  تودیع که تماماً با مزاح و مهربانی و خنده همراه است)آقای شیر محمد اظهار آرزوی خوشی و امید به پیروزی و یک دلی اعضای تیم را نمودند. آقای جعفری کاملاً سرد و همراه با اخم و خجلت حضور ناشی از سردی رابطه و جو حاکم بر جلسه بیشتر از چند جمله کوتاه و بریده و آشکارا به اجبار را بر زبان نراندند.

آقای آقاجانی بسته 14 هزار دلاری ارز لازمه را به عباس جعفری تحویل دادند و رسید گرفتند. سرپرست تیم گوشزد کرد بیش از 10 هزار دلار از این مبلغ باید بلافاصله به آژانش خدمات دهنده پرداخت گردد و فقط 4 هزار دلار باقی خواهد ماند برای بقیه کارهای  یک مسافرت یک ماهه در خارج از مرزهای کشور.هیچ کس از بچه ها حرفی نمی زد .من به نوبه خودم سعی در ایجاد مزاح و تعویض وضع موجود را داشتم که اثری نداشت و سردی فضای تودیع کماکان برجای ماند.

بدرقه کنندگان معدودی در سرسرای دفتر مشترک حضور داشتند و عده ای نیز توسط 4 اتومبیل به فرودگاه آمدند و در سالن فرودگاه ما را روانه کردند. تهران را با خاطره ی  مشکلاتش به سرعت پشت سر گذاشتیم .

برادرم اسماعیل نوری بارهای ما را با وانت خود تا فرودگاه حمل می کرد که لاستیک عقب وانت در زیر بار در خیابان آزادی ناگهان ترکید و اندکی جهت تعویض لاستیک نیز معطل شدیم و نگران از نرسیدن به موقع به تشریفات پرواز. دوستان همراه وضعیت ما را دیدند و ندیده گرفتند و رفتند.

در فرودگاه با همکاری مهندس زاکاریان اکثر کارها به آسانی رفع و رجوع می گردید کارایی ایشان از نامه های صادره بیشتر و کاری تر بود. حضور بی شائبه ایشان  در همراهی و هدیه ای که دادند و همچنین هدایای سر راهی دوستان همراه در فرودگاه روحیه ساز بود و گرمای دوستی ایشان بدرقه گر ما بود تا مقصد.

با اصرار سرپرست تیم بلوزهای کمیته المپیک - تیشرت های بی آستین سفید رنگ) را که آرم و حلقه های المپیک را روی سینه و آرم بزرگ شرکت پایور را در پشت داشت در آخرین لحظه ورود شتابان و در راهروی فرودگاه پوشیدیم و چند عکس به یادگار گرفتیم.

هواپیمای تهران به مشهد از نوع توپولوف روسی متعلق به شرکت ایرتور بود و مهماندار مرد هواپیما با دیدن زیرپوش های ورزشی یک رنگ و چهره های شادمان بچه ها از مقصد ما سوال کرد و پس از اطلاع مهربانی نمود و در آخر کار هم با آرزوی خیر و پیروزی و بدرقه محترمانه تیم 2 شماره مجله ورزشی نیز همراه ما نمود.

در فرودگاه مشهد بچه های کوهنورد مشهدی که مطلع بودند به استقبال ما آمدند و یک حلقه گل برای سرپرست و چند دسته گل برای بچه ها آوردند. حاج محمد گلکار – قانع- نظام دوست- جعفری و چند نفر دیگر کارها را از قبل آماده سازی نموده بودند. با وسیله ای بارها را به منزل پدری عباس جعفری منتقل کردیم. پذیرایی و شام و خواب را در منزل آقای جعفری بودیم .خانواده ایشان بسیار لطف کردند.صبح روز بعد با شوق و شادی خود را به فرودگاه مشهد رساندیم.حمل بار در 12 بشکه و 11 کیسه بزرگ بخودی خود عامل مزاح و خنده بود. یک وانت بزرگ و کامل و پر از بار را به فرودگاه بردیم.قبلاً مکاتبات لازم انجام شده بود و آقای مجتهد زاده مدیر کل محترم تربیت بدنی خراسان ما را پذیرفتند و مساعدت لازمه را فرموده بودند و برای تسهیل در کار تشریفات گمرکی آنها را قبل از پرواز تحویل دادیم.

در سالن فرودگاه هر کس از راه می رسید چه مسافر و کارکنان فرودگاه با دیدن ما و لباس های متحد الشکل و تعداد زیاد بشکه ها ی یک رنگ و آرم دار کنجکاوی می کردند

-آقا این بشکه ها چیه؟؟

-خیار شور

-برای کجا

-عشق آباد، دوشنبه

-چرا؟

-چون آنجا خوب می خرند.آنهم به دلار

-مگر صدورش آزاد شده؟

-نه ولی ما برای ایجاد ارتباط  و بسط دوستی فی مابین اینکار را می کنیم.

با  شنیدن جواب های همراه با خنده ما حیرت زده و ارضاء نشده پس می نشستند.

آقای موسوی معاون گمرک خراسان با هماهنگی قبلی خود شخصاً در فرودگاه حاضر شدند و با مساعدت خویش و آقای طلوع  بارها را تحویل گرفتند و کار تشریفات گمرکی آن به سهولت سپری شد.(ولی دریغ از حضور یکی از دست اندر کاران تربیت بدنی یا لااقل هیئت کوهنوردی خراسان). البته حاج آقا عباس شوشتری در آخرین دقایق و به محض اطلاع از ایجاد مشکل که برای تیم در فرودگاه پیش آمده بود خود را رسانده بودند.(از لطف و محبت ورزشکاری ایشام متشکریم .)خوشحال از این هماهنگی بودیم که ناگهان شوکی به گروه ما وارد شد.

-محمد نوری کیست؟

-من آقا

-شما تشابه اسمی دارید

-یعنی چی؟

نام محمد نوری در لیست کامپیوتری حراست مرزی وجود دارد که ممنوع الخروج است.عباس جعفری جوش آورد و شروع به دوندگی و خواهش و تمنا و تماس با این و آن و چانه زدن نمود.تلفن به اداره تربیت بدنی و چند مرجع بالاتر که یکی اشاره کرد مشکل را به تهران و مراجع بالاتر نکشانید و در همین جا حل کنید. یک نفر آشنا در آمد، دیگری هم سنگر و هم رزم عضوی از گروه و آن دیگری شاهدی بر صلاحیت عضو مضنون و خلاصه در آخرین لحظات با تمامی ناراحتی  و حرص خوردن ها عاقبت با ایجاد رابطه دوستانه و کشیدن یک وانت بار منت و تمنا مسئله حل شد . به شرط اینکه بار دوم محمد نوری نامی دیگر اسمش جز لیست سیاه نباشد...(باشد به روی چشم)

خوشحال از موضوع پایان پذیرفته به پای ترازوی تحویل بار هواپیما آمدیم. قبلا کلی سفارش شده بود که بارها تحویل گرفته شود. نفر ایرانی تحویل گیرنده بارها گفت که اضافه بار دارید آنهم چند صد کیلو. باز دوباره بازار التماس و چانه زدن و خواهش و اشارات و درگوشی گرم شد. آخر سر ایشان نیز کمال لطف و مساعدت را فرمودند و حتی 434کیلوگرم بار را به 200کیلوگرم تقلیل  وزن دادند و حساب نمودند. دروازه های خروجی فرودگاه که در مورد دیگر مسافران سختگیری می نمودند  در مورد ما لطف و مساعدت و و اغماض علنی فرمودند و تسهیلاتی قائل شدند،متشکریم.

پس از پذیرفتن بارها و عبور از دروازه های گمرک فرودگاه در سالن انتظار کارکنان و مسافران مسافران با دیدی دیگر به ما می نگریستند و یا ما خود را خلاص شده می پنداشتیم ولی ناگهام میهماندار ایرانی امور پروازها گفت بار شما در هواپیما جا نمی شود و بر جا می ماند.این هم شوک روحی دیگر.

-چرا؟ مگر قبلا ندیده بودند که این بار برای همین پرواز پذیرفته شده است؟

اشاره کردیم که برای آخرین راه حل به ازای بار شدن بارمان در هواپیمای کوچک روسی حاضر به پرداخت انعام هستیم. بلافاصله ندا رسید که چاره ای پیدا شده است سوار شوید.

هواپیما (در قیاس با هواپیما های پرواز داخلی خودمان) بسیار کوچک و قراضه به نظر می رسید مثل اینکه نمای بیرونی آن را با عجله و به اجبار به زور رنگ آمیزی کرده و در خط پرواز قرار داده باشند. بارهای بشکه ای ما در صفی منظم و طولانی در پای این هواپیمای کوچک جثه توی ذوق می زد و دلمان را از هراس خالی می کرد. با باربران مشهدی به زبان محلی وارد صحبت شدیم و اشاره ای به انعام و سفارش نمودیم. با طیب خاطر حاضر به همکاری شدند و خلبان نیمه مست با سیمای مردان ترکمن نیز با لبخندی به وسعت تمام صورتش قبولی خود را اعلام نمود.(امان از قدرت این ارز بی ارزش)

ابتدا مسافران و چمدان هایشان را سوار کرده و در هواپیما چیدند. سپس بشکه ها و کیسه های بار ما را به ردیف در راهروی هواپیما با مهارت جا دادند و چیدند.آخرین صندلیها از آن ما بود.چه عجب که به تعداد نفرات صندلی داشت.17 نفر 17 صندلی. چند بشکه آخری را هم بر روی پله های پاگرد ورودی جا دادند. و تنها درب هواپیما را بستند.خلبان و کمک خلبان از روی بار های ما خمیده خمیده عبور نمودند و به کابین جلو رسیدند.مهماندار هوایی که جوانی با چهره روس بود پشت بارها ماند چون صندلی برای نشستن نداشت. مسافری در این میان نیاز به موال داشت و نمی توانست به دستشویی برود.هواپیما راه افتاد و از زمین بلند شد. مسافر مذکور عاقبت بر اثر فشار طبیعت وادار گردید تا از روی بشکه های بار ما بجهد و خود را به دستشویی برساند. با برسر هم نهادن دو بشکه با کمک بچه ها درب دستشویی را برای او باز کردیم و در پایان کار با احساس گناه و شرمساری از ایشان طلب پوزش و آمرزش نمودیم.

اندکی بعد مهماندار با نوشیدنی ای شبیه به شربت قرص جوشان های خودمان قصد پذیرایی از مسافران را داشت و چون پسِ بارها محبوس مانده بود به ناچار سینی پذیرایی او را با دست به دست کردن توسط خود مسافران به جلوی هواپیما رساندیم و همه گرمای کلافه کننده ی  فضای دم کرده و محدود داخل هواپیما را به خنکای لیوان های کوچک نوشیدنی گاز دار سپردند. به دلیل بار زدن بار تیم اعزامی دیگر جایی برای ساک و چمدان های دیگر مسافران نبود و به ناچار ایشان بارها را زیر پایشان و یا روی زانوانشان قرار داده بودند و این وضعیت نامساعد را از چشم ما می دیدند و نگاه سرزنش بارشان با ما بود و ما هم با رویی باز در جواب خنده ای تحویل می دادیم. حسن این کار در این بود که مدت کوتاه بود و به زودی در کمتر از نیم ساعت به فرودگاه عشق آباد رسیدیم. با توقف و خاموش شدن هواپیما هوای داخل کابین به شدت آلوده شد به طوری که تنفس به سختی صورت می گرفت.جمعاً 20نفر بیشتر نبودیم. کل مسافرین و خدمه و خلبانها ولی فضای کوچک داخل هواپیما برای این تعداد نفرات تنگ بود و نیمی از حجم فضا را بارهای ما انباشته و اشغال کرده بود. با خاموش شدن هواپیما هواکش ها نیز خاموش گردید در کلافگی و انتظارسوال این بود: چرا درب ها را باز نمی کنند؟ خلبان که خود را با زرنگی به اول صف خروج رسانده بود جواب داد با بازرسی اولیه  و اجازه خروج (ورود)...

از پنجره های کوچک می دیدیم یک عده نظامی با لباس های فرم مشابه و هر کدام بی سیمی در دست و کلتی به کمر و کلی نشان و یراق از راه رسیدند و پس از اندکی تامل و بررسی درب را باز کردند و به داخل سرک کشیدند و با نگاه ما را بازرسی کردند و اجازه خروج را صادر نمودند. پس از صدور مجوز شروع به تخلیه بارها و مسافران نمودیم. ابتدا با کسب اجازه از نظامیان فوق الذکر ما 6 بشکه را که در راهروی ورودی بود پایین گذاشتیم تا راه خروج باز شود و ابتدا مسافران بدون بار تخلیه گردند.پس ازپیاده شدن پر درد سر مسافران و بازرسی دقیق نظامیان اجازه پیاده کردن بشکه ها و بارها نیز صادر گردید.همین مساعدت تیم ما(داوطلبانه) در پیاده کردن بشکه های اولیه وبال گردن ما شد و اجباراً بقیه بارها را نیز خود تخلیه نمودیم و در آخر سر آخرین نفراتی بودیم که وارد گمرک فرودگاه می شدیم. البته فاصله بعید هواپیما تا گمرک را پیاده و در مشایعت همان افراد نظامی طی کردیم که در هوای خنک و دلچسب فضای شبانه فرودگاه عشق آباد زیاد هم بد نبود. بخصوص پس از آن فضای خفقان نیم ساعته در داخل هواپیما.

به سالن ترانزیت رسیدیم. در سالن ورودی به کندی مشخصات مسافران به کامپیوتر داده می شد و با پاسپورت تطبیق می گردید. یکی پرسید پسته داریم؟ گفتیم نداریم. پرسیدند تریاک چطور؟به خنده افتادیم و گفتیم ما تیمی ورزشی هستیم و با تریاک سرو کاری نداریم. گفتند فرقی نمی کند. سرانجام با مهر ورود به پاسپورت هایمان به داخل کشور ترکمنستان وارد شدیم . یکی از کشورهای تازه استقلال یافته پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی.

در قسمت تحویل بارها نفر مهماندار زمینی به اتفاق باربرها گفتند به ازای هر بشکه و کیسه بار که از حد و اندازه بار یک مسافر هوایی بزرگتر است باید 100 مناة می پرداختیم یا ایشان مطالبه می کردند(خدا خیر کند عاقبت این سفر به دنیای تازه استقلال یافته را)بیست و دو بشکه و کیسه 2200 مناة.

گفتیم خودمان بارها را تخلیه و جابجا کردیم. جواب دادند بار شما از حد عادی بیشتر و بزرگتر بود  و با چانه زدن و قهر و آشتی و پرداخت 10 دلار معجزه گر از این مخمصه خلاص شدیم و گذشتیم.

دومین جا دروازه بازرسی مواد مخدر و اجناس ممنوع الورود بود. کلیه بارها باید بر روی سکو های فلزی میز مانند تخلیه می شد و جز به جز بازدید و صورت برداری می گردید. این موضوع آن هم در ساعت 2 بامداد برای تیم کلافه ما که این همه عذاب را در عرض ساعات گذشته تحمل کرده بود غیر قابل تحمل می نمود و به راحتی هضم نمی شد. کار به بگو مگو و مجادله کشید.عده ای از ماموران گمرک اصرار داشتند قائله ختم و هرچه زودتر کارشان را تمام کنند و بروند ولی چند نفر مُصر به بازرسی مو به مو بودند. با واسطه شدن ماموری خَیِر و دروبدل شدن 2 دلار ناچیز رضایت  به ندیدن و نادیده گرفتن کل بارهای مشکوک ما دادند و فرم های مربوط نیز پر نشده در دست ما ماند و خلاص. اکنون می توانستیم با بارهای بیشمارمان وارد محوطه  سالن فرودگاه شویم. فرم های ورودی نیز مهر نشده و ما خوشحال از تمام شدن کارها با شتاب بارها را به خیابان جلو سالن فرودگاه حمل کردیم(البته از پله های متعدد ورودی سالن).ما بر اثر شتاب و ناآشنایی آسانسور را ندیده بودیم . حمل و نقل هر کدام از بارها کلی وقت و نیرو می گرفت که به خنده و شوخی  گذراندیم و خنده ناظر امر را به حساب خیر مقدم و خوشامدشان تلقی می کردیم. به محض خروج از سالن رانندگان مسافرکش ما را محاصره کردند(با تلاش برای جلب رضایت ما که هر کجا که بخواهید شما را می بریم و جای خالی هم داریم).

ماشین ها همه مدل اوراقی لادا یا مسکویچ بودند.البته آقایان راننده مسافرکش علاقه شدید خود را به دلار آمریکایی نمی توانستند کتمان کنند و تمایل شدیدی به تعویض دلارهای ما با مناة خود داشتند و کرایه را نیز به دلار مطالبه می نمودند.هر دلار 320 مناة و هر مناة هم تقریبا با تومان ایرانی معادل می نمود.ما از بی پناهی و هراس و گرانی نرخ ها دوباره ناچارا به سالن فرودگاه که طبقه دوم ساختمان محسوب می شد برگشتیم و بارها را نیز به کول کشیدیم و در گوشه ای از این سالن تازه ساز به سبک و سیاق اروپایی ، بشکه ها را دایره وار چیدیم و ساک و بارهای جزیی را در داخل این قلعه خود ساخته جا دادیم و خود به نوبت به پاسداری از آن نشستیم و بقیه بر روی صندلی های سرد و خشک سالن انتظار به چرت زدن پرداختند.با سپری شدن چند ساعت باقی مانده بعدی صبح شد.

ساعت شروع کار در این کشور از ساعت 9 بامداد به بعد است.ساعات اولیه روز تقریبا همگی از شدت خستگی روحی و جسمی به خواب رفته بودیم.پس از بیداری به رستوران رفتیم و نان و کره با چای بی رنگ ترکمنی (چیزی شبیه چای سبز خودمان) را به جای صبحانه قبول کردیم.(6 نفر 1800 مناة).

ساعت9 صبح تازه ادارات شروع به باز شدن می کنند(بعد از 70 سال دیکتاتوری استقلال است دیگر).به سفارت تلفن زدیم و تماس گرفتیم.جواب آمد که به ما اطلاع داده اند که شما آمده اید اما مشکل است بتوانید به سمت دوشنبه بروید ، امروز سه شنبه است .روز گذشته یعنی دوشنبه ساعت 11 صبح از عشق آباد به شهر دوشنبه پرواز داشته است که ما بی اطلاع بودیم و دیرتر یعنی شب هنگام رسیدیم. بی خبر از مطلب و به جا مانده از پرواز به دوشنبه تا دوشنبه آینده و پرواز بعدی به دوشنبه چاره مان ناچار است ظاهراً.

با تماس بعدی با سفارت آقای اصغری به همراه نفری دیگر(هر دو ایرانی) به سالن فرودگاه تشریف آوردند  و در همان کلام اول برخورد پس از جواب سلام با جمله معترضانه خود را دال بر اینکه  " فدراسیون کوهنوردی چرا بدون برنامه شما را فرستاده است و در آخرین ساعات روز گذشته فکس ورود شما را داده است و چرا؟ چرا؟ چرا؟ ..." دل ما را حسابی خالی کردند و نتیجه گیری کردند که چون پرواز به شهر تاشکند حاضر و آماده است فوری با آن پرواز بروید.این پیشنهاد یعنی انتقال درد سر به وجود آمده برای تیم ما و ایشان به جای دیگر، البته با ضرری مضاعف برای تیم چنته خالی ما که در این بین کارکنان محترم تر سفارت از شر حضور ما یعنی تیم بدون برنامه ریزی فدراسیون کوهنوردی کشور در حوزه مسئولیت خویش راحت می شدند. بعداً معلوم شد که یک تیم فوتبال پر سر و صدا  و پرهیاهو از ایران برای انجام مسابقه در عشق آباد حضور دارد و تمام بگیر و ببند و فرمایشاتشان برای کارکنان سفارت دلمشغولی فراهم کرده اند و دیگر جایی برای تیم کوهنوردی بی سر و صدا و ناگهان ظاهر شده باقی نمی ماند و محلی از اعراب ندارد.البته این پیشنهاد رفتن به تاشکند به شرطی مثبت بود و راه حل محسوب می شد که ما می توانستیم بلافاصله از تاشکند با پرواز بعدی به دوشنبه برویم ولی با پرس و جو معلوم شد که آنجا هم مسائلی مشابه عشق آباد را دارد. دوستان راه حل پرواز به مسکو و از مسکو به دوشنبه را مطرح کردند که در صورت امکان می توانستیم با آژانس (سونیتر اسپرت) روسی که طرف مکاتبه اولیه ما نیز بود صحبت و هماهنگی نماییم.از مسکو هم خبر نداشتیم و وضعیت پرواز به دوشنبه را نمی دانستیم.راه حل سوم که بهتر و سریعتر به نظر می رسید کرایه یک اتوبوس به متصد دوشنبه بود تا به سرعت ما و بارهایمان را به دوشنبه برساند و یا شاید هم  به دپ شار(dep shar)مقصد نهایی زمینی به سوی کمپ اصلی پامیر.

این دو نفر رفتند به سفارت و قرار شد برای کمک و انتقال موقت ما به شهر آقای امین از کارکنان سفارت ایران در عشق آباد که دوبار در فرودگاه برای پیگیری کارها حضور یافته بودند و مثبت تر از دیگران عمل می کردند مجدداً به فرودگاه برگردند.آقای جعفری و زرخواه برای تماس مجدد به سفارت رفتند و پس از مدتی به همراه آقای امین به فرودگاه برگشتند و مسئول گمرک را سر بارهایمان آوردند. معلوم شد که در بگیر و ببند دیشب در گمرک ورودی ما ورقه های ورود وسایل همراهمان را پر نکرده و مهمور به مهر گمرک ورودی ننموده ایم و حالا دردسر خروج آن وسایل از کشور مستقل ترکمنستان را داشتیم. البته ما فرم داده شده را پر کرده بودیم ولی مهر گمرک را نزده بودیم یا نزده بودند و علت را چون بازگو کردیم طرف کوتاه آمد و گفت کار قدری مشکل تر شده ولی آقای امین اطمینان داد که سعی در حل این مسئله خواهد کرد.

با اصرار ایشان به مامور گمرک و قرار ساعت 3 عصر ایشان به سفارت برگشتند و عباس و محمد زرخواه نیز برای پیگیری کارهای هماهنگی و ارتباطی و مکاتباتی به سفارت رفتند تا از امکانات سفارت ایران استفاده کنند.ساعت 3 عصر آقای امین بر سر موعد حاضر شدند و فرم دیگری را شخصاً از جمیع وسایل و ارز همراه برداشتند و ما را از این مشکل به وجود آمده رهانیدند و بعد از مهر کردن فرم ها توسط گمرک به طریق رابطه خیال ما را راحت تر کردند.البته خوبی کار ما این بود که در اثر بلاتکلیفی بارها را از فرودگاه هنوز انتقال نداده بودیم و همین موضوع دست آویزی بود برای گرفتن و پر کردن مجدد فرم و لیست وسایل همراه . البته اضافه بر آن خبر گرفتن دلارهای دیشب توسط ماموران نیز ممکن بود با ماندن ما بالا بگیرد که این هم عاملی بود برای رفع و رجوی کارهای ما.

با کمک های بی دریغ آقای امین کارهای گمرکی سر و سامان گرفت و خیال مارا  برای عبور از مرزهای زمینی یا هوایی بعدی راحت تر کرد.با وانت ایشان بارهایی را که این بار توسط آسانسور به بیرون از سالن حمل کردیم  به شهر برده و در منزلی  اجاره شده با کمک و راهنمایی سفارت انتقال دادیم. این منزل در محل شمال شهر(اعیان نشین) عشق آباد قرار داشت و متعلق به خانواده آقای بایرام بود.(محله تاشاووس کایا پلاک 65). خانواده ای متشکل از پدر به نام بایرام که اکثراً خواب بود و شب ها بیرون بود و گاهی در ساعات آخر شب به خانه باز می گشت و یک لادای کهنه خاکستری روشن داشت و من هنوز او را ندیده ام.مادر که زنی مهربان است و صورتی نسبتاً زیبا دارد و ترکمن خالص است .پسر بزرگ خانواده که اسمش مردان است ودر کلاس 11 دبیرستان درس می خواند  و بسیار چاق و پر انرژی است ولی اندکی پاره سنگ بر می دارد(عقلش را می گویم) و چهره ای همیشه خندان دارد و اکثراً دخترها (خواهرانش )را اذیت می کند و سر و صدای کتک کاری آنها اغلب بلند است.علاقه ای وافر به ماشین لادای پدر دارد و مرتب آن را می شوید و دستمال می کشد و پشت فرمان در خیال رانندگی می کند و همیشه هم شبانه روز لخت و با یک لا شلوار است ودختر بزرگ خانواده نامش لعیاست  با قدی کشیده و اندامی مناسب ، بسیار ساکت است و بی هیچ گونه سر و صدا. با واهمه ای به اتاق ما وارد و خارج می شود. اتاق ما سالن و پذیرایی منزل ایشان است و ورودی اتاق های خواب خانواده از این پذیرایی است و وسایل زندگی ایشان هم در اینجاست.در روز اول ورود ما ایشان بیش از 6 بار به افتخار ورود ما لباس تعویض فرمودند و در لحظه حضور گروه ما در اتاق پشت به ما ساعت ها خود را با اتوکشی و مرتب کردن وسایل شان سرگرم می کردند و گاهی وقت و بی وقت آرام و بی صدا وارد و خارج می گردیدند.همگی خانواده شبها در اتاق های خواب پهلوی اتاق پذیرایی که ما در آن بودیم  و درش نیز از همین اتاق محل استراحت ما باز می شود می خوابند و در نتیجه از هال تردد می نمایند.آشپزخانه ایشان هم دربست در اختیار ماست و همچنین حمام خراب و بی آب .

آخر شب حدود ساعت 11 شب دسته جمعی به اتاق خواب مذکور می روند و تا ساعت 9 الی 11 روز بعد می خوابند.اداره جات نیز ساعت 9 صبح به بعد شروع بعه کار می کنند.این خانواده 3 دختر دیگر نیز دارند.دختر کوچک تر که چاق و تپل است جهان است.دختر دیگر که دختر دوم خانواده محسوب می شود انیش (eynish) نام دارد حدود 10 تا 11 ساله و بسیار مودب است و نام سومی را که از همه کوچکتر است را نمی دانم.آب در اینجا در تمامی روز قطع است و فقط بعد ازظهر یا عصر و شب هنگام اگر جاری شود آن را ذخیره می کنند. بدین صورت که لوله بدون شیر آب شهر به حوض کاشی کاری شده می ریزد که عصر ها پس از آبتنی بچه های خانواده در این حوض بلافاصله تخلیه می شود و با آمدن آب شهر حوض پر می شود و از آب آن برای مصارف مختلف استفاده می شود.برق و تلویزیون و کولر گازی هم دارند و نشان دهنده وضعیت مالی خوب صاحبخانه است.این منزل نزدیک ایستگاه تلویزیون می باشد و برج تلویزیون نشانه خوبی است برای یافتن  خانه از شهر عشق آباد.مرد خانه علاقه به شکار دارد.این را از گفتگویش در موقع معامله اجاره خانه با بچه ها و از شاخ قوچ کپه داغی که بر سر در خانه اش به تفاخر آویخته و از قرقاول نری که خشک شده اش را بر روی تلویزیون اتاق پذیرایی گذاشته می توان فهمید.به نظر می رسد که کارش نیز وارد کردن اجناس خارجی و خرید و فروش آن باشد. مقداری کالا را دیشب موقع آمدنش به آشپزخانه مورد استفاده ما انتقال داده بودند.هنوز خود ایشان را رودر رو زیارت نکرده ایم ولی عکسش بر دیوار او را مردی چاق با قیافه و چشمانی ترکمنی نشان می دهد(البته از نوع شهری آن و شاید با چند دندان طلا)...

 

عباس در این فرصت­ها برای ویزای ازبکستان و تاجیکستان تلاش می کند. پول های ایرانی را به ازای هر دلار 400 تومان تعویض می کنیم. به دلیل کمی وقت نه در تهران و نه در مشهد موفق به اینکار نشده بودیم.

پول وام گرفته از دوستم ایشخان در اینجا به درد کارم خورد و حدود  250دلار نصیبم کرد و با 200 دلاری که از برادرم گرفتم حالا وضع مالی­ام نسبتا بد نیست. باید برای خرج کردن این 450 دلار احتیاط و امساک لازم را به خرج دهم تا در آخر کار به خنسی بر نخورم. روز دوم از کنسولگری و بازار روز عشق آباد بازدید فرمودیم و شب دوم نیز پارک بزرگ شهر را با تمامی ساختمان های نمادین و پر صلابتش دیدیم و گردیدیم. بنای یادبود سرباز گمنام بود شاید که چنین سنگین و پر ابهت و متین ساخته شده بود. حجم عظیمی از سیمان و سنگ خارا در بنایی بکار رفته بود که با تمام وقار و عظمتش سقف آن همسطح زمین پارک بود.

صبح روز بعد به سفارت رفتیم (من و مسعود خرمرودی و آقای امیر که به توصیه معاون سفیر همراه ماند برای گرفتن ویزای ازبکستان که در سر راهمان به تاجیکستان است).سفارتخانه اتاق کوچکی در طبقه دوم یک هتل است که با رسیدن  و دق الباب ما آقای سفیر خود را جمع و جور کرده و نامه سفارت ایران و پاسپورت های ما را دید ولی فقط یک یادداشت دست نویسی نوشت برای مرز ازبکستان که برای این شش نفر که ایرانی هستند ویزا صادر کنید و همچنین اضافه کرد چون شما ویزای اقامت یکماهه تاجیکستان را دارید برای عبور از کشور­های عضو مشترک المنافع و برای رسیدن به مقصد نیاز به ویزای جداگانه ندارید و شما 3 روزه می توانید از هر کدام از این کشور­ها عبور نمایید.

همان روز ساعت 6 عصر موعد حرکت ما بود. بارها را دوباره بسته بندی کردیم و پس از خداحافظی با خانواده بایرام به سفارت رفتیم. قرار ماشین ابتیاع شده توسط آقای امین در سفارت گذاشته شده بود. تنها ماشین بدست آمده ای که حاضر بود ما را از عشق آباد یکسره به دوشنبه ببرد همین ماشین بود.ما انتظار یک اتوبوس را داشتیم ولی یک ماشین واگونر(van) در حدود فولکس واگنر بود که بیش از ده نفر سرنشین در آن جا نمی گرفت. با برداشتن دو صندلی عقبی آن برای جای بارهایمان تنها 5 سرنشین جای نشستن داشت. چاره دیگری نبود و نداشتیم. باید با این خودرو کوچک و جمع و جور به شرطی که بارهایمان در آن جا بگیرد بسازیم. با سلیقه ای خاص بارهایمان را که 21 بشکه و کیسه بار بزرگ بود در آن چیدیم و جا دادیم و تمامی فضای آن را به صورت فشرده اشغال کردیم.

فقط  چهار صندلی مسافر و یک صندلی بغل دست راننده جا داشتیم. با کنار هم نهادن دو کیسه بار یک جای اضافه برای نفر ششم جاسازی کردیم. ما با تمام این کمبودها می سازیم به شرطی که به موقع به دوشنبه برسیم(خدا کند). راننده اصرار داشت با یک روز تاخیر به بهانه سرویس کامل ماشینش و گرفتن اجازه از اداره مطبوعش و همچنین همراه کردن یک نفر دیگر با ما بیاید که گفتیم هم وقت کافی نداریم و هم فرصت عبور از مرزهای ترکمنستان و ازبکستان پایان یافته و هم جای نشستن یک نفر دیگر را نداریم و اصلاً ممکن نیست. او هم قبول کرد (البته چون مبلغ کرایه تعهد شده نسبتا ً زیاد بود، مبلغ 1300 دلار  بعلاوه روزی  30دلار برای غذا و خرج راه). این مبلغ در کشور­های تازه استقلال یافته و جمهوری های شوروی سابق خود گنجی محسوب می شد یعنی نصف قیمت یک ماشین نو. این بود که هر چه گفتیم قبول می کرد.

سرانجام عصر هنگام حرکت کردیم و شهر عشق آباد را پشت سر گذاشتیم. جهت حرکت ما ابتدا رو به شمال شرق می باشد و از شهر های مرو(marv) یا بقول ترکمن ها ماری و چارجو(charjo) گذشتیم و در چارجو به آمودریا (جیحون) رسیدیم و ماشین ما برای گذشتن از جیحون از روی پلی فلزی شناور و نظامی به طول یک کیلومتر گذشت. رودخانه جیحون بسیار پرآب و عریض است ولی حرکت آرامی دارد که سر انجام در حرکت رو به غرب خود به دریاچه آرال می ریزد. از شهر چهارجو حرکت ما به سوی شرق می شود و به موازات مرز ازبکستان حرکت می کنیم و از شهر کوچک قرقی (kerky) می گذریم و شب هنگام از مرز ترکمنستان خارج می شویم. رشته کوه کم ارتفاعی به صورت تپه ماهور با یک گردنه مرز مشترک ترکمن و ازبک ها را تشکیل می دهد. با خروج از ترکمنستان و وارد شدن به گمرک مرزی ازبکستان شب را بیرون از دروازه های مرزی گذراندیم و صبح روز بعد پس از ورود به ازبکستان به ادامه راه پرداختیم و به سوی شهر ترمز(tarmaz) راندیم. هدف ما این بود که حداقل مسافت را در داخل ازبکستان طی کنیم و سریعتر به تاجیکستان برسیم. در نقاط شهری و هر جا که پست ایست بازرسی پلیس ترکمن بود، با وجودی که خود راننده ترکمن بود، باز در هر ایست بازرسی رشوه ای پرداخت می شد. در ازبکستان نیز هر پلیس حق خود را می گرفت. پلیس های ترکمنی آبی پوش بودند با کلاه لبه دار مانند کلاه پاسبان های سابق خودمان و ستاره هایی کوچک بر سر پا گوه­های قرمزشان دیده می شد. در ازبکستان پلیس ها یا لباس شخصی بودند یا افراد جوان سرباز که لباس کماندویی گل باقالی رنگی داشتند با کلاه کابویی لبه پهن به رنگ خاکستری و اکثراً سیگار می کشیدند. تشریفات گمرکی در ازبکستان به مراتب مرتب تر رعایت می شد و با رسیدن به مرز تاجیکستان که شهر دوشنبه هم بلافاصله بعد از مرز قرار دارد تشریفات زیادی نداشتیم. انگار از قبل از ورود ما خبر داشتند و سفارش لازمه شده بود. حتی پلیس مربوطه که با لباس شخصی بود بجای بازرسی و دیگر موارد تشریفات گمرکی متداوله با پوشیدن کفش دوپوش و بستن کرامپون به دنبال نفر خود گذاشته بود و به شوخی و مسخرگی پرداخت و با گرفتن مقداری پسته و آبنبات اجازه ورود ما را صادر فرمود(بدون مهر و رسید و تعرفه گمرکی) و غیره.

در تاجیکستان هر که می دانست ما ایرانی هستیم مهربانی می کرد. اکثرا با فارسی لهجه دار شبیه افغان ها صحبت می کردند و کلمات عربی کمتر بکار می بردند. تاجیکستان و منطقه دوشنبه خیلی سرسبز تر و آبادتر از ترکمنستان و ازبکستان به نظر می رسید. در ازبکستان بیشتر مزرعه های پنبه کاری به چشم می خورد و چند جایی هم در کنار مزارع وسیع پنبه کاری باغات انگور و میوه دیدیم. در کلِ منطقه آمودریا یا جیحون که جاده شوسه و راه آهن به موازات آن کشیده شده است دولت سابق شوراها اقدام به کانال کشی در دو طرف نموده و آب را به سراسر دشت و اطراف رود گسترش داده و در منطقه کشاورزی و کشت و کار رونق دارد. در مناطق سر راه در ترکمنستان و ازبکستان کوه و بلندی کمتر به چشم می خورد و اکثرا تپه ماهور و دشت های وسیع است. مرز ترکمن و ازبک را گردنه ای در بین همین تپه ماهور ها جدا می کند.

وقتی وارد دوشنبه شدیم شهر بسیار آباد و سرسبز و نسبتا خنک به نظر می آمد و مردمان اینجا همگی شاد بودند. در ترکمنستان نژادهای روسی و سفید زیاد دیده می شد و اکثرا به سبک اروپایی  و نیمه برهنه می گشتند و سگ داشتند و کافه و بار و تریا کازینو زیاد  هست و در عشق آباد دختران غیر بومی به آسانی و علنی خود را عرضه می کردند.

فرودگاه عشق آباد تازه ساز است و فضایی به اصطلاح اروپایی دارد، ولی خود ترکمن ها به ویژه زنان و دختران ترکمن با لباس ساده محلی و گیسوان اکثرا بافته و روسری یا کلاه زنانه حرکت می کنند. اصلا آرایش نمی کنند زیرا به خودی خود زیبا هستند، یک زیبایی اصیل و شرقی. دختران جوان با قامتی کشیده که ناشی از لاغری آنهاست با رفتار آرامشان از دور نیز مشخص اند و با وقار و ساده حرکت می کنند. زنان نسبتا مسن تر اکثرا چاقند و سنگین تر. مردهای ترکمن در سطح شهر کمتر به چشم می خورند. در کل شهر مرد های مسن با ریش سنتی و کلاه ترکمنی دیده می شوند. فروشندگان اکثرا زن ها هستند. هوای ترکمنستان و ازبکستان در روز بسیار گرم است و شب ها نسبتا خنک می شود.

در شهر عشق آباد کمبود آب کافی جهت مصارف خانگی مرتب مشکل آفرین بود بطوریکه ما نتوانستیم دوش بگیریم. در بین راه که گرمای هوا در داخل ماشین کوچکمان بسیار ناراحت و کلافه کننده می شد هر کجا که به آب می رسیدیم با لباس خود را خیس می کردیم و آب تنی پوشیده می نمودیم تا بلکه حرارت و گرمای بی تاب کننده را اندکی کاهش دهیم ولی بلافاصله لباسهایمان خشک می شد. در ازبکستان مردان را بیشتر از زنان در سطح شهر می دیدیم. چهره ها نسبتا گرد و پهن و سرهای بزرگ دارند و زیبا نیستند. شباهت به چینی ها و مغولان دارند. وضعیت اقتصادی در این چند شهرک به هم پیوسته سر راهمان که ما از آنها عبور کردیم زیاد خوب نیست و عادی به نظر نمی رسید. در کافه های بین راه غذا اکثرا گوشت است و نان نامرغوب و اندکی هم میوه هایی مثل خربزه و هندوانه و انگور پیدا می شود. از سبزی و صیفی جات هیچ خبری نیست ولی دکه های مشروب فروشی همه جا به چشم می خورد. در مغازه ها و سوپر مارکت ها اکثرا اغذیه بسته بندی خارجی حتی امریکایی دیده می شود و اکثرا گران است. گردانندگان فروشگاه عشق آباد اکثرا روس تبار هستند و ترکمن ها چند نفری بیش نبودند و در فروشگاه­های آزاد داخل فرودگاه هم اکثرا زنان و دختران روسی کار می کنند و به عرضه خود و کالا­هایشان مشغولند. ما یک شب و یک روز را در فرودگاه عشق آباد با بارهایمان  به اجبار توقف داشتیم. مواد غذایی در فرودگاه گران است. با عنایت ویژه سفارت توسط ماشین سفارت خانه ایران در عشق آباد به شهر آمدیم و منزل گزیدیم. سفارت خانه تازه ساز ایران در عشق آباد بسیار جای مناسب و متینی دارد و خیابان جلو سفارت به نام خیابان تهران نامگذاری شده است. استاد کار و بنا­های ایرانی مشغول کارند. نمای سفارت تازه ساز از آجر یزدی است. ماشین های سفارت تمامی مدل بالایند و مایه تشخص و سربلندی. ما بلافاصله پس از ورود به شهر دوشنبه نیز وارد سفارت شدیم.

در دوشنبه نیز سفارت ایران در قسمت خلوت و اعیان نشین شهر قرار گرفته و با درختان کاج و باغچه های پر گل خود نمایی زیبا و متینی دارد.

به محض ورود به سفارت که کارکنان آن از ورود ما اطلاع داشتند و منتظر ما بودند یکی از کارکنان به نام آقای اسماعیلی که شیفت وقت بود ما را تحویل گرفت. دیگر بچه های ایرانی و کارکنان سفارت نیز یک به یک رسیدند و خوش آمد گفتند و این حسن استقبال ناشی از تازه گشایش یافتن خود سفارت و همچنین تلفن های تاکید و عنایتی بود که آقای شبستری سفیر ایران در تاجیکستان فرموده بودند. بچه ها را حسابی محبت می کردند و چند وعده شام و صبحانه و حتی ناهاری نا به هنگام و پیش بینی نشده برایمان تهیه و تدارک دیدند. دوستان هم کم غذایی و بد غذایی چند روزه در عشق آباد و بین راه را حسابی تلافی کردند. شب را در آپارتمانی متعلق به خود سفارت ما را اسکان دادند. با آب و برق و گاز و دوش و حمام آب گرم. شب اول راننده ترکمن که ما را تا تاجیکستان رسانیده بود همراه ما شد. از وقتی که از ایران خارج شده بودیم تا اینجا اینقدر احساس راحتی خیال و آسایش نکرده بودیم.

بارهایمان را در ابتدای کار در پارکینگ سقف دار سفارت خالی کردیم و همانجا در گوشه ای آنها را باز کرده و وارسی کردیم. یک نفر مرد میانسال تاتار به نام ویچسلاو بابیکف از طرف شرکت سونیتر اسپورت روسیه که طرف قرارداد ما بود به سفارت آمد و صحبت کردیم (هم درباره مبلغ و نحوه  قرارداد و هم قیمت ها و خدماتی که آن ها ارایه می دهند). معلوم شد که نفر دوم شرکتی است که در خود تاجیکستان خدمات به کوهنوردان سراسر دنیا ارایه می دهد و نام آن شرکت آلپ نوروز است. یک اسم ترکیبی که نصف آن فارسی است، ولی این آقا فقط روسی صحبت می کند و اندکی انگلیسی لهجه دار که ما متوجه نمی شویم و مترجممان باغبان پیر سفارت بود. عباس اکثرا با او صحبت می نمود. من هم که مسئول فنی تیم بودم دعوت شدم تا حضور داشته باشم.

پنج روز از اصل برنامه عقب بودیم و کار ما در منطقه فشرده تر شده بود. هم از لحاظ زمانی و هم از لحاظ کار انجام شدنی. با دادن امتیاز حاصل از 5 روز تعویق که پولش را حساب کرده بودند حاضر شد پرواز هلی کوپتر ویژه ای (ما که برنامه پرواز­هایشان را نداشتیم) برای سه روز دیگر برای ما ترتیب دهد تا ما را مستقیما از فرودگاه نیروی هوایی دوشنبه به یخچال مسکوینه(mosskovina) ببرد. بدون هم هوایی در بین راه دپ شار (dep shar).

یخچال یا به  قول تاجیک های فاسی زبان یخ بند مسکوینه محل قرارگاه اصلی و مبدا صعود قله کمونیزم و کرژونفسکایا محسوب می شود.از ساعت 2 بعد از ظهر همانروز ما را تحویل گرفته و خدمات را باید ارایه می داد. ما هم ابتدای کار مبلغ 3500 دلار به عنوان بیعانه  را با اسکناس های 50 دلاری نو و تا نشده سال 95 شمردیم و به او تحویل دادیم و بلافاصله خود را برای حرکت آماده کردیم. بارها نیز قبلا آماده شده بود. درست سر ساعت 4 با دو ساعت تاخیر عاقبت آمدند. اتوبوسی برای بردن ما و بار­هایمان آورده بودند. همانند اتوبوس های خارجی شرکت واحد خودمان با سه درب کشویی در یک طرف اتوبوس.

خانمی مسن و روس تبار داخل اتوبوس بود. تنومند و جا افتاده که آشپز ما معرفی شد و آقایی قد بلند که او هم راهنمای کوهستان بود به نام آلگ که خیلی هم جدی بود و خود را می گرفت و سرد برخورد می کرد. ولی 2 نفر تاجیک هم بودند. یکی به نام سبحان که جوانی 20ساله بود و دیگری بنام فریدون صالح زاده که جوانی سی ساله با جثه ای ریز و سری تراشیده و چشمانی پف کرده و بادامی که در وحله اول مردان زرد پوست و زبر و زرنگ را تداعی می کرد ولی بعد معلوم شد که ایشان رشته زمین شناسی را را تمام کرده و در تلویزیون تاجیکستان کارگردانی می کند و با دوربین  m9000ویدئویی پاناسونیک خود از ما تصویر گرفت. بسیار با محبت و با هوش به نظر می رسید و اکثرا با ما که ایرانی و فارسی زبان بودیم می جوشید و سعی در رعایت حال ما می کرد و هر سوالی که داشتیم خیلی شجاعانه می گفت نمی دانم  و یا از دیگران می پرسید و بعد می گفت.

چون تیم ما بدون اطلاع قبلی وارد دوشنبه شده بود و دیر هم رسیده بود برای ایشان غیر مترقبه و غافلگیر کننده بود و این ها هم با عجله ما را پذیرفتند، البته دلار­هایمان را بلافاصله و با عجله بیشتر شروع به خرید نمودند. از هر مغازه ای چیزی می خریدند و چون ما در سفارت بودیم و از آنجا ما را سوار کرده بودند تاخیر بیشتر مایه بدقولی آنها می شد. ما را در شهر می گردانیدند و به بهانه گردش و تماشای شهر دوشنبه خرید های لازمه خود را می نمودند و هر جا توقف می کردند برای خرید در راه هم ساختمان ها و میدان ها را به ما نشان می دادند. یک نوع رندی زیرکانه از نوع روسی آن.

آقای آلپ نوروز (بابیکف) هم 3500 دلار بیعانه را دریافت نموده بود و خیالش تا حدی راحت  شده بود که ما او را دیگر ندیدیم و پذیرایی کننده ما و میزبانمان شده بود فریدون دوست تاجیکمان.

شهر دوشنبه شهری است نسبتا سر سبز و تمیز و نظافت به عهده افراد مسن زن و مرد است که صبح ها و عصرها خیابان ها را جاروب و نظافت می کنند. ساختمان ها تمیز و متین و جا افتاده اند. چهار راه ها دارای چراغ پیاده و سواره اند و نظم سنگین و ساکنی بر شهر حاکم است. خیابان ها خلوت و بدون ترافیک است و تعداد اتوموبیل های شخصی کم است.

چند خیابان اصلی شهر اتوبوس برقی دارد  با سیم های برق کشیده شده بر سقف خیابان ها برای اتوبوس برقی ، مثل مسیر اتوبوس برقی تهران با همان نوع اتوبوس ها و همان سیستم تار عنکبوتی معلق بر آسمان شهر. اتوبوس­ها انباشته از مسافرند و تاکسی ها اکثرا لادا (فیات روسی) است. اتوموبیل های خارجی کم است و فقط مارک های  روسی مثل لادا و مسکویچ در شهر وجود دارد. دوچرخه و موتور سیکلت هم بسیار کم است و نادر. یک نوع اتوموبیل با چند ردیف صندلی کوچکتر از مینی بوس نیز در شهر مسافرکشی می کند (شبیه همان مرکوب کذایی مسافرت زمینی ما).

در شهر دوشنبه دفتر صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، بنیاد امداد امام خمینی، شعبه بانک تجارت، انتشارات سروش و المهدی  و ... نمایندگی دارند و چند مغازه بزرگ به نام مغازه­های ایرانی­ها. مغازه ها اکثرا تابلویی به زبان فارسی و خط فارسی دارند ولی تمام خطوط شهر هنوز هم خط روسی است. زبان رسمی کشور به تازگی فارسی اعلام شده است و همه تاجیک ها به فارسی دری گپ می زنند.

پارک­های زیادی در سطح شهر هست و همگی دارای فضای سبز و درختانی کهن می باشند و با نرده های بزرگ و زیبای چدنی محصور گردیده اند، یادگار حکومت شورا­ها.

سر انجام تدارکات میزبان پایان می گیرد و دست از خرید می کشند و برای استراحت و اسکان ما به ویلایی در خارج شهر رهسپار می شویم. از موازات مسیر رودخانه ورزاب (درازمو) که از دوشنبه می گذرد و آب شهر را نیز تامین می کند به سوی شمال حرکت می کنیم. از جاده ای نسبتا باریک ولی سرسبز و پر درخت می گذریم. منطقه بیشتر به آب کرج و جاده کنار آن شبیه است. در کوه و کمر درخت و درختچه های زیادی به چشم می خورد و آب نیز زلال و فراوان است. از دره های فرعی که آب شاخه های فرعی رودخانه ورزاب در آن­ها جاری است آبشار­های کوچک و بزرگ زیبایی به چشم می خورد. رشته کوه ورزاب در دنباله سلسله جبال جنوبی تیان شان (tian shan) می باشد و کوههای اطراف دره اکثرا صخره ای و دیواره ای و 4000 متر اند و سنگنوردان شهر دوشنبه به این منطقه برای تمرین سنگنوردی می آیند. در منتهی علیه این جاده که دره ای فرعی است راه اصلی به گردنه 3500 متری ورزآب به سوی خجند و دیگر مناطق شمال تاجیکستان کشیده شده است.

در این دره فرعی  تعدادی ساختمان شکیل و ویلایی مثل هتل های شمشک و دربند سر ساخته اند که تاسیسات جنبی نیز دارند و جای اطراق دو روزه ما در این ویلای رها شده و نیمه سالم است.

برق ندارد و توالت ها اکثرا پر شده و به سبک چاله توالت های قدیمی ایرانی است. ولی در اینجا از آفتابه و طهارت خبری نیست. کلیه مردم اینجا با کاغذ پاک می کنند و اکثر کاغذ آنها روزنامه رسمی روسی (پروادا) است. با گرفتن یک کتری بزرگ کار آفتابه مورد نیازمان را رو به راه می کنیم. استخری هم دارد که مملو از آب تمیز و زلال رودخانه است که با لوله ای مستقیما به آن وارد می شود. این ویلا دارای سه طبقه با اتاق هایی کوچک است و در هر اتاق 2 تخت قرار داده اند. شام را ساعت 8 شب سرو می کنند که شامل آب گوشت با قطعات نپخته گوشت و مقدار زیادی سیب زمینی و چند تکه پیاز و سبزی است و دیگر هیچ. ولی میز شام انباشته است از 2 نوع سالاد، یکی مثل سالاد های معمولی خودمان و دیگری با کلم و خیار شور و ترشی بادمجان البته با سرکه رقیق و معجونی دیگر مثل سسی از گوجه خرد شده و سیر.

میوه هم شامل خربزه و هندوانه و انگور و گلابی و شلیل است. چند بشقاب هم کشمش خیس کرده و پری زرد آلو نم زده که برای ما گذاشته اند. خوراک نان و سیب زمینی مناسب حال ما است. در ترکمن صحرا و ازبکستان و تاجیکستان سر سفره و همراه با غذای خود چای سبز بدون قند می نوشند و اکثرا هم با غذا مشروب می نوشند که بیشتر ودکا­های مختلف روسی است. میزبان برای ما نیز مشروب می آورد. با ذکر اینکه این مشروب مخصوص تاجیکستان است و سفارشی برای شماست و ما توضیح دادیم که ما مسلمان هستیم و به هیچ وجه مشروب الکلی نمی نوشیم و آن را حرام می دانیم ولی هر نوع نوشابه غیر الکلی را با کمال میل می پذیریم. ایشان هم برای ما نوشابه قوطی آوردند جالب اینکه نوشابه ها ایرانی بود. برای ما چای سیاه که همان چای خودمان است و در آنجا یک نوشیدنی اعیانی محسوب می گردد درست کردند و آوردند و شکر هم بر سر میز گذاشته بودند ولی سر میز خودشان از قند و شکر خبری ندیدیم. یادم آمد که چطور سربازی در مرز ازبکستان نیمه شب سراپا برهنه آمد و قند های خیس شده باقی مانده از سفره ما را خالی خالی با لذت و ولع خورد و گریخت.

بامداد روز بعد برنامه صعود به قله ای حدود 3500-4500 متری را برای ما تدارک دیده بودند که با توجه به وقت کم و یک روزه ما بعید به نظر می رسید که به آن برسیم. این کارها برای این است که اندکی از خسارت وارده ناشی از توقف در ارتفاع پست زیر300متر منطقه عشق آباد تا دوشنبه را جبران کرده باشیم و هم هوا شویم. به علت کمبود وقت برنامه صعود به بالای 5000متری در منطقه را که ما پیشنهاد کرده بودیم منقضی کردند. به همین پیاده روی یک روزه پیشنهادی آنها قناعت می کنیم. ما را در طول مسیر رودخانه ورزاب روانه کردند رو به شمال و سپس به شاخه اصلی رودخانه دراز مو (اکثر اسم ها فارسی ناب است) می رسیم و در جهت طول آن حرکت می کنیم. پس از حدود یک ساعت راهپیمایی به سه راهی پر درختی رسیدیم. شخصی به نام ایوان با پسرش که 10-11ساله است آنجا زندگی می کند. البته او نگهبان محیط زیست می باشد ولی با ابتکاراتی که به کار برده تقریبا از لحاظ بیشتر مواد غذایی مصرفی و منزل مسکونی خود کفاست. چیزی در حد رابینسون کروزوئه روسی. دوستدار طبیعت است و گوشت به هیچ عنوان نمی خورد و هر چیز را که لازم دارد خود تولید می کند حتی ابزار و لوازم منزل را. اهل سیبری است و زنش او را ترک کرده و فقط پسرش با او زندگی می کند. موقعی که ما به طرف منزل او می رفتیم تقریبا لخت بودند، ولی به محض دیدن ورود ما چند نفر غریبه نفری یک شورت پوشیدند. پسرکی 9یا 10 ساله به نام ماکسیم هم که فقط مادری دارد که در کمپ اصلی کمونیزم آشپزی می کند به همراه این پدر و پسر موقتا زندگی می کند. ایوان از مهربانی و خونگرمی ما خوشش آمد و حاضر شد با ما عکس بگیرد و نقاشی ها و کاردستی با چوب و عکس هایش را نشان بدهد. نقاشی هایش با مداد سیاه ساده و تماما طرح هایش از مناطق سیبری است. عکس هایش اکثرا از منطقه ورزاب و درازموست که قلل بالای 4000 متر و اکثرا هرمی و سوزنی شکل و دیواره ای می باشد و جنس اکثر آنها سنگ خارا است.

به همین دلیل رودخانه درازمو بسیار پاکیزه و زلال و کف آلود است و شدت جریان آب آن را کاملا سفید کرده و فقط در جاهای گدار مانند و آرام رودخانه می توان زلالی و بی غشی آب را کاملا دید. از طریق گرگر، قرقره آقای ایوان از رودخانه عبور می کنیم و به ادامه کوهنوردی خویش یعنی راهپیمایی در زیر آفتاب گرم و در کنار مسیر رود ادامه می دهیم. به ارتفاع 3400متر که رسیدیم دستور بازگشت داده می شود. به پیش ایوان برمی گردیم. در موقع عبور از رودخانه به وسیله گرگر، باتوم و قمقمه من از کوله ام که درش باز شده بود به رود افتاد و قمقمه خالی همچون حباب بر روی آب به کنار رود می آید ولی باتوم تاشو امانتی را آب سرد درازمو به یغما برد. هر چه بالا و پایین پریدم و سرک کشیدم از آن خبری نشد که نشد. اولین ضرر این برنامه نصیب من شد تا حواسم را بیشتر جمع کنم و دقت در کار داشته باشم.

عصر هنگام به هتل یا ویلای محل اقامت برگشتیم و شام آخر را صرف نمودیم. برنج های چمپای شفته پز با قطعات گوشت و دلمه کلم که داخل آن نیز جز کلم و سیب زمینی چیز دیگری نبود. البته سوپ هم سرو شد ولی میوه های متنوعی همراه غذا بر روی سفره چیده بودند. یک بطری شامپاین تاجیکی هم بود که تعارف کردند و خوشحال از امتناع ما از نوشیدن، خودشان 2-3نفره ته آن را بالا آوردند.

صبحانه روز بعد را راس ساعت 4 بامداد اعلام کردند. برای خواب به اتاق­ها رفتیم و خواب خوشی داشتیم. صبح زود صبحانه را که برای ما کیک و نوعی نان روغنی با چای سبز خودشان آوردند. چای سیاه ایرانی نیز روی میز ما قرار داشت. ساعت 5 بامداد برای پرواز آماده بودیم. آلگ یکی از راهنمایان بد اخم آمد و کلی پرخاش روسی نمی دانم با که نموده و حسابی حال همه را گرفت. ما خیال کردیم که با ماست یا با آشپز است ولی فریدون توضیح داد که جای یک اتوبوس برای بردن ما دو اتوبوس آورده اند که این تقصیر خود آلگ (الگساندر) بوده و پرخاشش نصیب راننده گردید. بارها را با خود به پایین حمل کردیم (از طبقه سوم) و سوار اتوبوس شدیم. برای تغییر جو حاکم و اخم آلودگی میزبانان با اشاره من شروع به خواندن کردیم. مرا ببوس و الهه ناز. لبخند بر لبها شکفته شد و فریدون بی وقفه از ما فیلم می گرفت. به سرعت به دوشنبه و فرودگاه شهر رسیدیم. بارها را کنار پیاده رو میدان جلو فرودگاه پیاده کردند. میزبانانمان همگی بجز فریدون و الگ از ما خداحافظی کردند. پیرزن آشپز از آواز دسته جمعی ما برای شکستن جو سرد و اخم آلود اول صبح خیلی خوشش آمده بود و اظهار رضایت و دوستی می کرد. به دلیل اینکه الگ کلنل ارتش است و کسی جرات ندارد روی حرف او حرف بزند امروز هم با لباس نظامی و نشان و یراق آمده بود تا مراحل ورودی فرودگاه به آسانی بگذرد و بگذراند. زن الگ هم به نام اولگا به او ملحق گردید و با آمدن یک کامیون مخصوص که بیشتر شبیه کامیون های شهرداری ها ویژه گرفتن سگان ولگرد بود (داگ کچر که اطاقی در عقب دارند با دو پنجره توری و محکم و دری که از بغل باز می شود) راننده قوی هیکل درب آن را باز کرد و دیدیم که لبالب پر است از مواد غذایی و لاشه های گوشت و میوه و وسایل دیگر. برای ما سوال بود که بارهای ما را کجا جا می دهند. در این زمان معاون آلپ نوروز یعنی آقای بابیکوف با لادای سفید رنگ و راننده از راه رسید و مطالبه بقیه دلارها را نمود. مبلغ 10000دلار آمریکایی کم پولی نیست. بلافاصله زرخواه و جعفری سوار لادا شدند و به شمردن و پرداخت پول مشغول شدند. پس از پرداخت دلارها لادا و سرنشینانش رفتند و در این میان الگ هم دستور بار کردن بارها را داد و با جابه­جا نمودن محتویات کامیون بارهای ما را هم تا زیر سقف جا دادند و کامیون هم بارها را برد. آقای کلنل آلگ هم پاسپورت های ما را برای رفع و رجوع کارهای گمرکی فرودگاه گرفت و همراه زنش رفت.

 ناگهان احساس کردیم که چهار نفر تنها و با دست خالی و بدون مدارک لازم در میدان شهری غریب بی در کجا مانده ایم؟ یک لا قبائیم و هیچ چیز نداریم. پس از مدتی عباس و زرخواه هم رسیدند. دلارها را شماریده و خیلی تر و تمیز و تا نشده تحویل داده بودند. گفتیم بچه ها حالا اگر همه چیزمان شامل دلارها و پاسپورت ها و وسایل و بارها و مواد غذایی را ببرند دستمان به کجا بند است؟ ما خودمان هستیم و بلوز­های یک رنگ تیم اعزامی بر تنمان! نگرانی ما خدا را شکر زیاد طول نکشید و آلگ و زنش برگشتند و ما را پیاده به خط کردند و به داخل سالن فرودگاه هدایت نمودند. مراسم گمرکی به سرعت انجام شد. در حین عبور از گمرگ پلیس های فارسی زبان داخل سالن بودند و پاسپورت ها را یکی یکی بازدید می کردند. از پاسپورت زرخواه ایراد گرفتند که چرا تاریخ آن اندکی خط خوردگی دارد. ولی با استدلال اینکه همگی شش نفر در یک زمان و همه ویزاهای عبور با یک تاریخ مشترک گرفته شده است مسئله پیش آمده با اندکی وقفه حل شد. شاید هم ایشان رشوه می خواستند. کلنل آلگ با تمامی نشان ها و یراق هایش حسابی جوش آورده بود و پوست سفیدش به سرخی لبو شده بود. به ما مربوط نبود. ما میهمان ایشان بودیم و اینک مسئولیت کارها بر عهده خود آنها بود. سرانجام به محوطه فرودگاه هدایت شدیم و عرض فرودگاه را پیاده طی کردیم. فرودگاه بزرگ و وسیعی بود ولی بی سر و سامان و بی در و پیکر به نظر می رسید. در کنار باند اصلی پرواز کلیه ساختمان ها تبدیل به محل سکونت کارکنان و زن و بچه هایشان شده بود و همه جا بند رخت های شسته و نشان زندگی در مناطق مسکونی دیده می شد.ساختمان های بلوکی زیادی در کنار و حاشیه فرودگاه ساخته شده بود و همگی مشرف به باند فرودگاه بودند. دیواری به تمام معنا انسانی بر دور محوطه فرودگاه. هواپیماهای زیادی نیز کنار باندها پارک شده بودند، همگی روسی و سفید رنگ با آرم کشور تاجیکستان ولی رنگشان طوری بود که انگار ده ها سال رنگ نشده بودند و فقط آرم و نماد آن را تعویض کرده بودند. در محوطه هلی کوپتر ها چندین هلی کوپتر غول پیکر و کلان جثه پارک بود که دو دستگاه از آن ها فعال می نمود و بارهای مشخص ما را در زیر شکم یکی از این دو هلی کوپتر بزرگ بر روی هم چیده بودند و از کامیون بار در حال تخلیه مواد غذایی و سوخت بودند.

درب هلی کوپتر از عقب باز بود به صورت دو لنگه. ابتدا بشکه ها و کیسه بارهای ما را در زیر شکم تانکر سوخت و زیر صندلی ها و راهروی وسط چیدند، سپس سوخت و مواد غذایی را لابه­لای بارها و بر روی آن تلمبار کردند و آخر سر پس از پر کردن باک عظیم داخل اتاقک هلی کوپتر که یک منبع استوانه ای خوابیده 2/5متر مکعبی بود تعداد 6 بشکه دیگر بنزین را هم در عقب همه بارها جا دادند و درب هلی کوپتر را بستند. یک بمب ناپالم عظیم (خدا به خیر کند).در محوطه فرودگاه آزادانه چندین عکس یادگاری گرفتیم. خلبان تاجیک هلی کوپتر ما خیلی مهربانی می کرد و می­گفت چندین سال در دوبی و عربستان کارکرده و ایرانی ها را کاملا می شناسد.

از درب جلویی این هلیکوپتر به واقع عظیم سوار شدیم و هلی کوپتر به سوی منطقه پامیر در جهت شمال شرق به پرواز در آمد و به سنگینی تمام از زمین بلند شد.

 

ادامه دارد...

 


 

با تشکر از استاد نوری عزیز برای گزارش شیوا و نیما اسکندری که زحمت تایپ و تدوین دوباره در فضای وبلاگی کشیده اند ...

http://dobisel.blogfa.com/


 

یوسف نجایی ...

 

امروز جامعه کوهنوردی استان همدان و کشور استاد یوسف نجایی را از دست داد
یوسف نجایی متولد 1319 در همدان
بازنشسته آموزش و پرورش در کسوت دبیر ورزش
آغاز فعالیتهای کوهنوردی با صعود به قله الوند و دیگر قلل استان در سال 1336 بود که با صعود به قله توچال ادامه یافت و با کسب آموزشهای لازم در رشته سنگنوردی و شرکت در کلاسهای مختلف و اخذ مدرک مربیگری تداوم یافت که کسب مقامهای اول و دوم در کنگره های کوهنوردی آن سالها دستاورد آن است
کلاس کارآموزی زیر نظر مرحوم نجاح 1343
کلاس مربیگری زیر نظر نوشل 1344
کلاس برف و یخ زیر نظر پیتر هابلر
کلاس امداد و نجات زیر نظر سپ مایر
دبیر هیات کوهنوردی به مدت چندین سال
نماینده فدراسیون کوهنوردی در استان و شهرستانها
مربی کلاسهای کارآموزی در کشور
عضویت در بنیاد هیمالیا در سال 1348
پیمایش و نقشه برداری غارهای همدان با سایمون بروکس و ...

ایشان را به عنوان یکی از پیشگامان هیمالیا نوردی در کشور میشناسند ...

یادش گرامی ...

اسامی.به ترتیب 1ازراستعربعلی شروه 2 اسماعیل زاده3 حسین خواجه زاده6رضاجنتی 7ذکریات.9حسن ابریشمی و.....

بهمن 1342 ... قله یخچال 


 

توچال 1341 !

تاریخ کوه نوردی ایران زمین :

نوشین ... 8 ماهه ... قله توچال ... سال 41 ...


تاریخ کوه نوردی ایران زمین

دهانه آتشفشانی دماوند ... 1327 


تاریخ کوه نوردی ایران زمین : غار پراو

تاریخ کوه نوردی ایران زمین - 31 : غار پراو 

غار پراو معروف به اورست غار های جهان در زمان کشف و پیمایش خود در پنج دهه پیش عمیق ترین غار به شمار میرفت ... این غار عظیم اکنون به رتبه 261 نزول کرده اما همچنان به عللی مانند دهانه مرتفع ، سختی پیمایش  و آمار بالای کشته ها جز معروف ترین غار های جهان به شمار می رود ...

در یک سایت انگلیسی دو عکس منحصر به فرد پیدا کردم از پیمایش غار پراو در سال 1972 که به نظرم جالب آمد که این دو را در فهرست تاریخ کوه نوردی جای دهم ...

جالب است بدانید که معرف ترین سایت غار نوردی در کشور انگلیس به نام غار پراو هست ... بد نیست سری هم به این سایت بزنید : 

http://www.gharparau.org.uk/

همچنین یک کتاب جالب در مورد غار پراو به زبان انگلیسی نوشته دیوید جاستن :

http://www.mospeleo.org/ozark_caving/mvglibrary/lib0001.htm

احتمالا این ها نخستین و قدیمی ترین عکس ها از غار پراو هستند ...



پی نوشت : در ارشیو وبلاگ در مورد غار پراو چند پست وجود دارد .


تجلی کوه در ایران باستان ...

تاریخ کوه نوردی ایران زمین :

 تجلی کوه در ایران باستان و نگاهی به جلوه های آن در ادب فارسی

چکیده: این مقاله می کوشد کوه در فرهنگ باستانی ایران را به روش توصیفی و شیوه تحلیل محتوا،مورد بررسی قرار داده و باورهای اساطیری و افسانه های ایرانیان در باره کوه را تبیین و تحلیل کند و به آثار بزرگانی بپردازد که باورها و اعتقادات خود را با بهره بردن از این جلوه بی مانند هستی بیان داشته اند.
کوه از نظر ایرانیان باستان اهمیت و اعتبار خاصی داشته و اغلب آیین ها و مراسم مذهبی آن ها در کوه ها برگزار می شده است.کوه برای آنان سر چشمه نور بوده و نقش جایگاه خدا یان و برگزیدگان را برای موجودات زمینی داشته است.از سویی دیگر،در پندار بعضی به دلیل بر افراشتگی،واسطه ای بین آدمیان وخدایان بوده است.اساسی ترین کارکرد اسطوره ای کوه ها بستر تقرب انسان به خدا یا خدایان بوده و جاذبه و کششی که بین انسان و خدا در اساطیر به چشم می خورد،برای به دست آوردن و در اختیار گرفتن این بستر مهم بوده است.
کوه های افسانه ای و اساطیری نقش های مهمی در ارشاد و راهنمایی انسان ها دارند. برخی از این کوه ها سخنگو بوده اند و انسان های آزمند را با نکوهش به راه آورده اند و برخی دیگر مدفن بزرگان و عبادتگاه عابدان بوده است.بنا به اعتقادات مذهبی پیشینیان، بهشت جاودانی بر فراز کوه ها ست و این باور مذهبی و اسطوره ای به شکل آیین دفن مردگان در قلل کوه ها تجسم یافته است .زندگی در کوه،نشان بریدن از تعلقات دنیایی و پیوستن به علایق آن جهانی است که نشانه خضوع و خشوع انسان در برابر خالق یکتاست.
شاعران از این جلوه بی مانند برای بیان اندیشه های خویش بهره گرفته اند و به تناسب وسعت اندیشه و دانش فرهنگی خود،به توصیف آن پرداخته اند.شاعران در آثارشان معمولاً از کوه هایی یاد می کنند که همه سر به فلک کشیده،بلند و دست نایافتنی هستند و توصیفات آنان غالباً تداعی کننده کوه های اسطوره ای نظیر: البرز،قاف و سبلان و ... است که جایگاه تقرب انسان به خدایان به شمار می رفته اند و همچنین،جایگاه پارسایان و قهرمانان و مردان مقدسی بوده اند که در اوج توانایی و قدرت،برای رسیدن به جاودانگی و فره ایزدی در قلل کوه ها به خدا متوسل می شده اند و با قربانی ها و آیین ها ی مذ هبی در پی رسیدن به تقرب الهی بوده اند.

فایل پی دی اف این مقاله ارزمشند را از این جا دریافت کنید :

http://www.ensani.ir/storage/Files/20130101083453-9703-22.pdf


تاریخ کوه نودی ایران ... توچال

تاریخ کوه نوردی ایران زمین ... 29 - توچال :

این پست از تاریخ کوه نوردی را اختصاص می دهم به نقاشی و دست نوشته ای از محمود اجل نخستین کوه نویس ایرانی که مربوط به صعود توچال در سال 1306 است :




نخستین هیمالیا نورد ایرانی ...

تاریخ کوه نوردی ایران زمین - 28

محمد جعفر اسدی نخستین کوهنورد هشت هزارمتری ایران است که همراه با کاگی یاما در قالب تیم مشترک ایران و ژاپن قله ۸۱۶۳ متری مانسلو را در ۲۰ مهر سال ۱۳۵۵ صعود کرد. تیم ایران متشکل از هشت کوهنورد به سرپرستی تیمسارمحمد خاکبیز راهی این برنامه شده بود.

اسدی کوهنورد همدانی دوره های کوهستانی ارتش را در سالهای ۵۱ و ۵۲ گذراند و به مدت سه ماه در دوره های کوهنوردی ارتش ایتالیا آموزش دیده بود. 

بیو گرافی و گزارش صعود ایشان را که نوشته خودشان است تقدیم دوستان عزیز می کنم :

نام : محمد جعفر                    نام خانوادگی : اسدی                    نام پدر : هاشم

در تاریخ 15/6/1324 در دره ییلاقی عباس آباد و دامنه الوند کوه (همدان) دیده به جهان گشوده و تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در نزدیک ترین دبستان و دبیرستان محل زندگی (خیابان عباس آباد ، چمن ورمزیار) گذرانیده و در طول سالهای دوران متوسطه عضو تیم فوتبال دبیرستانم بودم. در سال 1344 با اخذ دیپلم ریاضی خدمت وظیفه را در سپاه دانش منطقه اورامانات(کرمانشاه) شروع و در روستای دورافتاده ده سرخ کزازی از توابع روانسر به باسواد کردن فرزندان روستائیان مشغول و در طی مدت انجام وظیفه ، دبستان ابومسلم خراسانی را بنا نمودم.

در سال 1346 وارد دانشگاه افسری شده و در سال 1349 با درجه ستوان دومی و رسته پیاده فارغ التحصیل ودوره مقدماتی را در شیراز به مدت یک سال سپری و در سمت فرماندهی دسته گروهان سوم آموزشگاه گروهبانی در تهران مشغول انجام وظیفه گردیدم.

در سال 1350 دوره تکاور را در تهران و در سال 1351 دوره چترباز را در هوابرد شیراز گذرانیدم.

از تاریخ 15/6/1353 الی 5/9/1353 دوره کوه نوردی را در ارتش ایتالیا در شهر آئوستا گذرانیده و در طول مدت مذکور به قلل گرند پارادایس ، تورن ، تورینو ، جیمادیجی و سوزنیهای : جانته دگانته و جولیا ، صعود کرده و صعود به مون بلان به علت شرایط بد جوی عملی نگردید.

 

در تابستان سال 1352 آقای جان کاگه یاما از کوه نوردان ژاپنی در دیواره علم کوه دچار سانحه گردید و اقدامات به موقع و سریع مسئولین پناهگاه و کوه نوردان ایرانی حاضر در منطقه و انتقال وی به محل مناسب و اعزام هلی کوپتر نظامی از سوی فدراسیون کوه نوردی کشور و حمل وی به بیمارستان نیروی هوایی در تهران ، موجبات نجات وی که دچار شکستگی از ناحیه سر و خون ریزی شدید شده بود را فراهم و پس از معالجات لازم نامبرده با سلامت کامل به ژاپن برگشت.

اقدامات سریع ، موثر و مفید فوق الذکر موجبات رضایت ، خرسندی و تقدیر مسئولین کمیته کوه نوردی ژاپن از مسئولین ایرانی و در نهایت صعود مشترک کوه نوردان ایرانی و ژاپنی به هیمالیا را فراهم نمود و به منظور آشنایی کوه نوردان ژاپنی و ایرانی و آمادگی آنها برای صعود مشترک اقدامات زیر به عمل آمد :

در نیمه اول اسفند سال 1353 همراه تعدادی از کوه نوردان ژاپنی و ایرانی در صعود مشترک به قله دماوند شرکت نمودم

در نیمه دوم اسفند 1353 به همراه آقای ناصر رستمی از مربیان با سابقه کوه و اسکی کشور با آقایان تامورا وکاگه یاما از ژاپن به نپال عزیمت و قله دائولاگیری به ارتفاع 8167 متر را شناسایی و در اردیبهشت سال 1354 به ایران برگشتیم.

پس از بررسی های لازم و کافی مسئولین کوه نوردی دو کشور ، صعود مشترک به قله ماناسلو به ارتفاع 8156 متر در پاییز سال 1355 را اعلام نمودند.

قله ماناسلو ، هفتمین قله بلند دنیا بوده و اولین صعود به این قله در بهار سال 1956 توسط ژاپنی ها صورت گرفت. قله مذکور در بهار سالهای 1971 - 1972  1973-1974-1975 به ترتیب توسط تیم های ژاپن ، اتریش ، آلمان ، زنان ژاپن و اسپانیا صعود گردیده و در فاصله سالهای 1952 الی 1976 نیز شش تیم با ناکامی روبرو و در این فاصله 19 تن از کوه نوردان تیم های اعزامی به ماناسلو بر اثر سقوط بهمن جان باختند.

لازم به ذکر است صعود به ارتفاعات هیمالیا به علت ریزش باران های موسمی (منطقه ای) در طول سال فقط در بهار و پائیز عملی بوده و صعود در فصل بهار به جهت بلند بودن روزها و داشتن زمان طولانی تر ، موفقیت آمیزتر بوده و قله ماناسلو در فصل پائیز تا صعود مشترک ایران و ژاپن هرگز سرتسلیم فرود نیاورده بود بود و صعود فوق الذکر برای اولین بار در فصل پائیز صورت گرفت و به عنوان یک رکورد جهانی ثبت گردید.

اعضاء تیم مشترک ایران و ژاپن عبارت بودند از آقایان :

1-     امیر سرتیب محمد خاکبیز ، سرپرست تیم مشترک

2-    نوبویوشی تامورا ، سرپرست و مسئول فنی تیم ژاپن

3-    شادروان مختار مهدیزاده مسئول فنی تیم ایران

4-    مسانوایجی یاما ، عکاس و خبرنگار

5-    شادرون جلال رابوکی (فروزان) عضوتیم

6-    کی میو شی می زو ، پزشک و جراح

7-    شادروان ولفگانگ گورتر(آلمانی) ، فیلمبردار

8-    هیروشی کی مورا ، عضو تیم

9-    شادروان علی محمدپور ، عضو تیم

10-  جان کاگه یاما ، عضو تیم

11-  قاسم دادفرمای ، عضو تیم

12- نوریاشی سوگا ، عضو تیم

13- محمد بهزادی ، عضو تیم

14- تسویوشی کازاما ، عضو تیم

15- یوسف هندی ، عضو تیم

16- محمد جعفر اسدی ، عضو تیم

پرسنل استخدامی از کشور نپال :

1-     افسر رابط از وزارت امور خارجه کشور نپال ، یک نفر

2-    سرپرست پرسنل استخدامی از کشور نپال با عنوان سردار ، یک نفر

3-    معاون سردار ، یک نفر

4-    شرپا(کوهنورد نپالی) 25 نفر

5-    آشپز ، 4 نفر

6-    پستچی ، 2 نفر

7-    گروه باربران در بازگشت از قرارگاه اصلی ، 200 نفر

وزن تجهیزات و پوشاک انفرادی اعضاء و پرسنل استخدامی نپال (منهای باربران) تجهیزات فنی لازم برای مسیر کمپ های راهپیمایی ، چادرهای مسیر و کمپ های ششگانه ، تجهیزات پزشکی ، مواد غذایی لازم برای راه پیمایی در رفت و برگشت وکمپ ها ، نوشت افزار و تمامی اقلامی که برای زیست بیش از دو ماه در کوهستان ضرورت داشت ، 15 تن گردیده و این مقدار بار در جعبه های 5 تا 30 کیلوگرمی با علامت گذاری محل استفاده در کمپ های معین در اوزان 30 کیلوگرمی جهت حمل به باربران تحویل می گردید.

به منظور انجام کارهای مقدماتی تیم مشترک در کاتماندو در تاریخ 3/5/1355 همراه شادروان جلال رابوکی به کاتماندو پرواز و از سوی کشور ژاپن نیز آقایان کاگه یاماوایچی ها به پایتخت نپال وارد و بقیه اعضای تیم مشترک در تاریخ 15/5/1355 به گروه های پیشرو ملحق گردیدند.

در مدت 10 روز اعضای تیم مشترک کارهای اداری ، استخدام پرسنل نپالی ، جداسازی وتفکیک بارها و مقدمات حرکت را فراهم و درتاریخ 25/5/1355 کاروان از محلی به نام تریسولی بازار،  به حرکت درآمده و پس از 19 روز راهپیمایی در تاریخ 12/6/1355 به آخرین دهکده واقع در مسیر به نام سما ، وارد و در مدت 4 روز انتخاب محل قرارگاه اصلی و آماده سازی آن عملی گردید. کارعملی کوهنوردی از روز 16/6 شروع و راه سازی ، هم هوایی ، انتخاب محل کمپ ها ، زدن کمپ ها ، انتقال تجهیزات و مواد خوراکی لازم به کمپ های مختلف ادامه یافته و به ترتیب کمپ های 1-2-3و4 در ارتفاعات 4920  5780- 6300و 6900 متری تا تاریخ 15/7 برقرار گردید.

روز 16/7 سرپرستان و کلیه اعضای ایرانی و ژاپنی در کمپ 2 در ارتفاع 5780 متری گردهم آمده و اولین نفرات حمله به قله را انتخاب و روز 17/7 پس از بوسیدن قرآن مجید و عبور از زیر پرچم های سه کشور (ایران  ژاپن و نپال) به کمپ 3 رفته و روز بعد 18/7 به سمت کمپ 4 حرکت کرده و بامداد روز 19/7 اکیپ حمله با کمک و همراهی شادروان جلال رابوکی از ایران و آقایان سوگا و کازاما از ژاپن و تعدادی از شرپاها تجهیزات لازم برای آخرین کمپ را به ارتفاع 7650 متری منتقل و پس از استقرار چادر قرمز رنگ آخرین کمپ ، گروه سه نفره حمله (آقایان جان کاگه یاما از ژاپن ، پسنگ شرپا از نپال و محمد جعفر اسدی از ایران) به استراحت پرداخته وبقیه پرسنل به کمپ 4 برگشتند.

با توجه به شناخت ژاپنی ها از وضعیت مسیر و فاصله تا قله قرار بود ساعت 30/4 بامداد 20 مهر حرکت کرده تا حدود ساعت 30/12 به قله رسیده و بتوانیم پس از صعود خود را به کمپ 4 رسانیده و توسط سایر اعضاء به اصطلاح تر و خشک شویم ، لیکن شدت طوفان در ساعت 30/4 بحدی بود که امکان حرکت به سوی قله وجود نداشت و با هماهنگی سرپرست تیم مشترک و مسئولین فنی دو تیم ، گروه حمله در چادر منتظر تغییر وضعیت هوا تا ساعت 30/8 شده و سپس به جهت وضعیت خاص مسیر(شیب تند یخی) با طناب به یکدیگر متصل و شروع به حرکت کردیم ، حرکت گروه در گرده کند بود و با توجه به از دست دادن 4 ساعت از زمان صعود ، به آقای کاگه یاما گفتم از طناب خارج شده و با سرعت بیشترحرکت را ادامه دهیم در غیر اینصورت رسیدن به قله عملی نیست ، ایشان خطر بدون حمایت حرکت کردن را متذکر شد و من هم بعلت نداشتن زمان کافی برای رسیدن به قله بالاخره از طناب خارج شده و بصورت انفرادی حرکت را ادامه دادم.

اکسیژن کپسول های مورد استفاده هر سه نفر در ساعت حدود 12 به پایان رسید و این در حالی بود که به ارتفاع 8000 متر رسیده بودیم و افزایش ارتفاع و عدم استفاده از اکسیژن حرکت را مشکل تر می کرد.

در ساعت 30/16 یعنی 4 ساعت دیرتر از برنامه پیش بینی شده به قله رسیدیم ، مجدد با طناب به یکدیگر متصل شده و ابتدا آقای پسنگ شرپا از نپال با حمایت و باپرچم های سه کشور به قله رفته و از او عکس و اسلاید گرفته و سپس من در قله قرار گرفتم و پس از پایین آمدن من آقای کاگه یاما در رأس قرارگرفت و در این دقایق شدت طوفان و سرمای هوا بحدی بود که علیرغم داشتن 2 دوربین فیلمبرداری امکان تهیه فیلم میسر نشد و با بی سیم صعود به قله را اطلاع دادیم.

بلافاصله پس از پایین آمدن از روی قله علیرغم نیاز به حرکت در کرده به منظور تامین بیشتر به صورت انفرادی و با سرعت راهی چادر کوچک قرمز رنگ آخرین کمپ شده و لطف و عنایت خداوند بزرگ شامل هر سه ما بود که در ساعت 19 بیستم مهر و در تاریکی به چادر برگشته و در آنجا به یکدیگر صعود را تبریک گفته و توسط بی سیم بازگشت به کمپ 5 را گزارش کردیم.

لازم به ذکر است من در روز قبل (19/7) در حرکت از کمپ 4 به 5 هنگامی که قصد داشتم کت پرم را در کوله پشتی بگذارم طوفان آن را از دست من درآورده و به ارتفاعات پایین تر برد و من صعود به قله را بدون کت پرانجام دادم و همین مسئله باعث سرمازدگی شدید دست و پاهایم گردید.

پس از تماس با مسئولین بدون استفاده از مواد غذایی موجود با بهره گیری از کپسول های اکسیژن اضافه در کمپ به خواب عمیقی فرو رفتیم و من در بازگشت از سفر آن خواب را به مرگ تشبیه کردم و بارها گفتم : من اکسیژن زدم و مردم (ودرواقع زنده شدم) صبح روز 21 مهر پس از یک استراحت خوب بیدار شده و راهی کمپ چهارم شدیم و جالب است که کت پر گم شده در پایین تر از کمپ 4 در کنار مسیر بازگشت در اختیارم قرار گرفت.

عصر آن روز به کمپ 2 محل استقرار سرپرست ، مسئولین فنی ، پزشک ، خبرنگار ، فیلمبردار و تعدادی از اعضاء و شرپاها ، برگشته و توسط دکتر ژاپنی مورد معاینه قرار گرفته و مشخص شد که دست ها و پاهایم به شدت سرمازدگی پیدا کرده و مداوای دکتر شروع گردید.

به علت نزدیک بودن مونسون (فصل ریزش برف و بارانهای موسمی) و تغییرات شدید هوا در ارتفاعات بالا و پیروزی بدست آمده ، اعزام گروه بعدی را صلاح ندانسته و تصمیم گرفته شد تیم مشترک برای بازگشت به کاتماندو آماده شود.

روز 22/7/1355 به قرارگاه اصلی برگشته و مقدمات حرکت به سمت تریسولی بازار طی 5 روز فراهم و در همین مدت تعدادی از اعضای ایرانی ، ژاپنی و شرپاها یک گردش تفریحی در مناطق اطراف نموده صبح روز 29 مهر ماه قرارگاه اصلی را با تعداد 200 باربر ترک و 11/8 به کاتماندو وارد و روز 16 آبان ماه هیئت ایرانی به همراه شادروان گورتر(فیلمبردار) و آقایان تامورا ، کاگه یاما وایچی یاما به دهلی نو پرواز و بقیه اعضای ژاپنی عازم توکیو گردیده و تیم ایران و همراهان روز 18/8/1355 وارد تهران گردید.

پس از صعود به قله ماناسلو بنیاد هیمالیای فدراسیون کوه نوردی کشور به دنبال بدست آوردن مجوز صعود به قله اورست از کشور نپال بررسی های لازم را بعمل آورد لیکن به علت واگذاری مجوز صعود به کشورهای مختلف اخذ این اجازه نامه تا چند سال آینده امکان پذیر نبود به همین علت بنیاد هیمالیا با مسئولین کوهنوردی کشور چین وارد مذاکره گردید و علیرغم نپذیرفتن درخواستهای صعود به اورست از راه چین ، تقاضای ایران موردموافقت چینی ها واقع گردید.

چینی ها پذیرفتند در بهار سال 1357 یک تمرین مشترک برای کوه نوردان دو کشور انجام پذیرد و روز 9/2/1357 هیئت 20 نفره ایرانی به سرپرستی سرتیب محمد خاکبیز عازم پکن گردید و روز 13/2 با هواپیما به شهر سی کاژه به ارتفاع 3900 متر و روز 16/2 با اتوبوس به شهرک دین ژی به ارتفاع 4200 متر رفته و روز 17/2 با کامیون در قرارگاه اصلی به ارتفاع 5080 متر استقرار یافتیم. فدراسیون کوه نوردی کشور چین با استفاده از جاده کشیده شده ، قرارگاه اصلی را بسیار وسیع و مجهز تدارک دیده بود و عملا" در ذخیره انرژی کوه نوردان برای رسیدن به قرارگاه اصلی ، زمان و نیروی انسانی لازم برای حمل تجهیزات و نیازمندیهای برنامه مشترک به پای کوه صرفه جویی کاملی بعمل آمده بود.

در طول روزهای 23 الی 30/2 کمپ های یک ،دو،سه و جهار به ترتیب در ارتفاعات  5580-6100-6500 و 7100 متری برقرار و روز 31/2/1357 گروه مشترک کوه نوردان ایران و چین با رسیدن به ارتفاع 7500 متر ، تمرین مشترک را با موفقیت انجام داده و بعلت نزدیک شدن مونسون گروه مشترک در تاریخ 1/3/1357 به قرارگاه اصلی مراجعت و پس از بازگشت به دین ژی و سی گاژه چینی ها میهمان نوازی را کامل کرده و هیئت ایرانی را برای دیدار از لهاسا (پایتخت تبت) در ارتفاع 3700 متر برده و سه روز را در آن شهر به بازدید از دیدنیهای لهاسا گذرانیده و سپس با هواپیما به چن دو پرواز و پس از 48 ساعت با هواپیما به پکن مراجعت و روز 18/3/1357 وارد تهران شدیم.

اعضای هیئت 20 نفره عبارت بودند از آقایان :

امیر سرتیپ محمدخاکبیز ، عزیز دیزجی ، شادروان مختار مهدیزاده ، شادروان جلال رابوکی(فروزان) ، شادروان عبداله عزیزی ، شادرون حسین حراستی ، حبیب اله جهانکار ، محمود رضایی ، پزشک فضل اله امامی نیا ، احمد نعلبندی پور ، شادروان علی محمدپور ، یوسف هندی(نظامی) ، اله کرم کرمی (نظامی) عزیز خلج ، مجتبی مظاهری ، محمود مرتضوی ، علی طاهری ، حسین کبیر و محمد جعفر اسدی

در شروع جنگ تحمیلی عراق به عنوان افسر رکن یکم لشگر 21 حمزه به منطقه عملیاتی دزفول اعزام و در تاریخ 9/8/1359 با عنوان معاون و افسر آموزش گروه ضربت لشگر 21 حمزه در منطقه سرپل کرخه از ناحیه پیشانی مورد گلوله کلاشینکف متجاوزین بعثی قرار گرفته و تا فروردین ماه سال 62 در مناطق عملیاتی دزفول ، اهواز ، خرمشهر و دهلران در عملیات فتح المبین ، بیت المقدس و رمضان شرکت داشته سپس با سمت رئیس آجودانی لشگر 21 حمزه به تهران آمده و در زمستان سال 1362 به ستاد نیروی زمینی ارتش منتقل و در مدیریت شهدای نزاجا انجام وظیفه نموده و در تاریخ 15/1/68 به عنوان رئیس آجودانی اداره بهداری نیروی زمینی به آن قسمت منتقل و از تاریخ 1/7/69 الی 1/8/70 دوره فرماندهی و ستاد ارتش را گذرانیده و بعنوان جانشین مدیریت کارگزینی نزاجا انجام وظیفه نمودم و درتاریخ 27/6/72 نیز به ستاد مشترک ارتش انتقال یافته و با سمت رئیس تربیت بدنی ارتش جمهوری اسلامی ایران افتخار خدمت به امر ورزش و ورزشکاران ارتشی را بدست آورده و در تاریخ 1/4/74 با تقاضای شخصی به افتخار بازنشستگی نائل گردیدم.

از دوست خوبم حسن چمکلانی برای ارسال این مطلب ممنونم ...


تاریخ کوهنرودی ایران زمین ...

تاریخ کوه نوردی ایران زمین 27 :

این قسمت از تاریخ کوه نوردی ایران زمین را به دو عکس اختصاص می دهم از نخستین اکتشافات غار شگفت انگیز ایران غار علیصدر ... در این اکتشاف برای نخستین بار یک غار آبی با استفاده از قایق های دست ساز پیمایش شد ...

عکس از روزنامه اطلاعات ... تیر ماه 1346


نمونه قایق های دست ساز و نحوه عبور از آب ...


فرضیه ای درباره نام درکه و واژه اسکی !

تاریخ کوه نوردی ایران زمین - 26 :

در بسياری از مناطق پر برف جهان مردم برای آمد و شد بر روی برف به ويژه برای شكار جانوران در فصل زمستان مجبور بودند ابزاری اختراع كنند تا بتوانند بدون فرو رفتن در برف حركت نمايند. در ايران نيز نمونه‌هايی از اين اختراعات ديده شده است. گزنفون، شاگرد سقراط، سردار سپاه کورش کوچک، مورخ معروف یونانی و نویسنده کتاب‌ کورش‌نامه، در کتاب بازگشت ده‌هزارنفری، در طی گذر از کوه‌های کردستان، به تخته‌هايی اشاره می‌كنند كه كف آنها را از روكشی از پوست جانوران كشيده بودند و ساكنان مناطق کردستان، آذربایجان و قفقاز برای گذر از روی برف به پای خود می‌بستند. او می‌گوید که آنها همچنین از تخته‌های باریک و درازی برای رفتن از یک ده به ده دیگر سود می‌جویند. سرهنگ يحيايی رئيس اسبق فدراسيون اسكی و كوهنوردی ايران هم در خاطرات خود می‌آورد كه در سفر تجسسی خود در كوههای پر برف لرستان راهنمايی داشته‌اند كه دارای نوعی راكت برفی بوده و بر زبان محلی به آن (درگ ) می‌گفته‌اند و شكارچيان بومی آن مناطق آن را از شاخ گاو و يا شاخ شكار می‌ساختند . (درگ ) يا راكت برفی كه كوه‌نشينان بختياری به ابتكار خود از شاخ گاو می‌ساختند از سوراخ‌هايی كه روی پل‌های افقی ديده می‌شود در سيمان يا چرم رد می‌كنند و كفش خود را به آن محكم می‌كنند تشکیل شده است. منطقه‌ای کوهستانی و پر برف در جاده سنندج به کرمانشاه وجود دارد که درکه نامیده می‌شود.

امير تيمور گوركانی در خاطرات خود موسوم به منم تيمور جهانگشاه تعريف می‌كند كه هنگامی‌که شهر فيروزكوه پايتخت كشور (غور) را كه كوهستانی است واقع در جنوب غرنين تسخیر كرد قاصدی وارد فيروزكوه شد، به وی گفتند كه آن مرد هنگام ورود به شهر كفش‌هايی بزرگ از تخته برپا داشته و به آن وسيله از روی برف گذر كرده است. اميرتيمور آن گفته را باور نمی‌كند تا اين كه خود آن مرد را می‌بيند.
امير تيمور در وصف قاصد چنين می‌نويسد : "قاصد مردی بود از سكنه كوه نشين غور و قامتی بلندو چهره ای آفتاب‌سوخته داشت. هنگامی كه من او را ديدم كفش‌های بزرگ خود ر ا به دست گرفته بود. آن كفش‌ها دو تخته مسطح به شمار می‌آمد و آن مرد تخته‌ها را به پای می‌بست تا اين كه در برف فرو نرود. در بعضی نقاط روی برف می‌لغزيد و من تا آن هنگام آن گونه كفش نديده بودم. پادشاه‌زاده غور گفت كه سكنه كوه‌نشنين ایران در فصل زمستان كه برف راهپيمايی را مشكل می‌كند با آن كفش از برف می‌گذرند".
زبانشناسان اصل كلمه اسكی را مربوط به زبان‌های کهن آريايی می‌دانند و بسياری از مورخان نيز معتقدند كه اسكی از شرق به غرب و به کشورهای اسكانديناوی رفته است.
اینک، با توجه به اینکه تاریخ مردم ما، تاریخی شفاهی است و مستندات نه از نبود آنها، بلکه دست یغماگر روزگار کژمدار، یورش‌های خانمانسوز دشمنان ز دانش تهی، کتاب‌سوزان فرمانروایان نابخرد خودی و بیگانه، غارت متون کهن ما توسط اغیار قدرناشناس است که ما را از این منابع محروم ساخته است پرسش زیر مطرح میشود که نیازمند تلاش دانشمندان و پژوهشگران ایرانی است. آیا میان این کفش‌های برفی باستانی، درگ، و نام روستای کوهستانی و برف‌انبار شمال تهران، درکه، پیوندی وجود دارد یا نه؟

متن از جعفر سپهری ...

تصاویر از : خشایار فرشید ...


تاریخ کوه نوردی ایران زمین

تاریخ کوه نوردی ایران زمین 25

در این قسمت چند مطلب مرتبط با تاریخ کوهنوردی از جراید قدیمی انتخاب کرده ام که دیدنشان خالی از لطف نیست :




سایر پست های مربوط با تاریخ کوهنوردی وبلاگ را در آرشیو موضوعی ببینید :

http://magma.blogfa.com/cat-22.aspx


قهرمان بی ادعا ...

قبلا نام این قهرمان را زیاد شنیده بودم و این که این روز ها دیگر کمتر به کوه میاید ...

این کوه نورد بزرگ  بیش از چهل بار دیواره علم کوه را صعود کرده و چند گشایش مسیر و رکورد سرعتی نیز به نام خود دارد اما شاید کمتر کسی از کوه نوردان امروز او را بشناسد . 

کارنامه درخشان او را ببینید :

 علیرضا رفتار همدانی

متولد  44 13  شروع کوهنورد ی از سال  60 13

از اعضاء و مؤسسین گروه کوهنوردی بابک همدان

فعال سنگنوردی و دیواره نوردی در دهه 1363تا1370 و اجرای صعودهای بسیار دشوار روی دیوراه های بیستون (بیش از 50 صعود) و (روی دیوراه علم کوه حدود 40 صعود)

همراه با بزرگان سنگنوردی و دیواره نوردی همدان و ایران آقایان حسن نجاتیان ، حسین مقدم ، محمد خدایاری ، قدیر یزدانی ، حسن نجاریان و ...

و همچنین جلال باتوقی ، علیرضا ادریسی ، حمید روحانی

علیرضا رفتار همدانی در طول ده سال فعالیت سنگنوردی کارهای بسیار برجسته ای داشته و با خلق و خوی خوب ، یک رفیق صمیمی کوه بوده و هست ایشان از شاگردان فریدون اسماعیل زاده بوده و مورد تشویق و راهنمایی ایشان قرار می گرفت.

عمده فعالیت های علیرضا رفتار همدانی بشرح زیر می باشد:

سال 1365 گشایش مسیر اجل همراه با فریدون اسماعیل زاده و حسین مقدم دیواره بیستون

سال 1365 گشایش مسیر نجاح همراه با جواد جهانیان و حسین مقدم دیواره بیستون

سال 1365 گشایش مسیر شیرین همراه با حسن نجاتیان و حسین مقدم دیواره بیستون

سال 1365 گشایش مسیر فرهاد همراه با حسن نجاتیان و حسین مقدم دیواره بیستون

سال 1365 گشایش مسیر مرحله دوم همدانی ها با حسن نجاتیان و حسین مقدم دریواره علم کوه

سال 1367    صعود مسیر فرانسوی های دیواره علم کوه به مدت 7 ساعت همراه با محمد خدایاری

سال 1369    صعود مسیر فرانسوی ها دیواره علم کوه همراه با محمد مقدم

سال 1369    صعود مسیر لهستانیها دیواره علم کوه همراه با حسین مقدم و سهیلا میرزایی

سال 1366    صعود مسیر هاریروست دیواره علم کوه همراه با حسن نجاریان و آقا فیروز

سال 1367    دو مسیر دیواره علم کوه در یک روز لهستانی ها و فرانسویها همراه با حسین مقدم

سال 1367    مسیر فرانسوی ها و تعویض سیم بکسل پاندوله همراه با محمد خدایاری

سال 1368    گشایش مسیر روی دیواره شاخک و برگشت از سیاه سنگ همراه با جلال یاتوقی و علیرضا ادریسی، ده ها بار صعود برای بازگشایی مسیر ها و ترمیم های مسیرهای دیواره علم همراه با حسین مقدم

سال 1368    دو مسیر دیواره علم کوه در یک روز هاریروست و فرانسوی ها همراه با حسین مقدم

سال 1368   دیواره علم کوه مسیر یک روزه از رودبارک تا دیواره و برگشت به پناهگاه برای اولین بار همراه با حسن نجاتیان

سال 1368    صعود سرعتی مسیر لهستانی ها در 5/4 ساعت همراه با حسین مقدم

سال 1368    صعود سرعتی مسیر فرانسوی ها در 5/4 ساعت همراه با حسین مقدم

سال 1368     صعود سرعتی مسیر هاریروست د ر3 ساعت همراه با حسین مقدم

سال 1368    مسیر هاریروست و فرانسوی ها همراه با علیرضا ادریسی

سال 1369    صعود مسیر لهستانیها همراه با محسن باباخانی

سال 1370   گشایش مسیر مشترک با بک و آرش تهران تا بالای کلاهک لهستانی ها سه بار صعود 

سال 1370    صعود مسیر بابک و آرش و بازگشایی قسمتی از مسیر بابک همراه با قدیر یزدا

سال 1372    صعود مسیر  همدانی ها همراه با حسن نجاتیان

صعود زمستانی دیواره بیستون تا قله همراه با حسین مقدم و حسن نجاتیان

گشایش مسیر بابک مرحله اول (بیستون ) با علیرضا ادریسی

تمرین برای آمادگی صعود دیواره علم کوه بیش از 50 بار صعود دیواره بیستون صعود دیواره خان گرمز و بازگشایی چندین مسیر

همراه با حسین مقدم ، حسن نجاتیان ، علیرضا ادریسی ، امیر فرهادی و عباس متقی ...


برای علی رضا رفتار همدانی آرزوی سلامتی و تندرستی داریم ...


منبع : وبلاگ تاریخ کوه نوردی همدان ... نعمت اخضری


تاریخ کوه نوردی ایران زمین ...

     سبلان در كتاب هاي تاريخي    

دانشمندان‌ ، شاعران‌ ،  مورخان‌ و عالمان‌ جغرافيا در رابطه‌ با نام‌ و زيبائيهاي‌ سبلان‌ اظهار نظرو نوشته دار ند. مورخين‌ مي‌نويسند سبلان‌ به‌ فتح‌ سين‌ و با واو سبلان‌ يا ساوالان‌ يا سولان‌ كوهي‌ در نزديك‌اردبيل(مشگين‌ ـسراب‌) كه‌ مرتاضين‌ در آنجا ساكن‌ مي‌شدند و مجوس‌ آن‌ كوه‌ را محترم‌ مي‌شمرد. زيبدي‌ دركتاب‌ (تاج‌ العروس‌ في‌ شرح‌ القاموس‌) نوشته‌ است‌ سبلان‌ از معالم‌ صالحين‌ و اماكن‌ متبركه‌ و مزارت‌ ولقب‌ عده‌اي‌ از محدثين‌ از جمله‌ سالم‌ و ابراهيم‌ بن‌ زياد بن‌ خالدبن‌ عبدالله‌ و خالدبن‌دهقان‌ مي‌باشد.ابوالحق‌ابراهيم‌محمدفارسي‌اصطخري‌ در كتاب‌ المسالك‌الممالك‌ مي‌نويسد «‌  از آن‌ كوه‌يخ‌تهي‌نمي‌گردد و كوه‌ سبلان‌ به‌ جهت‌ اينكه‌ زرتشت‌ در آنجا ملهم‌ گشته‌ و به‌ پيامبري‌ برانگيخته‌ شده‌به‌ مثابه‌تورزرتشت‌ تلقي‌ مي‌شود و نزد ايرانيان‌ قديم‌ پرستشگاه‌ بوده‌. » در بودن‌ زرتشت‌ در سبلان‌ كتابهاي‌عجايب‌المخلوقات‌ و كتاب‌ آثارالبلاد والاخبارالعباد كه‌ ذكريابن‌محمودالمكموني‌القزويني‌ اشاراتي‌ رفته‌ است‌.  وي‌مي‌نويسد: « زرتشت‌ از (شيز) آذربايجان‌ بوده از مردم‌ كناره‌ گرفت‌ در كوه‌ سبلان‌ بسر برد و ازآنجا كتابي‌ آوردنامزد به‌ يسنا. . .    

استاد پور داود در جلد دوم‌ كتاب‌ يسنا1 در ص‌ 162 و در نوشته‌هاي‌ نويسندگان‌ يوناني‌ و رومي‌ نيز به‌ گوشه‌گيري‌ زرتشت‌ پس‌ از پيامبري‌ بر مي‌خوريم‌.  پلينوس‌(PLINUS) كه‌ در كوه‌ وزوو در ايتاليا در سال‌ 79 م‌ جان‌ خود را ازدست‌ داد مي‌گويد: « زرتشت‌ هنگام سي سالگي گوشه گرفت خوروش‌ (ياوانليق‌) پنيري‌ بود كه‌ تباه‌ نمي‌شد و يك‌گونه‌ مائده‌ ناگزير. » نيچه‌(NICTZCHE) فيلسوف‌ آلماني‌ در 25 اوت‌ 1900 درگذشت‌ كتاب‌ خود را زرتشت‌ چنين‌گفته‌:«زرتشت‌ سي‌ ساله‌ بود زادگاه‌ خود درياچة‌ چي‌چست و‌ (كنار ارس‌-كنزك‌) را ترك‌، به‌ كوهي‌ رفت‌ و 10 سال‌از تنهائي‌ خسته‌ نشد دلش‌ دگرگون‌ گرديد پس‌ آنگاه بامدادان‌ در سپيده‌دم‌برخاست‌، روي‌ به‌ خورشيد كرد و گفت‌... »در كتاب‌ عجايب‌ ا لمخلوقات‌ از قول‌ پيامبر اكرم‌ (ص‌) چنين‌ نقل‌ مي‌كند كه‌ فرمود:«ذالك‌ بمقدار ورقه‌ ثُلج‌ يسقط‌ علي‌ جبال‌ سبلان‌ و ما سبلان‌ يا رسول‌ الله‌ قال‌: جبل‌ في ارض آذربايجان‌ عليه‌عين‌ من‌ عيون‌ الجنه‌ و فيه‌ قبر من‌ قبور الانبياء. »          فردوسي‌ نيز در شاهنامه‌ اشاره‌ نموده‌ است‌: «در قلة‌ سبلان‌ قلعة‌ محكمي‌ است‌ كه‌ نام‌ آن بهمن‌دژ(روئين‌دژ)است‌.»

ياقوت‌حموي‌ در معجم‌البلدان‌ از سبلان‌ نامبرده‌ كه‌: « قبور عده‌ائي‌ از صلحا در انجاست‌ و قله‌اش‌ هميشه‌ پربرف‌است‌ و عقيده‌ بر آن‌ است‌ در تيغه‌ دوم‌ پائين‌ قله‌ قبر حامذ پيامبر در آنجاست‌. » حدودالعالم‌ من‌ المشرق‌ الي‌ المغرب‌ اشاره‌ كرده‌ در ناحيت‌ آذرآبادكان‌ كوهي‌ است‌ به‌ نزديكي‌ اردبيل‌ بسيار نعمت‌ بود از وي‌ جامها برد و جامهاي‌نكين‌ خيزد. بستان‌ السياحه‌ سبلان‌ نام‌ كوهي‌ است‌ در آذربايجان‌ چشمه‌هاي‌ بسيار،چمن‌هاي‌ بيشمار و غرايب‌ روزگار گوينديكي‌ از انبياء در آن‌ كوه‌ مدفون‌ است‌ و در حوالي‌ آن‌ چشمه‌هاي‌ سوزان‌ است‌.

در منتهي‌ الارب‌ چنين‌ آمده‌ است‌ : « سبلان‌ (سولان‌) آن‌ كوه‌ عظيم‌ در حوالي‌ اردبيل‌ (مشكين‌) و بشرافت‌ مشهور وبسياري‌ از اهل‌الله‌ در آن‌ كوه‌ عبادت‌ گزيده‌ و رياضت‌ كشيده‌اند.

معجم‌البلدان‌ چنين‌ نقل‌ است‌ سبلان‌ كوهي‌ است‌ از كوههاي‌ آذربايجان‌ داراي‌ 4812 متر ارتفاع‌ است‌ و با آنكه‌ ازدوره‌هاي‌ گذشته‌ تاريخي‌ آتشفشاني‌ در اين‌ كوه‌ ديده‌ نشده‌ معذالك‌ دهانه‌هاي‌ آتشفشاني‌ متعدد و چشمه‌هاي‌آبگرم فراوان‌ موجود است‌. 0جغرافياي‌ غرب‌ ايران‌ در ص‌ 24 با اين‌ عبارت‌ نقل‌ مي‌كند: « كوه‌ سبلان‌ در آذربايجان‌ جبال‌ مشهور است‌ بلادمشكين‌ خياو، اردبيل‌، سراب‌ در پاي‌ آنكوه‌ افتاده‌ كوهي‌ است‌ از پنجاه‌ فرسنگ‌ ديدار مي‌دهد دورش‌ سي‌ فرسخ‌مي‌باشد قلّة‌ آن‌ هرگز از برف‌ خالي‌ نيست‌. »

ژاك‌ دومرگان‌ در كتاب‌ بررسيهاي‌ زمين‌شناسي‌ در ايران‌ مي‌نويسد: « دو كوه‌ مهم‌ سبلان‌، 4811 و سهند 3721آتشفشاني‌ بوده‌ قبل‌ از اسلام‌ آورده‌اند پادشاهان‌ مديا (ماد)و سلاطين‌ هخامنشي‌ و ساساني‌ بر اين‌ كوه‌ به‌ چشم‌احترام‌ (اشكانيان‌)مي‌نگريستند.  هر پادشاهي‌ كه‌ مي‌خواست‌ بر فرقش‌ تاج‌ بسر نهد يا به‌ جائي‌ لشكركشي‌ نمايد اوّل‌ به‌ زيارت‌ سبلان‌مي‌رفته‌. »

ناصرخسرو قبادياني دراوايل قرن پنجم هجري‌ در سفرنامة‌ خود نوشته است0 از دور نگاه‌ كردم‌ برف‌ زياد‌ داشت‌ بر عقابي‌ مي‌ماند كه‌ درحال‌ پرواز است‌ اهالي‌ گفتند هروقت‌ برف‌ او ذوب‌ شود آنروز قيامت‌ خواهد شد. » مشهور است‌ حضرت‌ سليمان‌ عصاي‌ خود را به درياچة‌ سبلان‌ انداخته‌ و او را از چاه‌ زمزم برداشت از‌انبياءحضرت موسي‌. خضر پيامبر براي‌ زيارت‌ در اين‌ كوه‌ مأمن‌ كرده‌است‌0زرتشت‌ پيامبر در اين‌ كوه‌ به‌ پيامبري‌ رسيده‌ و سي‌ سال‌ در سبلان‌ مسكن‌ گزيده‌ است‌ و قلة‌ آن‌ مأمن‌ مغان بوده‌است‌ و در قلة‌ آن‌ رياضت‌ بودند.


منبع : http://www.tarikheardabil.blogfa.com/

عکس : دریاچه سبلان ... دهه چهل شمسی ... از آرشیو نعمت اخضری 


پی نوشت : در مورد نام سبلان نمی توان آن را یک کلمه ترکی دانست زیرا تاریخ این کوه بسیار قدیمی تر از استیلای اقوام ترک زبان بر این مناطق می باشد . با توجه به نام سولان در لهجه تالشی می توان آن را به نوعی تلخیص شده کلمه سهولان به معنای محل وجود برف و یخ دانست که بعد ها با ورود مغول ها ( مغول ها سالانه نشست ویژه معروفی را در دامنه های این کوه برگزار می کرده اند ) به ساوالان تغییر پیدا کرده است ...


تاریخ کوه نوردی ایران زمین ...

تاریخ کوه نوردی ایران زمین - 22

تصویر مربوط به فرود s از دیواره آبشار گنجنامه ... همدان سال 1339 ...

لباس های فرد فرود رونده دیدنیست ! 


کوهستان منحصر به فرد  ...


    ایران سرزمینی پهناور است با تاریخی کهن که کوهستان هایش در طول قرن ها در آن زمینه ساز بوجود آمدن تمدن ها بزرگ و در نهایت تاریخ ایران بوده اند . در این سرزمین کوه ها به اشکال مختلف ظاهر شده اند . از آتشفشان ها گرفته تا توده های عظیم گرانیتی و رسوبی از چین خوردگی ها گرفته تا گسل ها از قله های تک و منفرد گرفته تا خطالراس های مرتفع و طولانی ... اما کوهستان کوچکی این میان وجود دارد که نقشی بزرگ بازی کرده است . الوند نامی آشنا برای همه مردم ایران است . این مقاله به اختصار به بیان چهار ویژگی مهم که همگی در کنار هم در یک کوه کوچک گرد آمده اند می پردازد :

 

   نخست، ساختار خاص زمین شناسی و جغرافیایی که زمینه ساز تاریخ و تمدنی کم نظیر  گشته است. کوهستان الوند از مجموعۀ عظیمی از سنگ های گرانیتی تشکیل شده که  ریشه ای سخت و وسیع در لایه های زیرین شهر کنونی همدان دوانیده است و این شهر را به طور طبیعی از بلایایی چون زلزله و سیل و رانش زمین مصون می دارد. توده گرانیتی عظیم الوند، بنا به خاصیت نفوذ ناپذیری اش از تشکیل سفره های آب زیرزمینی با عمق زیاد جلوگیری کرده و چشمه های کوچک و پرآب پدید آورده است؛ از این روست که بیشترین تعداد چشمه در میان تمام کوهستان های ایران زمین متعلق به الوند کوه است، به گونه ای که تعداد آن ها را در حدود 2400 عدد برآورد کرده اند.

    این ویژگی به علاوۀ ساختار خاص استراتژیکی و دفاعی الوند که مانند دژی محکم از شمال غرب به جنوب شرق کشیده شده،  به علاوه آب  و هوایی  خوش  و  دلپذیر و باغستان هایی آباد، دلیلی شد تا نیاکان ماد ِ ما، در دامنه های این کوهستان، نخستین پایتخت تاریخ و تمدن ایران زمین را بنا کرده و نامش را "هگمتانه" گزارند.

     قرن ها پس از آن نیاکان پارسِ ما هگمتانه را پایتخت تابستانی خویش قرار داده و به دامنه های سرسبزش بر روی سنگ خارا کتیبه ای حک کردند که در عین کوچکی،و با گذشت قرن ها از آن زمان بازهم سندی گران مایه از کتاب تاریخ این سرزمین  به شمار می رود. آنگونه که از محتوای کنده کاری هایی میخی شکل گنجنامه بر می آید، نیاکان ما در هزاره سوم پیش از امروز یکتا پرست بوده و دیگر نکته که مایه مباهات است اینکه شادی را از حقوق مردم بر می شمردند و سند این مهم تا کنون بر دامنه های الوند به یادگار باقی مانده است.

    ویژگی منحصر به فرد دیگر الوندکوه تعدد نژاد و اقلیت هایی ست که در کنار هم در این کوه مأوا گزیده اند. کوهستان الوند به محوری می ماند که جدا کنندۀ حدود جغرافیایی چهار نژاد بزرگ ایرانیست و همه را با زبان و فرهنگ  گوناگون در کنار یکدیگر به آغوشش پذیراست.

    الوند محل تلاقی فارس ها و کرد ها و ترک ها و لرهای ایرانیست؛ در شرق الوند  فارس ها میزیند و در ته لهجۀ ساکنان پارسی زبانش هنوز هم کلمات بیشماری ازپارسی پهلوی به گوش می رسد.

   در شمال غرب الوند، کردها میزیند و کردستان از آن جا به سوی غرب راه آغاز می کند. در جنوب شرقی اش لرها ساکن اند و در شمال شرقش ترک ها...  عشایر ، این سختکوشان کوهستان نیز از دو تبار کرد و ترک به خرمی در کنار چشمه ساران الوند با کوچ به ییلاقات خرمش با شبانی روزگار می گذرانند.

   و اینچنین است که کوهستان الوند با توجه به وسعت نسبتاً کمی  که دارد با به مرکزی برای تلاقی فرهنگ های بزرگ ایرانی مبدل گشته است.

   سومین دلیلی که الوند کوه را منحصر به فرد می کند و مایۀ مباهات آن به شمار می رود، ورزش کوهنوردی ست.

    مردم همدان قرن هاست که در کوهستان الوند به کوهنودری مشغولند و صعود قله الوند، حداقل برای یک بار در سال به واجبی بدل گشته که همه ساله بسیاری از ساکنان این دیار را به سوی خود میخواند. این زمینۀ کوهنوردی آبا و اجدادی، به برآمدن بزرگانی چون "محمود اجل" و "فریدون اسماعیل زاده" و بسیاری دیگر انجامیده که جملگی از بزرگان تاریخ کوهنوردی ایران زمین به شمار می روند.

    کوهستان الوند در شاخه های جدید ورزش کوهنوردی هم در میان کوه های ایران پیشتاز بوده است و تمرین و اجرای آن ها در الوند امکان پذیر می باشد. مسیر های مختلف کوهنوردی از ساده تا فنی، بولدرینگ، درای تولینگ، دیواره نوردی، یخ نوردی، مسیرهای مختلف دوچرخه کوهستان، پیست اسکی و سایت پاراگلایدر و در نهایت در دریاچه ای که از آب چشمه سارانش گرد هم آمده، امکان غواصی و قایقرانی را نیز فراهم آورده و این در حالیست که همۀ این امکانات به طور طبیعی و تنها با چند کیلومتر فاصله از یکدیگر قرار گرفته اند.

    چهارمین دلیل برای تمایز الوند کوه، تقدس این کوهستان است. در میان بومیان منطقه، الوند، کوهی مقدس و محترم شمرده شده و به "شاه الوند" معروف است تا آنجا که قسم عدۀ زیادی از اهالی، قسم به شاه الوند بوده و زیارت شاه الوند در میان فرقه هایی از روستاهای اطراف همدان به صورت سالانه به شکل مناسک آیینی انجام می پذیرفته است.

    واقع شدن قبور و زیارتگاه هایی در نزدیکی قله الوند، مانند گهواره مریم، مسجد عابد و غار عابد و داستان ها و افسانه های شنیدنی، هریک خود به روشنی گواهی بر این ادعاست.

    در اوستا نیز نام الوند با عنوان "ائورونت" آورده شده و از آن به هشت قله تند و تیز تعبیر می گردد. در حدیثی منسوب به امام ششم شیعیان در قرن دوم هجری، چشمه ای از چشمه های الوند کوه، به داشتن آبی بهشتی معروف گشته و امروز همان چشمه که مرتفع ترین چشمه در میان تمامی قله های ایران از نظر نزدیکی به قله است، به نام "بهشت آب" شناخته می شود . در مورد هریک از این ویژگی های چهارگانه کتب مختلفی نوشته شده و منابع بسیاری یافت می شود که بتوان بدان افزود اما نهایت سخن اینکه بدون شک یافتن کوهستانی با تمام این ویژگی ها در کنار هم، نه تنها در ایران بلکه در هیچ کجای دنیا کار آسانی نخواهد بود.

                                                                           فواد رضاپور                   


عکس از : علی بیات

نخستین گزارش کوه نوردی ایران زمین ... بیش از صد سال پیش !

تاریخ کوه نوردی ایران - 20:

پیش تر نوشته بودم که محمود اجل را باید پدر کوه نویسی در ایران دانست و دلیل آن نیازی به توضیح مکرر ندارد 

اکنون نخستین گزارش مکتوب کوه نوردی  تاریخ کوه نوردی ایران زمین را که نوشته ارزشمندی از این بزرگ مرد است تقدیم حضورتان می کنم :


   

  روزهاي روشن و شبهاي تار زندگاني                   ثبت شد در دفتر پر ماجراي خاطراتم

دفترپر ماجراي خاطرات اگر اوراق بهم ريخته و صفحات از هم پاشيده اين دفتر فرسوده را تا سال 1288 شمسي ورق بزنيم اين تاريخ مطا­بق است با شروع به كوه نوردي و اولين صعود من به يكي از كوههاي كشور :

 الوند كه هر گوشه او باغ بهشتي است            زيباست از اين رو كه بدشت همدانست

بعد از ظهر پنجشنبه يكي از روزهاي مرداد ماه سال هزار و دويست و هشتاد و هشت در سن هفت سالگي بهمراه پدر و يك بار بر از همدان حركت كرديم ،پس از گذشتن از عباس آباد كه يكي از بهترين ييلاقات همدان است با دسته هاي دو نفري و سه نفري كه عازم قلّه الوند بودند همراه شده صعود ، شروع شد .

بعد از عبور از ميدان ميشان و تخت نادر ساعت ده شب بحوض نبي آخرين بارگاه رسيده پس از چند ساعتي استراحت سه بعد از نيمه شب روانه قلّه الوند شديم نظر باينكه طلوع خورشيد از قلّه الوند تماشايي است ،پس از تما شاي طلوع خورشيد و زيارت از شاه الوند به تماشاي اطراف پرداختيم . اوّلين چيزي كه زائرين شاه الوند بديدن او ميروند گهواره مريم است ، گهواره مريم سنگ بزرگي است كه تقريباً هشت متر طول و شش متر عرض دارد داخل اين سنگ خالي بتوّسط سه پايه از سه جهت روي يك تخته سنگ بزرگتر از خود قرار گرفته اين سنگ مجوّف تو خالي را كه وارونه روي سنگ ديگري قرار گرفته گهواره مريم مي گويند ، چرا ؟ نميدانم ، پس از تماشاي گهواره مريم بديدن خانه عابد رفتيم ، خانه عابد هم سنگي است به قطر يك متر و نيم و بارتفاع سه متر ، و داخل اين سنگ هم به اندازه يك نفر كه بنشيند خالي است پس از ديدن خانهْ عا­بد حركت كرديم به طرف بهشت آب ، بهشت آب چشمه كوچكي است كه از شكاف سنگهاي جاري و در پشت قله قرار گرفته ميگويند هر شب جمعه يك قطره از آب بهشت در اين چشمه ميافتد .

 خوردن آب اين چشمه تبرك است ، پس از صرف نهار از دوزخ درّه زيارتي از امام زاده كوه كرديم روانه شهر شديم ، نا گفته نماند بيشتر اهالي همدان از زن و مرد در تابستان براي زيارت شاه الوند به اين كوه صعود نموده يك شب يا بيشتر در اطراف قلّه به سر برده ،پس از زيارت مراجعت مي كنند ،افسانه محلي كه راجع بالوند ميگويند : در خيلي قديم كه طوفان نوح شروع شد و از آسمان باران و از زمين آب شروع به  جوشيدن گرفت حضرت نوح را پسري بود با­سم سام ، وسام را فرزندي بود با­سم اروند  ، ميگويند حضرت نوح مطابق رسم قديم با داد و هوار و فرياد مردم را براه راست و بطرف خدا خواند كه خداوند از اعمال زشت شما در غضب شده طوفاني خواهد شد و آب روي زمين را فرا خواهد گرفت ، مردم آن دوره نشنيده اند نوح بامر خدا مأمور ساختن كشتي شد ساختن كشتي سالها طول كشيد در اين مدت حضرت نوح دست از موعظه بر نداشت تا كشتي تمام شد از هر حيواني جفتي دركشتي قرار داد و از قوم و خويش و دوستان خود خواهش كرد كه به كشتي سوار شوند و از خطر طوفان در امان باشند ، اروند به نوح گفت : من پناه به خدا  مي برم نه به كشتي تو ، طوفان شروع شد ...

اروند هم پا بدامن كوهستان گذاشت هر چه آب بالاتر ميآمد اروند هم بالاتر ميرفت تا بقلّه رسيد آب او را فرا گرفته غرق شد . از آن تاريخ اين كوه اروند ناميده شد قبلاً چه اسمي داشته ؟ نميدانم ، كوه الوند شمالي و جنوبي قرار گرفته و از كوههاي خيلي قديم مركزي ايران و داراي چين خوردگيهاي نا منظم و بهمريخته و از سنگهاي خارا تشكيل شده و داراي پنج قلّه مي باشد ، قلّه اول ، زيارتگاه كه از شهر همدان پيداست بارتفاع 3250 متر ، قلّه دوم پشت همين قلّه بفاصله يك كيلومتر بارتفاع 3300 متر موسوم به ؟؟قلّاق لان ،  يعني لانهْ كلاغ ، قلّه سوم يا بلندترين قلّه الوند در يخچال صاحب ميباشد كه تقريباً فاصله اش از اين دو قلّه 10 كيلومتر و 3500 متر ارتفاع دارد ، قلّه چهارم باسم «دائم برف »  و قلّه پنجم باسم ، قزل ارسلان ، قلّه ششم موسوم به ؟؟كر گز ، كه تقريباً 6 كيلومتر سمت غربي الوند واقع و شرح آنها با كروكي در صفحات بعد خواهد آمد .

در دامنه الوند كتيبه ايست به خط ميخي باسم  گنجنامه ، كه در اصل جنگ نامه بوده گويا از داريوش كبير باشد .

 

                                               كوههاي اطراف كوه الوند

 

كوه خان گورمز بين همدان ، اسد آباد ، تويسركان كوه آق مقلاق بارتفاع 2875 متر ، كوه پنجه علي بين سنقره و قروه كردستان ، كوه كرگز سمت غربي آبادي ( وه نان ) . در سمت شمال همدان محلّي است باسم بابا گرگر در بالاي تپّه اي بارتفاع 1000 متر ، استخر بزرگي است كه آب از آن جوشيده و بيرون ميآيد و هر ساله متجاوز از هزاران نفر براي معالجه امراض جلدي به آنجا رفته معالجه ميشوند ، همين آب پس از خارج شدن از دهنهْ استخر پس از چند دقيقه تبديل به سنگ مي شود . در چند متري اين استخر سوراخي در سنگ هست كه باد از اعماق زمين به طرف بالا جريان دارد و چند چيز تماشايي ديگر هم در اطراف ديده مي شود كه قابل تذكر نيست .  

محمود اجل ...


  

نقاشی های اجل !

تاریخ کوه نوردی ایران - 19 

نقاشی های اجل  :

محمود اجل کوه نورد معروف همدانی را باید پدر کوه نویسی ایران دانست . نوشته های او در مورد کوهستان های مختلف ایران و گزارش های معروف او اولین دست نوشته های کوه نوردی ایران زمین به شمار می روند . گزارش صعود او به الوند کوه در سال 1296 اولین گزارش کوه نوردی مکتوب در تاریخ کوه نوردی ایران به شمار می رود که در نوشتاری جداگانه بدان خواهم پرداخت . 

اما آنچه در این پست به نمایش در خواهد آمد نقاشی های محمود اجل است که در دفترچه یاد داشت های کوه نوردی اش به نمایش کشیده است.! یاد مان باشد او در زمانه ای کوه نوردی می کرد که نه نقشه ای وجود داشت و نه کروکی و نه اصولا شخص خاصی که این همه اطلاعات در مورد کوه های کشور داشته باشد . 

نقاشی های او در دفتر کوچک گزارش برنامه هایش یکی از آثار ماندگار تاریخ کوه نوردی کشور هستند . 

17 اثر از او انتخاب کردم که تماشایشان خالی از لطف نیست . ببینید :


قله نول از کوه دنا


لاله زار ... از کوه های جبال بارز کرمان


دماوند بزرگ


توچال شلوغ !


دالاهو ... زاگرس


خان گرمز ... رشته کوه الوند


کمان کوه ... البرز مرکزی


شاهزاده کج گردن ! 


ناز ... البرز غربی


کلون بستک فعلی !


سن بران ... اشتران کوه


شیخ علی خان ... پراو ... زاگرس


علم کوه و دیواره معروفش ..


قزل ارسلان ... الوند 


تخت سلیمان ... البرز غربی


سه شاخ بزرگ ... جوپار کرمان


این نقاشی ها زمانی کشیده شده اند که هیچ مرجعی برای کوه نوردی در ایران زمین وجود نداشته است ! 


تاریخ کوه نوردی ایران زمین ... اسکی کوهستان


    در مورد تاریخ ورزش اسکی در ایران آن چه موثق است اینست که اسکی برای نخستین بار توسط ارتش در ایران آموزش داده شد و هر چند زمان زیادی از آن نمی گذرد این ورزش مفرح به سرعت رواج پیدا کرد و پیست های متعددی در اطراف تهران و سپس در شهرستان ها ساخته شدند  . 

    اما در مورد اسکی کوهستان اطلاعات کاملی در دست نیست . این عکس شاید یکی از اولین های این ورزش نوین باشد :

سال1343 میدان میشان ... الوند 

چپ :حسن کوثری/راست:حسن فقیهی


موزه کوهنوردی ایران راه‌اندازی می‌شود ...

نمایش دکمه چاپ

مدیرکل میراث فرهنگی، صنایع‌دستی و گردشگری استان همدان از راه‌اندازی موزه کوهنوردی استان در ایام برگزاری جشنواره زمستانی خبر داد.

"علیرضا ایزدی" در گفت وگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، منطقه همدان، با بیان اینکه استان سابقه کوهنوردی در استان، بسیار ارزشمند است و یکی از میراث‌های فرهنگی ما محسوب می‌شود، افزود: براساس توافقی که با تربیت بدنی و هیأت کوهنوردی داشتیم، به دنبال راه‌اندازی اولین موزه کوهنوردی استان در ایام جشنواره زمستانی در بهمن ماه هستیم.

وی ادامه داد: با توجه به اینکه استان همدان کوهنوردان بزرگی داشته و آنها نیز توانسته‌اند نام همدان را در قلل مختلف برافرازند، جای این موضوع در استان خالی بود و با توافقات انجام شده یکی از مکان‌های تاریخی برای این موزه در نظر گرفته شده تا آثار و عکس‌های کوهنوردان گذشته تا به حال در آن جمع‌آوری شود.

وی اعلام کرد: هیأت کوهنوردی در ایام جشنواره، به قله الوند صعود خواهند داشت.

ایزدی با اشاره به اینکه هزینه برگزاری جشنواره 500 میلیون تومان برآورد شده است، عنوان کرد: جشنواره زمستانی با کیفیت بالایی برگزار خواهد شد و نیازمند هزینه‌های بیشتری است، اما با توجه به افزایش اسپانسرها شاید هزینه برآورد شده از این نیز کمتر شود.

مدیرکل میراث فرهنگی، صنایع‌دستی و گردشگری استان از قطعی شدن حضور 20 سفیر در جشنواره خبر داد و گفت: این سفرا بیشتر از کشورهای آسیایی و اروپایی بوده و هدف ما این است تا سفرای 50 کشور در ایام جشنواره در استان حضور پیدا کنند.


 پی نوشت یک : از کلیه دوستانی که پیگیر راه اندازی موزه بوده اند سپاس گذارم .
پی نوشت : امیدواریم این موزه مکانی برای دیدار و تبادل افکار کوه نوردان واقعی باشد نه صرفا جهت ارائه بیلان کاری یک یا چند اداره ...

توضیح عکس : کوه دماوند در یک نقشه کهن ...


تاریخ کوه نوردی ایران زمین  ...

این بخش از تاریخ کوهنوردی را  به یک کوه افسانه ای که جایگاه خاصی در اساطیر ایران زمین دارد اختصاص می دهم ... 

کوه قاف : 

در فرهنگها آمده است «قاف» نام کوهیست که گرداگرد عالم است و گفته اند که از زمرد است و پانصد فرسنگ بالا دارد و بیشتر آن در میان آبست و هر صباح چون آفتاب بر آن افتد شعاع آن سبز نماید و چون منعکس گردد کبود شود (آنندراج)- کوهیست از زبرجد که برگرد زمین است و پانصد فرسنگ بالای اوست گرد برگرد آب دارد و چون آفتاب بر وی تابد شعاع سبز آن بر آب آید و منعکس شود و آسمان از آن لاجوردی نماید و اگر نه آسمان بغایت سپید است (کشف).

در کتب جغرافیای اسلامی نیز آمده است که کوه قاف همان البرز است (ر. ک: یاقوت ج 7 ص15 و نزهة القلوب ص190). البرز کوه در آثار زردشتی در حقیقت کوهی است مذهبی و معنوی: ایزد مینوی مهر پیش از طلوع خورشید جاویدان از بالای این کوه بر آید و سراسر سرزمین آریائیان را روشن نماید و کوهی است بس بلند و درخشان که بر فراز آن نه شب است و نه تاریکی، نه باد سرد زننده و نه باد گرم مهلک و نه بیماری و آلودگی و منزلگاه ایزد مهر است (مهریشت بندهای 13 و 50 و 51 و118). کوهیست که هوشنگ پیشدادی بر فراز آن صد هزار اسب و ده هزار گوسفند برای ایزد آبان قربانی کرد (آبان یشت فقره21): و کوهیست که گرداگرد قله آن ماه و خورشید و ستارگان دور می زنند (رشن یشت فقره 25). در آثار پهلوی نیز کوهی است مذهبی و موضوع اساطیر مختلف.

بنابر «دینکرت» یک سر پل چینوت (صراط) باین کوه پیوسته است (یشتها ج 2حاشیه ص 324). بنابر «بندهشن» روئیدن آن هشتصد سال طول کشید و کوههای دیگر جهان همه در 18 سال ازین کوه روئید. (فصل 12 بند1: زاد سپرم فصل 7 بند 1و2. برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به یشتها ج 2 ص 308 و حاشیه ص 324 و یادداشتهای گاتاها ص 158 و PAHLAVI TEXTES ص 29و 34و 174و 175)

صوفیان در توصیف این کلمه آورده اند: «جوانمردان طریقت و ارباب معرفت سری دیگر گفته اند در معنی "ق". گفتند آن کوه قاف که گرد عالم در کشیده نمود کاری است از آن قاف که گرد دل دوستان در کشیده، پس هر که در این دنیا خواهد که از آن کوه قاف در گذرد قدم وی فرو گیرند، گویند، و راه این قاف گذر نیست. همچنین کسی که در ولایت دل و صحرای سینه قدم زند چون خواهد که یک قدم از صفات دل و عالم سینه باتوایم: "انا عندالمنکسرة قلوبهم من اجلی» (کشف الاسرار ج 9 ص 283)- وادی کبریا و بی نیازی (اکبری دفتر 3ص 310).

حاصل کلام آنکه «قاف» که ممکن است با کاف البرز مرتبط باشد و اساطیر آن از اساطیر مربوط به البرز سرچشمه گرفته باشد، اصل و اساس و پایه و مایه همه بلندیهای جهان و منزلگاه ایزد و مهر و فروغ و روشنی و صفا بوده است و در قرآن کریم مظهر قدرت و قدوسیت گردیده و در اساطیر با ذوالقرنین که به مطلع و مغرب شمس رسید سخن گفته است- صوفیان هم که همیشه اینگونه امور را با تغییرات دلکش خود بصورت خاصی در می آورند. "قاف" را سرزمین دل و سر منزل سیمرغ جان و حقیقت و راستی مطلق دانسته اند که همه سعی سالک صرف رسیدن به آن می شود اما رسیدن باین سرزمین مقصودها بدون زحمت و مشقت و گذشتن از عقبات صعب سلوک ممکن نیست و سالک ناگزیر است که برای گذشتن از این راه بی نهایت که هر شبنمی در آن صد موج آتشین است، همرهی خضر کند و دل و جان به هدهد سلیمان سپارد تا او که از مخارف این طریق هولناک آگاه است او را بقله این کوه بی زینهار برساند و کیفیت این منزلگاه عجیب را که قلب و فؤاد و دل از آن اصطلاح می کنند به او نشان دهد. "قاف" اغلب در آثار صوفیان به همین معنی، یعنی به اقلیم و فؤاد و کشور دل اطلاق شده است چنانه مولانا جلاء الدین محمد بلخی فرماید:

جان که او دنباله زاغان پرد زاغ او را سوی گورستان برد

هین مدو اندر پی نفس چو زاغ کو بگورستان پرد نه سوی باغ

گر روی، رو در پی عنقای دل سوی قاف و مسجد اقصای دل

(ج 3 نی ص 355)

در کتب جغرافیای قدیم آمده است: «قاف» اگر عربی باشد از فعل ماضی گرفته شده است چنانکه گویند «قاف اثر. یقوفه قوفاً اذا اتبع اثره.» این کوه گرداگرد زمین کشیده شده است و نام آن در قرآن آمده است و مفسرین آن را کوهی می دانند محیط بر زمین و گویند از زبرجد سبز است و سبزی آسمان از رنگ اوست و اصل و اساس همه کوههای زمین است و بعضی گفته اند فاصله این کوه تا آسمان به مقدار قامت آدمی است و برخی دیگر آسمان را بر آن مطبق (پوشش) می دانند و زمره ای گمان کرده اند که در پس او عوالم و خلایقی اند که تعداد آن را جز خدای تعالی نمی داند و آفتاب از این کوه طلوع و غروب می کند و آن را قدما البرز می نامیده اند (معجم البلدان ج 7 ص 15).- در نزهة القلوب پس از نقل قول یاقوت که در بالا آمد،گفته شده است: «همه بیخ کوهها بدو پیوسته است حق سبحانه و تعالی را با قومی غضب بوده باشد و خواهد که بدیشان زلزله فرستد فرشته را که بر کوه قاف موکل است امر آید که تارک و بیخ آن کوه مطلوب را بجنباند و در آن زمین زلزله افکند. و العهده علی الراوی. چون کوه قاف را اصل کوهها نهاده اند اگر چه این از عقل دورست این قدر شرح آن نوشتن در خور بود (نزهة القلوب ص 198)- بعضی کوه البرز را کوه قاف شمردند (نزهة القلوب- ص 190) و در قرآن مجید آمده است «ق و القرآن المجید» (سوره ق آیه 1) بعضی از مفسرین در تفسیر آن آورده اند که «ق» نام کوهیست که صفتش در بالا ذکر شد (ابوالفتوح ج 1ص 131 و نیز رجوع شود به کتاب کشف الاسرار ج9 ص 273 و فخر رازی ج 7 ص 411 و بیضاوی ج 2 ص 455 و منهج الصادقین ج 3 ص 163).

و نیز آورده اند که «ذوالقرنین» (کورش کبیر) گرد عالم می گشت تا بکوه قاف رسید و گرد کوه قاف کوههای خرد دید. رب العالمین کوه را با وی بسخن آورد تا از وی پرسید که ما انت؟ تو چه باشی و نامت چیست؟ گفت منم قاف گرد عالم در آمده . گفت این کوههای خرد چیست گفت این رگهای من است و در هر بقعتی و در هر شهری از شهرهای زمین از من رگی بدو پیوسته. هر آن زمین که بامر حق آنرا زلزله خواهد رسید مرا فرماید تا رگی از رگهای خود بجنبانم که با آن زمین پیوسته تا آنرا زلزله افتد ( کشف الاسرار ج 9 ص 274: و جهت اطلاع بیشتر از این کوه ر. ک.: دایرة المعارف اسلامی ج2 ص 614 ببعد ذیل کلمهKAF) بندهشن (فصل 12 بند2)

در ضمن نام کوه هایی که از البرز روئید از کوهی بنام "کاف" نام می برد که پس از البرز بزرگترین کوه است و آن کوهیست که از سگستان (سیستان) شروع و به خجستان ختم می شود و آنرا کوه پارس هم نامند (فصل 12بند 9: و زادسپرم فصل 7 بند 7).


منابع:

مثنوی معنوی- جلال الدین مولانا به اهتمام رینولد الن نیکلسون ، چاپ لیدن

کشف الاسرار و عدة الابرار- معروف به تفسیر خواجه عبدالله انصاری، تالیف ابوالفضل رشیدالدین میبدی، به اهتمام و تصحیح علی اصغر حکمت

گاتا- سرودهای زرتشت، تالیف و ترجمه استاد پورداود، چاپ تهران

منطق الطیر مقامات طیور- شیخ فریدالدین عطار نیشابوری به اهتمام سید صادق گوهرین

تاریخ کوه نوردی ایران زمین ...

   شاید این پست زیاد به تاریخ خود کوه نوردی مربوط نباشد اما به تاریخ یک کوه پر رفت و آمد مرتبط است .

    کوه صفه اصفهان را معمولا هفته ای چند هزار نفر صعود می کنند و وقتی کلمه تاریخ به گوشمان می خورد معمولا به سال های خیلی دور می اندیشیم . 

   اما این عکس مربوط به تنها پنجاه و اندی سال پیش از این کوه زیباست :

کوه صفه ... سال 1335 


و یک عکس جدید از کوه صفه :


تغییر شگرفی برای یک کوهستان به شمار می رود ... نه؟


عکس از اینترنت ...


تاریخ کوهنوردی ایران ...

تاریخ کوهنوردی ایران زمین -14 : 

شاید این پست به کوهنوردی زیاد مرتبط نباشه اما به تاریخ ربط دارد ... 

در دور نمای این دو عکس قدیمی از شهر همدان دو قله زیبا از الوند دیده می شود ... 

قله یخچال و قله الوند ... 

این قله ها حدود هفتاد سال پیش همین شکلی بودند که الان هستند اما شهر همدان نه ... 

این نشان می دهد که نسل بشر چقدر عجولانه طبیعت را برای منافع خودش تسخیر کرده است  ... 


 عکس ها را ببینید : 

عکس اول : قله یخچال از میدان شیر سنگی ! از این جا به بالا عملا شهری در کار نبوده ...


عکس دوم :  قله الوند از میدان مرکزی شهر همدان :


نخستین صعود های مصور دماوند ...

تاریخ کوهنوردی ایران زمین ... 13 :

در پست شماره 12 تاریخ کوهنوردی ایران زمین عکس هایی گذاشتم از نخستین تصاویر ثبت شده از قله دماوند ... حالا عکس هایی از قله دماوند و نخستین فاتحانش به روایت تصویر : 

نخستین بانوی فاتح دماوند ... عصمت قاضی ...سال 1326 ...


کغام میناسیان به همراه برادر ... دهه سی ...


دکتر محمود اشراقی (سمت چپ ) به همراه یک راهنمای محلی ... 1295 ! این احتمالا اولین عکس بر فراز قله دماوند است ...


حسین نجفی به همراه عده ای از گروه کوهنوردی عقاب همدان ... دهه چهل ...


فریدون اسماعیل زاده ، نعمت الله اخضری و... دهه پنجاه ... هر چند این عکس به نسبت بقیه زیاد قدیمی نیست اما صعود این سگ زیبا به همراه گروه برایم جالب بود ! 



جلال رابوکی ... سمت چپ ... مردی که هر چند در نخستین صعود ها جایی ندارد اما بار ها با صعود های متفاوت دماوند را صعود کرد و در آخر جان را بر سر این گرانکوه نهاد ... یادشان گرامی ...


در قسمت آرشیو موضوعی وبلاگ روی گزینه تاریخ کوهنوردی ایران زمین کلیک کنید تا 12 پست گذشته این آرشیو را ببینید ...


پی نوشت : این اولین پستی بود که با موبایل آپ کردم . ! دو ساعتی طول کشید اما روی تخت کهنه ای در شهری دور کاری بهتر از نمیتوانستم کرد ... 



قدیمی ترین عکس های دماوند ...

تاریخ کوهنوردی ایران زمین ...12  

عکس های قدیمی از خاستگاه اساطیری ایران زمین :

این احتمالا قدیمی ترین عکس از قله دماوند است . دکتر محمود اشراقی به همراه یک راهنمای محلی بر فراز دماوند . سال 1295 هجری شمسی ... به پوشاک مورد استفاده دقت کنید ووو ...

بقیه عکس ها را در ادامه مطلب ببینید ...

ادامه نوشته

تاریخ کوهنوردی ایران زمین ...

11 : سید حسن نجفی :

سید حسن نجفی کوهنورد پیشکسوت همدانی است  که صعود های بی نظیری در دهه های 30 و 40 به روی مرتفع ترین قلل ایران انجام داد و تا آخر عمر گرانمایه به کوهپیمایی مشغول بود ... 

از ایشان آلبومی با حدود 200 عکس کوهنوردی و یک دفتر گزارش برنامه مربوط به گروه کوهنوردی عقاب همدان به یادگار مانده است ...

عکس ها را در ادامه مطلب ببینید »


ادامه نوشته

اعجوبه سنگ نوردي ايران ...

تاريخ كوهنوردي ايران ... 10

حسین طالبی مقدم در سال ۱۳۳۹ در همدان به دنیا آمد و از ۱۳ سالگی همراه برادر خود «محمد» برای کوهنوردی آماتور به الوند می‌رفت، و از سال ۱۳۵۷ با شرکت در کلاس کارآموزی کوهنوردی به مربیگری «فریدون اسماعیل زاده» در رشته سنگنوردی و دیواره نوردی به مهارت دست یافت و اقدام به گشایش مسیرهای سنگنوردی طبیعی و مصنوعی در سنگها و دیواره‌های ایران کرد.

در سال ۱۳۶۳ دوره مربیگری سنگنوردی در بند یخچال تهران و در سال ۱۳۶۴ دوره مربیگری یخ وبرف در منطقه علم کوه و در سال ۱۳۷۴ دوره مربیگری غارنوردی را با موفقیت پشت سرگذاشت.

او از بنیانگذاران گروه کوهنوردی بابک همدان و مؤسس باشگاه کوهنوردی کانون همدان بود و به جرأت می‌توان گفت «حسین طالبی مقدم» پر افتخارترین دیواره نورد دیواره‌های سربه فلک کشیده ایران بود، به حدّی که تا به حال کارهای ماندگار ایشان تکرار نشده‌است.

حسین طالبی مقدم در مهر ماه سال ۱۳۸۵ در اثر سرطان ریه درگذشت.


فعالیت‌ها

۱- اولین صعود مسیر لهستانیهای ۵۲ علم کوه با رکورد زمانی ۶ ساعت در سال ۱۳۶۵.

۲- اولین صعود دو مسیر در یک روز، مسیر لهستانیهای ۵۲ در زمان ۴٫۵ ساعت و مسیر فرانسویها در زمان ۴٫۵ ساعت و بازگشت هر دو مسیر از قله علم کوه از مسیر سیاه سنگها تا علم چال.

۳- اولین صعود سه مسیر در یک روز (مسیر لهستانیهای ۵۲، فرانسویها و هاری‌رُست)، در این صعود مسیر لهستانیها در زمان ۵٫۱۰ ساعت، فرانسویها در زمان ۳ ساعت و هاری‌رُست در زمان ۲ ساعت صعود شده و مجموع فعالیت در یک روز با احتساب هر بازگشت از سیاه سنگ ۱۲ ساعت و ۲۰ دقیقه انجام شد.

۴- صعود یکروزه مسیر فرانسویها بدون استفاده از رکاب و بازگشت به علم چال.

۵- صعود یکروزه مسیر لهستانیهای ۵۲ از رودبارک، در این صعود راهپیمائی تا علم‌چال ۶ ساعت و صعود مسیر لهستانیها ۳٫۵ ساعت به طول انجامید و تا به حال این سریعترین صعود به روی مسیر لهستانیهای ۵۲ در دیواره علم کوه  می‌باشد.

۶- ۴۶ مرتبه صعود مسیرهای مختلف دیواره علم کوه با موفقیت.

۷- ۳۰۰ مرتبه صعود مسیرهای مختلف دیواره بیستون با موفقیت.


۸-  گشایش مسیر جدید به نام «همدانیهای ۶۷» در دیواره علم‌کوه به ارتفاع ۱۸۰ متر طی ۶ ساعت.

۹- گشایش مسیر جدید به نام «همدانیهای ۶۸» در دیواره علم‌کوه به ارتفاع ۱۸۰ متر طی ۶ ساعت.

۱۰- گشایش مسیر جدید به نام «همدانیهای ۶۹» در دیواره علم کوه به ارتفاع ۱۵۰ متر طی ۵ ساعت.

۱۱- گشایش مسیر جدید به نام «اجل» در دیواره بیستون به ارتفاع ۸۰۰ متر طی ۳ روز.

۱۲- گشایش مسیر جدید به نام «نجاح ۱» در دیواره بیستون به ارتفاع ۷۵۰ متر طی ۱٫۵ روز.

۱۳- گشایش مسیر جدید به نام «احمد متینی صدر» در دیواره بیستون به ارتفاع ۸۰۰ متر طی ۱ روز.

۱۴- گشایش مسیر جدید به نام «شیرین» در دیواره بیستون به ارتفاع ۷۵۰ متر طی ۲ روز.

۱۵- گشایش مسیر جدید به نام «محمدرضا مهرخو» در دیواره بیستون به ارتفاع ۸۰۰ متر طی ۱ روز.

۱۶- گشایش مسیر جدید به نام «فرهاد» در دیواره بیستون به ارتفاع ۷۵۰ متر طی ۲ روز.

۱۷- گشایش مسیر جدید به نام «نگین» در دیواره بیستون به ارتفاع ۷۵۰ متر طی ۲ روز.

۱۸- گشایش مسیر جدید به نام «گروه کانون کوهنوردی همدان» در دیواره بیستون به ارتفاع ۸۰۰ متر طی ۱ روز.

۱۹- گشایش مسیر جدید به نام «نجاح ۲» در دیواره بیستون به ارتفاع ۸۰۰ متر طی ۱ روز.

۲۰- گشایش مسیر جدید به نام «غارها» در دیواره خانگرمز همدان به ارتفاع ۲۰۰ متر طی ۱ روز.

۲۱- گشایش مسیر جدید به نام «شکاف» در دیواره خان گرمز همدان به ارتفاع ۲۰۰ متر طی ۱ روز.

۲۲- تراورس کامل دیواره خان گرمز همدان طی ۸ ساعت.

۲۳- گشایش مسیر جدید به نام «همدانیها» در دیواره یافته خرم‌آباد به ارتفاع ۱۰۰۰ متر طی ۱ روز.

۲۴-گشایش مسیر جدید در غار کتله خور و کروکی بردازی از غار طی ۲۳ برنامه .



با تشكر از جواد زارع براي انتشار اين مطلب ...


تاریخ کوهنوردی ایران ...

    یکی از نخستین  گروه های کوه نوردی که در دهه 30 هجری شمسی در ایران شروع به کار کرد گروه کوه نرودی عقاب همدان بود که اعضا آن در طول فعالیت چند دهه ای خود به بسیاری از قله های شاخص ایران صعود کردند .  

از این گروه یک دفتر گزارش برنامه به همراه یک آلبوم با حدود 200 عکس به یادگار مانده که تماشای آن ها خالی از لطف نیست ...

بقیه عکس ها در ادامه مطلب ببینید ...

ادامه نوشته

تاریخ کوهنوردی ایران ...

bk5rhbgpyousmpdpyls.jpg

 پیمایش قسمت هایی از خط الراس زیبا و فنی جوپار ... دهه پنجاه هجری شمسی...

 توسط نعمت ا... اخضری ... فریدون اسماعیل زاده و ...حلیمی ...

عکس های جالب این برنامه را در ادامه مطلب ببینید

 

ادامه نوشته

تاريخ كوهنوردي ايران ...



كلاهك قله الوند و گشايش مسير در دهه پنجاه هجري شمسي ...

عكس ها از زنده ياد فريدون اسماعيل زاده ...


نمايشگاه عكس كوه و طبيعت

برگزيده آثاری از زنده‌ياد فريدون اسماعيل زاده
(بهمراه آثاری از مصطفی شكرآبی و اسماعيل رضایی)

 زمان( از ۲۹ آذر تا  ۲ دی ماه ۱۳۸۹)
مكان و ساعات بازديد عموم: سالن شهرداری(ميدان آرامگاه –پشت شهرداری همدان) و از ساعت  ۱5 تا ۱9

افتتاحيه: ساعت ۱۶ روز ۲۹ آذرماه




رویای کوه نوردان ...


   به نظر می رسه که رویا های آدمی هیچوقت پایانی ندارند ... رویا ها رو دوست دارم چون با رویاهاست که زندگیت معنا می گیره و هدف پیدا می کنه ... مهم نیست رویا هات چی باشن اما سعی کن  بزرگ باشن اونقدر بزرگ که اگه مثل این تصویر هیچوقت هم محقق نشن حداقل  اونقدر ارزش داشته باشن که هر چند می دونی دست نیافتنی اند ولی به خاطر بدست نیاوردنش خودتو سرزنش نکنی ...بزار  اونقدر بزرگ باشن که وقتی داری توی رویاهات پرواز می کنی هیچ دلت نخواد دوباره برگردی ... توی رویاهات خودت باش همین خودی که هستی و سعی کن با همین خودت به رویاهات برسی ...


    تصویر فوق در صفحه دوم دفتر برنامه های گروه کوهنوردی آزاد ، از اولین گروه های کوهنوردی مستقل در ایران در سال 1327 ، کشیده  شده و به احتمال بسیار کاریست از محمود اجل کوه نورد بزرگ همدانی .  


فریدون اسماعیل زاده ...

امروز مصادف با سالگرد  کوچ یکی از بزرگ ترین کوهنوردان ایران زمین است . کسی که عمری با کوه ها زیست و پاس شان داشت  . عکس ها و گزارشات او در سال هایی که کوه نوردی ایران زمین هنوز نوپا بود  راهنمای بسیاری از کوهنوردان این سرزمین بود و هست . 

درباره فريدون اسماعيل زاده

تاريخ و محل تولد : 1319 ، در همدان 
وضعيت تاهل : مجرد
آغاز کوهنوردي : 1339
تاريخ و محل وفات : دوشنبه 16 آبان ، بيمارستان شريعتي تهران

فعاليت هاي شاخص

  • 1339 آغاز همکاری با هيأت کوهنوردی همدان
  • 1342 بازديد از غار علی سرد (علي صدر) و شناسايی دالان های مختلف آن
  • 1344 شرکت در کنگره ی سوم کوهنوردی کشور
  • 1345 شرکت فعال در ساخت پناهگاه ميدان ميشان الوند
  • 1347 شرکت در کلاس هياس نوشل مربی اتريشی
  • 1351 صعود زمستانی قله ی قزل ارسلان
  • 1352 صعود گرده ی آلمان ها در علم کوه ( دومين صعود يک گروه شهرستانی )
  • 1353 صعود ديواره ی علم کوه از مسير هاری روست – امير علايی ( نخستين صعود يک تيم شهرستانی از ديواره ی علم کوه )
  • 1355 نخستين صعود زمستانی قله ی منشاد ( منطقه ی شيرکوه )
  • 1356 صعود تکی «مسير همدانی ها» در بيستون (در گشايش مسير هم شرکت داشته است .)
  • 1362 نخستين صعود زمستانی قله ی کل جنو
  • 1363 صعود زمستانی گرده ی آلمان ها (همزمان با يک تيم ديگر،نخستين صعود زمستانی گرده)
  • 1364 صعود يخچال هرم داغ (احتمالا نخستين صعود)
  • 1365 نخستين صعود زمستانی خط الراس جوپار
  • 1365 تلاش برای صعود ديواره های جنوبی ستيغ (خط الراس) دنا
  • 1366 گشايش «مسير همدانی ها» روی ديواره ی علم کوه (اين مسير در سال 1369 بدون حضوراسماعيل زاده تکميل شد)
  • 1368 شرکت در کنگره ی کوهنوردی کشور (عضو کميسيون فنی)
  • 1369 شرکت در برنامه ی صعود زمستانی ديواره ی شمالی علم کوه
  • 1370 پيمايش خط الراس البرز مرکزی از غرب دماوند تا جنوب علم کوه
  • 1371 پيمايش ستيغ زردکوه از گردنه ی چری تا هفت تنان
  • 1371 شرکت در کلاس های آلن رنو،مربی فرانسوی
  • 1371 پيمايش زمستانی ستيغ کلاه قاضی،يخچال کلاغ لان،قزل ارسلان در منطقه ی الوند
  • 1372 نخستين پيمايش زمستانی ستيغ خلنو – آزادکوه
  • 1374 همکاری با «کميسيون صعودهای برگزيده» در فدراسيون کوهنوردی
  • 1374 تلاش برای پيمايش خط الراس ماز (دوبرار)
  • 1375 نخستين پيمايش زمستانی ستيغ ماز از گردنه ی امامزاده هاشم تا برج قره داغ و ده هوير
  • از 1376 تا 1383 صعود چند صد قله در سراسر ايران و شناسايی و تهيه ی گزارش و عکس از آنها

نمایشگاه عکسی از این زنده یاد در فرهنگ سرای اندیشه  از 22 تا 27 آبان برقرار است ...


عکس های تاریخی از این کوهنورد فرهیخته در ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

تاریخ کوهنوردی ایران ...

صعود زمستانی قله قزل ارسلان ... همدان ...بهمن ماه 1348 . توسط فریدون اسماعیل زاده ، نعمت الله اخضری و تقی ظهوری ...


 صعود زمستانی قزل ارسلان مشکل ترین صعود زمستانی در تمام رشته کوه الوند است و  همواره با خطر ریزش بهمن های سنگین  مواجه است ... به تجهیزات و لباس ها بیشتر دقت کنید ... با در نظر گرفتن عدم وجود جان پناه ها ، بسته بودن جاده های کوهستانی و حجم برف سنگین آن سال ها کاری قابل تقدیر صورت گرفته است .


تاریخ کوهنوردی ایران  ...

چند عکس جالب انتخاب کردم از  اولین های کوهنوردی فنی در ایران و گشایش مسیر در دیواره لجور اراک ...

دهه 50 خورشیدی ... 




با تشکر از کوهنورد پیشکسوت نعمت ا... اخضری و سایر دوستانی که تهیه عکس ها زحمت کشیدند ...



تاریخ کوهنوردی ایران ...

 صفحه ای جدید در موضوعات مطالب وبلاگ ساختم به نام تاریخ کوهنوردی ایران ... در این بخش که ماهی یک بار بروز رسانی می شود ، سعی می کنم برگ هایی از تاریخ کوهنوردی ایران را با روایت تصاویر و اسناد به نمایش در آورم ... امید که مورد توجه و استفاده دوستان قرار گیرد ... 

برای شروع اولین پست از این موضوع دو عکس انتخاب کردم از گشایش مسیری در برج سوزنی شرقی قله تزرجان در یزد ... دهه 50 هجری شمسی ... توسط فریدون اسماعیل زاده ، نعمت الله اخضری و ... ببینید :


 

وقتی آقای اخضری توضیح می داد که تمام مسیر صعود شده را آن موقع ها با فرود s  باز می گشتند واقعا مو به تنم سیخ شد ! درود بر این اراده ...


نمایی از دیواره تزرجان و سوزنی شرقی آن ...


 با سپاس از جناب اخضری عزیز برای همکاری و عکس های تاریخی منحصر به فرد شان ...


نیم نگاهی به تاریخ از نوع سنگ نوردی!!!

نیم نگاهی به تاریخچه سنگنوردی...

 

در شماره

51 فصلنامه کوه مقاله ای به چاپ رسیده با عنوان تاریخچه سنگ نوردی ! ... نوشته یا ترجمه خانم صبا جودکی ... درآن مقال مستندات سنگنوردی جهان با قدمتی در حدود یک سده بیان شده و عنوان تاریخ به خود گرفته است. دریغ که آنچه اصولا تاریخ نامیده میشود در تمامی اعصار بشری به دست قوم غالب نوشته شده است و از مورخانی مانند گزنفون و هردوت گرفته تا به امروز بی شک قضاوتهای شخصی در آن بی تاثیر نبوده است

به همین دلیل در کشوری چون ایران که بیشینه ای به قدمت تاریخ دارد و تاریخ آن عموما بوسیله بیگانگان به نگارش درآمده ، باستان شناسی اهمیت بیشتری پیدا میکند

. ارزش کشفیات باستان شناسی از تاریخ مکتوب فراتر میرود و گاهی آنرا نقض میکند . چه آنچه باستان شناسی به روایت در می آورد بی غرض و با استناد به شواهد و مدارک موجود است و قابل استناد تر از تاریخ نامعلوم. همانگونه که همه روزه با کشفیات جدید گوشه های بیشتری از زندگی انسان باستان روشن میشود که در هیچ کجای تاریخ نگاشته نشده است

به مقاله سراسر دروغ مذکور باز میگردیم و گوشه هایی از آنرا مرور میکنیم

((

آلمانها و انگلیسی ها به دلیل ارتفاع کم کوههای آپ در کشورشان ! اولین کسانی بودند که مشخصا به سنگ نوردی پرداختند

((

سنگ نوردی در امریکا از سال 1920 به بعد آغاز شد ...))

((

استفاده از طناب سنگ نوردی تنها چند سال قبل از آن (1882) برای صعودهای آلپاین مطرح شده بود ولی تکنیک درست استفاده از آن وجود نداشت ...))

((

جی دبلیو ... در سال 1885 برای اولین باراز سیستم حمایت با طناب برای سنگ نوردی استفاده کرد!!))

به گستره وسیع ایران نظاره ای میاندازیم

. در میانه های غربی اش در پای دیواره بلند بیستون ، کنده کاری عظیمی وجود دارد که افراد محلی آنرا فرتاش یا فرهاد تراش میخوانند. انگاره عظیمی که افسانه های زیبای ایرانی تراشیدن آنرا به فرهاد کوه کن نسبت میدهند که از عشق شیرین دست به سنگ میشود و در آخر نافرجام میماند . نظامی گنجوی 800 سال پیش داستان این عشق را در منظومه ای آورده که رقم ابیاتش سر به آسمان می ساید . آری ... بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد ، اما حقیقت چیز دیگریست .

آنچه فرتاش خوانده میشود ، در حقیقت باقیمانده یک کنده کاری عظیم باستانی با

200 متر طول و 40 متر ارتفاع است که به دلایلی هرگز به اتمام نرسیده و در تاریخ باستان بی نظیر مینماید . پس از گذشت قرنها هنوز اثر ضربه های تیشه در تمام طول و عرض آن به چشم میخورند .

امروزه فرتاش مکان مناسبی برای تمرینات صخره نوردی به شمار میآید ورولهای بسیاری روی صخره های تیشه خورده اش جای گرفته اند

. مسیر های زیادی با درجات سختی مختلف روی آن گشایش شده اند و صدها نفر تا کنون آنرا صعود نموده اند ، اما شاید هیجان صعود به کمتر کسی فرصت تفکر درباره چگونگی بوجود آمدن این اثر تاریخی میدهد .

براستی نیاکان ما چگونه در ارتفاع

40 متری از سطح زمین حجاری میکرده اند؟

پاسخ این پرسش زیبا در انتهای مسیر روی طاقچه معروف فرتاش قابل رویت است

. کارگاه های سنگی مناسبی که جهت بستن طناب و حتی محل نشستن حمایتچی روی صخره تراشیده شده اند هنوز پا برجاست و استفاده از طناب، که نیازمند تکنیکی برای صعود و فرود است را تایید میکند .

هرچند منظور از ساخت این اثر چیزی به غیر سنگنوردی ورزشی بوده اما با توجه به تخمین باستان شناسان تراشده شدن این اثر حدود

40 سال ( سه نسل ) به طول انجامیده است . قطعا در طی این زمان کسانی بوده اند که در کار سنگنوردی تبحر پیدا کرده و در این کار ابداعاتی پایه گذاری نموده اند . و اصلا دور از ذهن نیست که از این کار لذت میبرده و حتی در صعود و فرود با هم مسابقه میداده اند .!!!

از نحوه تراش سنگهایی که در پای دیواره ریخته شده است ، پیداست که سنگها از بالا به پایین تراشیده شده اند و جهت ساخت قصر و پلی در همان نزدیکی که ویرانه هایش هنوز پا برجاست به پایین انتقال داده شده اند

. با توجه به گستردگی کار و تعداد زیاد جایگاههای حمایت پیداست که تعداد زیادی همزمان مشغول کار بوده و همگی با حمایت طناب و کمک حمایتچی فعالیت میکرده اند . به هر حال استفاده از طناب در این ارتفاع مسلم است و خود بهتر میدانید که طناب بدون گره و ابزار کارآیی ندارد

چند قرن به جلو میآییم

... دوره حکومت سلجوقیان و قلعه های معروف حسن صباح ... در کتاب خداوند الموت اینگونه آمده است

 

فرمانده پس از رسیدن آن دونفر کوهی را که قلعه طبس بالای آن بود نشان داد و پرسید : آیا شما دو نفر میتوانید از این کوه بالا بروید؟ کوه پیمایان پس از گردش در اطراف کوه گفتند : اگر کسی از بالا سنگ بر سرمان نبارد ما میتوانیم از دامنه بالا برویم و هنگام بالا رفتن طنابی با خود میبریم وبوسیله آن طناب چیز های ضروری برای نصب یک چرخ را بالا میبریم . پس از اینکه چرخ نصب شد میتوان سربازان را با آن بالا کشید ...جلال الدوله گفت از این کوه که نشیب تند دارد چگونه بالا میروید : کوه پیمایان گفتند ما با خود میله های آهنی چون پله میبریم و آنها را در دامنه کوه نصب میکنیم و صعود میکنیم ... خداوند الموت ص 110

نمونه های اینچنینی در تاریخ ما بسیار است از گور دخمه های سراسر زاگرس گرفته تاکنده کاری های عظیم تخت رستم شیراز و قلعه های عظیمی چون قلعه بابک در کلیبر

... بزرگ ترین تمدن ها در ایران در سایه سار کوه ها شکل گرفته اند و خانم جودکی ارتفاعات آلپ را عامل بوجود آمدن سنگ نوردی معرفی میکنند !! آری ، شاید آلمانها و انگلیسی ها اولین کسانی بودند که به سنگ نوردی از نوع نوین ورزشی پرداختند اما قطعا مبدع آن نبوده اند. نیاکان ما مبدع و پایه گذار سنگنوردی از این نوع و شاید نخستین استفاده کنندگان از طناب در صعود و فرود از صخره ها بوده اند و نسبت دادن این فن به بیگانگان تنها گامی دیگر دور شدن از تاریخ و فرهنگ ایران پهناور است

برتری باستان شناسی بر تاریخ اینست که با توجه به شواهد و مدارک موجود میتواند ناگفته هایی که زبان تاریخ از گفتن آنها قاصر است با قاطعیت بیان کند

. و امروز بر ما بایسته است که با مطالعه و تحقیق بیشتر ابتدا خود و تاریخمان را بشناسیم سپس آنرا با سند و مدرک به جهانیان معرفی کنیم تا بیگانگان با تحریف حقایق و کمک ناخواسته رسانه هایی چون فصلنامه کوه بیش از پیش خود را صاحبان تاریخ و تمدن این کره خاکی نخوانند

 

بیستون ... فرهاد تراش ... چگونگی اتصال طناب به صخره و برپایی کارگاه ...


قلعه بابک ... کلیبر...


 زندان سلیمان ... تکاب ... محکومین با طناب به این تنوره عظیم سنگی فرستاده میشدند و تا پایان دوره محکومیت همانجا باقی میماندند و باز با طناب بالا کشیده میشدند.


قلعه الموت ... قزوین... اتاقها انچنان در دل صخره ساخته شده اند که به هیچ وجه قابل دسترسی نیستند.


تخت رستم ... شیراز ...بدون شرح!